تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

توقیف اجراهای"سه روایت از زندگی"در روز نخست


توقیف اجراهای"سه روایت از زندگی"در روز نخست

 

بااجراهای"سه روایت از زندگی" درست 5ساعت قبل از نخستین اجرای عموم خود مخالفت بعمل آمد.این خبری بود که تلفنی از دستیارکارگردان گروه شنیدم.ابتدا کلی خندیدم وبعد که کمی فکر کردم بسیارمتاسف شدم واکنون که دارم می نویسم دوباره خنده ام گرفته است.درنظر بگیرید گروهی 15 نفره از اوایل آبانماه شروع به تمرین کنند,متن را هم همان موقع جهت تصویب ارایه دهند وبارها ازمسئولین فرهنگی دانشگاه درخواست حضوردر سر تمرینها را داشته باشندوتنها یکی از مسئولین دراین 6ماه فقط به مدت 3دقیقه سرتمرین بیاید وباز هم با این شرایط همواره مسئولین را ازچگونگی پیشرفت کار مطلع سازند.اکنون به یکباره درحالی که همه ی شرایط اجرا مهیا باشدوپوستر وبروشور نیز چاپ شده باشد,درست یکروز قبل از اجرا در تاریخ 19 اردیبهشت,آن مسئول هوای بازبینی می کند وپس از تماشای کار می گوید:  از نظر من هیچ ایرادی ندارد-انگار که ما...!!!- ولی فردای آن روز20 اردیبهشت درست ساعت 13همان مسئول خبر می دهد که اجرای کار با شرایط,قوانین,ساختارو...وآنچه که برفضای دانشگاه حاکم است همخوانی ندارد ودستتان درد نکند,بسیارممنونم که چند ماه الاف بودید واز درس ومشق وکلاس و...زدید واز خون ودل مایه گذاشتید.
اجراها به همین سادگی که گفتم توقیف شدند.اگر متن را خوانده باشید شما هم متاسف می شوید وشاید خنده تان نیز بگیرد.دوستانی که اجراهای خصوصی کار رانیز دیده اند خنده شان گرفته وبرخی نیز تاسف خورده اند.حالا این یک طرف قضیه است وطرف دیگر شامل لطفی است که آن مسئول محترم کرده وبه بالا گزارش نداده چونکه احتمال تعطیلی کانون تئاتر ویکسری چیزهای دیگه نیز وجود داشت-خدا راشکر!!!- بنده خدا بچه های دانشجوی گروه هم تواین بین نمی دانند که درحقشان چه چیزی شده؟لطف!؟یا اجحاف!؟.
5,6سالی بود کار دانشجویی نکرده بودم واصلاً حدس نمی زدم وضع اینگونه باشه,الان نگاه می کنم می بینم ای...
به هرحال اکنون یکسری ازبچه های مستعد وفعال-منهای خودم-یه کارآماده ی اجرا ودر خور تحسین دارند که از ارایه ی آن حتی برای خانواده خودشون نیز محروم شده اند.ازمن به عنوان بزرگ گروه-از نظر سنی آ- می پرسند چه باید کرد؟ من چی باید جواب بدم؟ گفتم: فعلاً بخندید تا بعد!...

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 20:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

سه روایت از زندگی آماده اجراست

 

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 22:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم اردیبهشت 1388

ديدار با استاد سمندريان

 

 دوستم سعيد تصميم گرفته بود كه وارد كلاسهاي بازيگري استاد سمندريان بشه واين دوره رو بگذرونه.باهم رفتيم به محل كارگاه استاد - كانون آموزش هاي هنري سمندريان،واقع در خيابان شريعتي،انديشه ي يكم - اولين باري بود كه اونجا مي رفتم.وارد شديم،جمعيتي عظيم فضاي كوچك كارگاه رو چنان پوشانده بود كه تنفس را دشوار مي كرد.اولين سوال را از خودم پرسيدم: چقدر آدم عشق بازيگري؟ و دومين سوال را سعيد از من پرسيد:چرا كارگاه اينقدر حقيرانه وكوچك است،آيا معادل هاي سمندريان وامثال وي دركشورهاي ديگرنيز چنين شرايطي دارند؟خلاصه سعيد فيش واريزي مصاحبه -6000تومان- را تحويل داد وبه انتظار نشستيم.اين مجموعه ي گونه گون از آدم هاي عشق سينما،عشق تئاتر،خرپول،بي پول،دردمند،بي عار ودرد و.....ذهنم را به خود مشغول كرده بود.نوبت مصاحبه ي سعيد شد از مسئول كارگاه خواستم كه اجازه دهد من نيز جهت تماشاي استاد - فقط وفقط تماشا- با سعيد وارد شوم.ولي مخالفت كرد.حسي سراغم اومده بود كه مي گفت بايد ديدش،با اينكه قبل از اينها بارها با وي برخورد داشته بودم ولي نه استاد خاطرش بود ونه من از اين ديدارها ارضا شده بودم و نه ازاين ديدار احتمالي دل مي كندم.مصاحبه ي سعيد كه تمام شد گفتم من نيز مصاحبه مي دهم.هماهنگي شد و براي اولين بار با استاد تنها شدم.او سوال مي كرد ومن درحالي كه محو بزرگي اش شده بودم،پاسخ مي دادم.پس از آن نوبت به اتود شد و بعد تمام.آمدم بيرون، حق ويزيت را دستي پرداختم وخارج شديم.روز قشنگي بود 10الي 15 دقيقه با او تنهابودم،تنهاي تنها.

فردا كه تماس گرفته شد هر دو مورد پسند استاد واقع شده بوديم.اما افسوس كه شرايط كاري ام اجازه ي شاگردي استاد را در اين مقطع نمي دهد.سعيد ثبت نام كرد وهم اكنون كلاس ها آغاز شده است.به من هم بطور استثنا يك ترم مرخصي داده شد...تا شروع ترم آبان...آيا شرايط...؟؟!!   

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 22:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

نقد سه برخوانی استاد بهرام بیضایی( قسمت پنجم ازهفت)

دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)

به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام

 

حق شناس:من دروجود شما،در تصويري كه از خودتان وكارتان ترسيم كرديد يك تقابل مي بينم،اگر نه تعارض يا تناقص. يعني اسطوره وضد اسطوره. يعني سنتي وضدسنتي. يعني مردمي وضد مردمي به يك نحوي. من احساس مي كنم برخورد شما با اسطوره ها،برخورد يك آدم خيلي مدرن است؛كه اسطوره ها را نه حماسي كه تراژيك مي بيند ودارد خودش را در فضاي اسطوره خيلي تنها ومنحصربه فرد مي بيند. يعني كه رويارويي است با اسطوره هايي كه ما را مي سازند. اجازه بدهيد اصلاٌ ببينيم كار اسطوره چه بوده واز كي عصر اسطوره به پايان مي رسد.عصرعلم وانديشه وعصر تفرد موقعي در يونان شروع مي شود كه سعي مي شود در مقابل توجