شنبه سی ام آبان 1388
نگاهی به کتاب از مروارید تا نفت نوشته ی رضا طاهری
رضا طاهری شاعر و نویسنده ی بوشهری به تازگی کتاب پژوهشی تاریخی خود به نام از مروارید تا نفت را وارد بازار کتاب کرده است. مولف کتاب های چون: هفت تا و دو تا دوستت دارم/ داستان مرگ سیزدهم/ کارتونی/ از فال قهوه/ این آدم خوشحالا اینجا چکار می کنند و... اینبار دست به تجربه ی نوین در راستای کار حرفه ای خود زده است که جای بسی تامل و تفکر را دارد. رضا از نگاه من پیش از آنکه شاعر و نویسنده باشد دوستی ارجمند است که سالها افتخار بهره مندی از اندیشه هایش را به عنوان مشاور متن در تئاترهایم داشته ام. از مروارید تا نفت را می توان برگ زرینی در پرونده ی حرفه ای وی دانست که اصلاً قصد برسی آن را ندارم اما خواندن این کتاب را به دوستان پیشنهاد می کنم چرا که مطمئناً ارزشهای آشکار و پنهان فراوانی را دارد.این کتاب در ۴۹۸ صفحه و در سه بخش: ۱-تاریخ خلیج فارس و شهر باستانی سیراف همراه با نگاهی گذرا به بنادر کهن خلیج فارس ۲- نگاهی به تاریخ کنگان از عصر صفویه تا حال حاضر همراه با تحقیق و پژوهش در تاریخ ایالت فارس،استان بوشهر، شهرها و بنادر و کشورهای ساحلی خلیج فارس ۳- کارنامه ی نفت، گاز، مروارید، دریانوردی و... نوشته شده است. رضا هم اکنون در حال چاپ اثر پژوهشی (تاریخ-اسطوره) به نام آناهیتا و یک مجموعه شعر می باشد.

چهارشنبه ششم آبان 1388
هفتاد روز غیبت
درود و ادای احترام خدمت تمام رفقا
امیدوارم غیبت هفتاد روزه من رو به پاس رفاقت ببخشید. گرفتاری های شخصی و کاری و کارهای مربوط به ثبت نام دانشگاه (ارشد کارگردانی نمایش) همه دست به هم داد تا این مدت در خدمت دوستان نباشم.از شما ممنونم که همواره سر می زدید و جویای احوال بودید. سعی می کنم دیگه اینقدر غیبت نکنم. مطلب بعدی معرفی کتاب *از مرواید تا نفت* نوشته ی دوست ارجمندم رضا طاهری است. منتظر سر زدنتون هستم.
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
نگاهی کوتاه به اجرای نمایش "خشک سالی و دروغ" نوشته و کار محمد یعقوبی
اهورامزدا اين سرزمين را از دشمن، از خشكسالي، از دروغ ...

" خشك سالي و دروغ " اثر محمد يعقوبي را مي توان از جمله اجراهاي قابل قبول اين روزهاي پايتخت دانست. البته اين حداقل انتظار ما از خالق آثاري چون: زمستان66، ماچيسمو، رقص كاغذ پاره ها، خداحافظ، يك دقيقه سكوت و... است.
نكته ي درخشان و تحسين برانگيز اين كار متن قرص و محكم در فضايي واقعگراست كه با كاركردي اجتماعي وهمراهي طنزي ملايم و زيركانه به بررسي برخي از معضلات اجتماع مي پردازد كه بارزترين آن مسئله ي "دروغ" است. اسم نمايش برگرفته ازگفته ي داريوش اول است با چنين ترجمه اي: "اهورامزدا اين سرزمين را از دشمن، از خشكسالي واز دروغ مصون دار". كه "دشمن" را خود نويسنده حذف كرده است-چرا؟- و از ميان "دروغ" و "خشكسالي" نيز در متن فقط سخن از اولي است كه البته پرداختن به اين مقوله نه در حوصله ي اين نوشته مي گنجد ونه من قصد آن را دارم.
قصه پيرامون زندگي وكيلي است به نام اميد " علي سرابي " كه به عللي از همسر خود، ميترا " آيدا كيخاني " جدا مي شود و آلا " رويا دعوتي " را كه يك ازدواج ناموفق در زندگي دارد را به همسري بر مي گزيند.همسري كه خواهر صميمي ترين دوستش آرش " مهدي پاكدل" است.عمده ترين علت اين جداي و وصل " مسائل پنهان " آدمهاست كه از كليدي ترين عبارتهاي مورد استفاده درنمايشنامه است و وجود يا عدم وجود و حتي احتمال وجود و عدم احتمال وجود آنهاست كه سرنوشت ساز مي شوند.
بازي ها نسبتا" خوب است اما بازي مهدي پاكدل غافلگيرم مي كند وتمام بازي هاي نه چندان خوب سرياليش در اينجا يكباره از ذهن آدم پاك مي شود.
اي كاش يعقوبي در كارگرداني اثر نيز همپاي متن پيش مي رفت و همچنين طراحي صحنه ي مطلوبتري براي كار در نظر گرفته مي شد. چرا كه تاريكي هاي بين اپيزودها وتغيير صحنه ها نه تنها كمكي به كار نمي كرد بلكه بيشتر از همه اعصاب خورد كن بود.
به هر حال تماشاي اين اثر خالي از لطف نيست وپيش بيني مي شود در اجراهاي آتي پخته تر و روانتر نيز بشود.

جمعه بیست و ششم تیر 1388
معرفی کتاب
تماشاخانه اساطير
درباره اسطوره و كهن نمونه كتاب هاي بسياري در ايران نوشته و ترجمه شده است، چنان كه شايد اين شاخه ي علوم انساني از منظر منابع يكي از غني ترين و متنوع ترين حوزه هاي تحقيقي به شمار آيد. اما در اين ميان، جاي نمونه اي كامل از خوانش اسطوره اي وكهن نمونه اي بس خالي مي نمايد. نظريه ها بسيارند وذكر نمونه هاي اساطيري بسيارتر، اما واقعيت اين جاست كه كم تر كسي به صرافت افتاده است تا اين نظريه ها و نمونه ها را در حوزه اي كاربردي تر و به ويژه بومي تر بيازمايد.اين فقدان به خودي خود مي تواند انگيزه ي پژوهشي باشد كه اين كتاب حاصل آن است. شايد آن منابع بسيار و آن همه روايت آشنا و ناآشنا درچنين دست خوانش ها ونقدهايي است كه به نقطه ي سرانجام وكاربردي خود مي رسند...
فراتر از اين، مي توان پرسيد: اين نوع خوانش كهن نمونه اي و اسطوره اي چه گرهي از كار فرهنگ چهل پاره امروزين ما مي گشايد و اصولاً به چه كار هويت از كف رفته مان مي آيد؟! اين گرچه بحثي است طولاني؛ اما شايد چنين خوانشي بتواند منشا بسياري از رفتارهاي آميخته با فرهنگ ما را چنان درگذشته ي اساطيري مان رديابي كند، كه گاه متعجب شويم و دريابيم كه براي تغيير، حتي درساده ترين آموزه هاي فرهنگي، نمي توان درجا راه حل ارائه كرد؛ بلكه بايد به ريشه ها بازگشت و از ريشه ها آغاز كرد. در واقع خوانش اسطوره اي/كهن نمونه اي يك جريان فرهنگي، بر ما آشكار مي سازد كه چه سان در اين عصر سرعت و جنون، ما كه در سرزميني چون ايران نفس مي كشيم، هنوز سخت با پيشينه ي فرهنگي مان پيوسته ايم.
* نشر نی/ نوشته ی:نغمه ثمینی / چاپ اول / سال ۱۳۸۷
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
توقیف اجراهای"سه روایت از زندگی"در روز نخست
توقیف اجراهای"سه روایت از زندگی"در روز نخست
بااجراهای"سه روایت از زندگی" درست 5ساعت قبل از نخستین اجرای عموم خود مخالفت بعمل آمد.این خبری بود که تلفنی از دستیارکارگردان گروه شنیدم.ابتدا کلی خندیدم وبعد که کمی فکر کردم بسیارمتاسف شدم واکنون که دارم می نویسم دوباره خنده ام گرفته است.درنظر بگیرید گروهی 15 نفره از اوایل آبانماه شروع به تمرین کنند,متن را هم همان موقع جهت تصویب ارایه دهند وبارها ازمسئولین فرهنگی دانشگاه درخواست حضوردر سر تمرینها را داشته باشندوتنها یکی از مسئولین دراین 6ماه فقط به مدت 3دقیقه سرتمرین بیاید وباز هم با این شرایط همواره مسئولین را ازچگونگی پیشرفت کار مطلع سازند.اکنون به یکباره درحالی که همه ی شرایط اجرا مهیا باشدوپوستر وبروشور نیز چاپ شده باشد,درست یکروز قبل از اجرا در تاریخ 19 اردیبهشت,آن مسئول هوای بازبینی می کند وپس از تماشای کار می گوید: از نظر من هیچ ایرادی ندارد-انگار که ما...!!!- ولی فردای آن روز20 اردیبهشت درست ساعت 13همان مسئول خبر می دهد که اجرای کار با شرایط,قوانین,ساختارو...وآنچه که برفضای دانشگاه حاکم است همخوانی ندارد ودستتان درد نکند,بسیارممنونم که چند ماه الاف بودید واز درس ومشق وکلاس و...زدید واز خون ودل مایه گذاشتید.
اجراها به همین سادگی که گفتم توقیف شدند.اگر متن را خوانده باشید شما هم متاسف می شوید وشاید خنده تان نیز بگیرد.دوستانی که اجراهای خصوصی کار رانیز دیده اند خنده شان گرفته وبرخی نیز تاسف خورده اند.حالا این یک طرف قضیه است وطرف دیگر شامل لطفی است که آن مسئول محترم کرده وبه بالا گزارش نداده چونکه احتمال تعطیلی کانون تئاتر ویکسری چیزهای دیگه نیز وجود داشت-خدا راشکر!!!- بنده خدا بچه های دانشجوی گروه هم تواین بین نمی دانند که درحقشان چه چیزی شده؟لطف!؟یا اجحاف!؟.
5,6سالی بود کار دانشجویی نکرده بودم واصلاً حدس نمی زدم وضع اینگونه باشه,الان نگاه می کنم می بینم ای...
به هرحال اکنون یکسری ازبچه های مستعد وفعال-منهای خودم-یه کارآماده ی اجرا ودر خور تحسین دارند که از ارایه ی آن حتی برای خانواده خودشون نیز محروم شده اند.ازمن به عنوان بزرگ گروه-از نظر سنی آ- می پرسند چه باید کرد؟ من چی باید جواب بدم؟ گفتم: فعلاً بخندید تا بعد!...

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
سه روایت از زندگی آماده اجراست

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
ديدار با استاد سمندريان

دوستم سعيد تصميم گرفته بود كه وارد كلاسهاي بازيگري استاد سمندريان بشه واين دوره رو بگذرونه.باهم رفتيم به محل كارگاه استاد - كانون آموزش هاي هنري سمندريان،واقع در خيابان شريعتي،انديشه ي يكم - اولين باري بود كه اونجا مي رفتم.وارد شديم،جمعيتي عظيم فضاي كوچك كارگاه رو چنان پوشانده بود كه تنفس را دشوار مي كرد.اولين سوال را از خودم پرسيدم: چقدر آدم عشق بازيگري؟ و دومين سوال را سعيد از من پرسيد:چرا كارگاه اينقدر حقيرانه وكوچك است،آيا معادل هاي سمندريان وامثال وي دركشورهاي ديگرنيز چنين شرايطي دارند؟خلاصه سعيد فيش واريزي مصاحبه -6000تومان- را تحويل داد وبه انتظار نشستيم.اين مجموعه ي گونه گون از آدم هاي عشق سينما،عشق تئاتر،خرپول،بي پول،دردمند،بي عار ودرد و.....ذهنم را به خود مشغول كرده بود.نوبت مصاحبه ي سعيد شد از مسئول كارگاه خواستم كه اجازه دهد من نيز جهت تماشاي استاد - فقط وفقط تماشا- با سعيد وارد شوم.ولي مخالفت كرد.حسي سراغم اومده بود كه مي گفت بايد ديدش،با اينكه قبل از اينها بارها با وي برخورد داشته بودم ولي نه استاد خاطرش بود ونه من از اين ديدارها ارضا شده بودم و نه ازاين ديدار احتمالي دل مي كندم.مصاحبه ي سعيد كه تمام شد گفتم من نيز مصاحبه مي دهم.هماهنگي شد و براي اولين بار با استاد تنها شدم.او سوال مي كرد ومن درحالي كه محو بزرگي اش شده بودم،پاسخ مي دادم.پس از آن نوبت به اتود شد و بعد تمام.آمدم بيرون، حق ويزيت را دستي پرداختم وخارج شديم.روز قشنگي بود 10الي 15 دقيقه با او تنهابودم،تنهاي تنها.
فردا كه تماس گرفته شد هر دو مورد پسند استاد واقع شده بوديم.اما افسوس كه شرايط كاري ام اجازه ي شاگردي استاد را در اين مقطع نمي دهد.سعيد ثبت نام كرد وهم اكنون كلاس ها آغاز شده است.به من هم بطور استثنا يك ترم مرخصي داده شد...تا شروع ترم آبان...آيا شرايط...؟؟!!
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
نقد سه برخوانی استاد بهرام بیضایی( قسمت پنجم ازهفت)
دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)
به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام

حق شناس:من دروجود شما،در تصويري كه از خودتان وكارتان ترسيم كرديد يك تقابل مي بينم،اگر نه تعارض يا تناقص. يعني اسطوره وضد اسطوره. يعني سنتي وضدسنتي. يعني مردمي وضد مردمي به يك نحوي. من احساس مي كنم برخورد شما با اسطوره ها،برخورد يك آدم خيلي مدرن است؛كه اسطوره ها را نه حماسي كه تراژيك مي بيند ودارد خودش را در فضاي اسطوره خيلي تنها ومنحصربه فرد مي بيند. يعني كه رويارويي است با اسطوره هايي كه ما را مي سازند. اجازه بدهيد اصلاٌ ببينيم كار اسطوره چه بوده واز كي عصر اسطوره به پايان مي رسد.عصرعلم وانديشه وعصر تفرد موقعي در يونان شروع مي شود كه سعي مي شود در مقابل توجيه هاي اسطوره اي جهان يا جهان شناسي اسطوره اي توجيه هاي علمي وفلسفي بياورند واز آنجا اسطوره اندك اندك پس مي رود وعلم وفلسفه به جايش مي آيد. پيش از اينكه چنين وضعي به وجود بيايد، كار اسطوره،يكدست كردن است ودرحقيقت خوراندن افراد مختلف با نگاه هاي مختلف به تن يك فرهنگ يگانه يكدستي است كه همه ي ما را به يك سو مي برد. يعني رستم براي ما رستم بوده وخوب. ضحاك براي ما ضحاك بوده وبد بوده وكار اسطوره ي ضحاكي ورستمي وفريدوني اين بوده كه تصور قومي را از رستم،ضحاك و...مشخص ومتبلور كند، تا ما را در آن قالب بپروراند. كاري كه شما مي كنيد اسطوره را برمي گزينيد كه ضامن يكدستي ويگانگي وهمسويي ماست.اسطوره را برمي گزينيد نه بخاطر اينكه اين يكدستي ويگانگي را تداوم ببخشيد يا درجهت قديمي يا به يك صورت جديد به گونه اي محتواي اسطوره را عوض كنيد، بلكه دقيقاً قصد داريد اسطوره را تداوم نبخشيد، يكدستي را تداوم نبخشيد، برجستگي ايجاد بكنيد،انفراد ايجاد كنيد، خودتان فرديت داشته باشيد، ديگران هم با خواندن آثارتان يا نمايشنامه ها فرديت پيدا كنند. يعني كسي كه داستان شما را روي صحنه مي بيند يا مي خواند،جايگاه محكمتري در فرهنگ وسنت هاي خودش پيدا نمي كند، بركنده مي شود.شايد به فكر مي افتد اين بركندگي واين به فكر افتادن،اين نگراني ودلهره درحقيقت ذات تقابلي كه در ديد شما با اسطوره وجود دارد همان چيز ضداسطوره است.شما در حقيقت بدل اسطوره را،ازخود اسطوره مي طلبيد. بعد آدم در حيرت مي افتد كه اين يعني چي؟شما داريد اسطوره به من مي دهيد كه اسطوره زدايي كنيد؟ اسطوره زدايي نه، مرا از اسطوره بركنيد؟ در زبان هم همين وضع است.شما زبان را داريد مي گيريد كه با مردم رابطه برقرار كنيد ولي اين زباني كه شما داريد به كار مي بريد يك ارتيفكت(مصنوع)است.يك چيزطبيعي نيست. يك چيزي كه ما الان داريم صحبت مي كنيم وشما داريد صحبت مي كنيد، نيست. يك چيزي است كه رويش كار شده.يعني چيزي است كه فقط وفقط براي بيضايي است. يعني متعلق به اسطوره ي زبان نيست،وباز اينجا همان تقابل وتعارض پيدا مي شود.
بيضايي:به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام،وزبان تفاهم آميزي داشته ايم كه من متزلزلش كرده ام.شما را ارجاع مي دهم به زبان ناتوان نمايشي چهل سال پيش. نه- من فقط خواستم امكان ديگري را در انديشه هاي پذيرفته شده، وزبان محدودي كه مي شناختم نشان بدهم. خوشحالم كه امروز ترديدم در باورها وجزم ها، وهمين طورجست وجوي زباني ام همگاني شده،وبه رغم تصور برخي، مردم برصحنه ها مي بينند ومي فهمند واحساس سربلندي مي كنند. خوشحال مي شوم اگر اين بركندن اتفاق افتاده باشد. چون معني اش اين است كه هركس ناچار است دوباره بينديشد وجاي خودش را در اين روايت جديد كه مناسب زمان ماست پيدا كند.البته فرمايش شما درست است.مردم به زبان سعدي وحافظ هم حرف نمي زنند، ولي اين دليل نمي شود ونمي شد كه سعدي وحافظ شعرشان را نگويند. وضمناً سعدي وحافظ هم خود صورتي از مردم اند ونمي شد به پيروي از زبان بازار، نقش خودشان را در ساخت وتركيب زبان ايفا نكنند، ومعني اش هم اين نيست ونبود كه مردم- حتي پس از هفت قرن- زبان آنها را نمي فهمند. بله، زبان سه برخواني مخلوق ومصنوع است.مخلوق ومصنوع مردم طول قرن ها، كه فقط مدتي از نظرها پوشيده نگه داشته شده بود، ومن فقط غبار روي آن را كمي پس زدم وامكان هاي آن را نشان دادم. هيچ واژه اي از زبان ديگري نيامده واختراع هم نشده كه كسي نفهمد.هر تركيب وبازسازي تازه،امكاني است كه زير هجوم هاي گوناگون با اين فرهنگ، فرصت بروز ورشد پيدا نكرده بود.اگر اصلاً خود زبان مخلوق ومصنوع است- مخلوق ومصنوع مردم،براساس نيازشان- من هم كه يكي ازمردمم حتماً حق دارم برپايه ي نياز، روي ساخت وسازوآزمون وبازانديشي وگسترش زبان كار كنم.از اين گذشته،حتماً توقع نداريد آرش واژدهاك وبنداربيدخش به زبان مشابه ساز وبسازبفروش امروز حرف بزنند. حتماً نه!چون تناقضي خواهد بود كه از طرفي مي خواهند همه ي گوناگوني زبان مردم باستان را نشان بدهم، واز طرف ديگر سرزنشم مي كنند كه چرا به زبان باستان مي نويسم!- من اگر واقعاً به زبان باستان مي نوشتم البته كسي نمي فهميد. ولي نه،با كمك گرفتن از واژه هاي ريشه اي زبان مادري ام، وگاه ساختن دستور زباني ديگر،زباني را مي نويسم كه هم تماماً قابل فهم ودر دسترس مردم امروزي است، وهم فاصله ي تاريخي را ميان خواننده وزمان رويداد يادآوري مي كند.اگر مردم اين زبان را نمي فهميدند، كسي متن چاپي آن را نمي خريد واجراي آن را برصحنه نمي ديد. ولي كساني يادشان هست كه وروديه ي كارنامه ي بنداربيدخش درآخرين شب اجرايش- دربازارسياه- ده برابر خريده شد. مردم اين زبان مخلوق ومصنوع را مي فهمند چون تامغز استخوان متعلق به اينجاست، درقالبي هم دور وهم نزديك. زنگ آشنايي درحتي واژه ها وتركيب هاي غريب ترهست كه آنها در حافظه ي فردي ودسته جمعي شان مي شناسند.واگر واژه اي را حتي با معناي لغت نامه اي نشناسند، به قرينه وبا معناي احساسي اش مي شناسند. البته درست است،اين زبان كاسبي وكارچاق كني يا اداري وروزنامه اي نيست، وبراي خريد گوسفند زنده ويدكي وآوردن راي اصلاً كارساز نيست،ومن هم هرگز در نوشتن اين گونه موقعيت ها،اين زبان را به كارنبرده ام. وحالا تازه خيال مي كنم كه دارم متوجه معني - نقش مند- مي شوم؛ اگر معني اش - كاركردي - باشد.اين زبان در كار شما نقش مند است؟ البته كه هست. هر كلمه در كار معماري زمان است، ومكان است، وهويت است، وشخصيت وموقعيت است.اينها كلمات زمان ديگر نيست، ومكان ديگر، وهويت ديگر، وشخصيت ديگر. من زمان ومكان وهويت وشخصيت ديگر را با اين كلمات نمي نويسم. ودرست تر گفته باشم، چرا، شايد بيشتر اينها همان كلمات است كه با دستور زبان ديگر، برقي ديگر، وفاصله اي ديگر، وكاركردي ديگر پيدا مي كند. بله. حتماً ومسلماً كاركردي وموثر است درخلق جهاني كه ديگرحتي تصوري هم از آن در ذهن ها نبود.
جمعه سی ام اسفند 1387
سال نو مبارک
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
به پاس حضور استاد بهرام بیضایی در جشنواره فیلم فجر
سکوت کرده و سرتعظیم فرو می آورم
وقتی همه خوابیم

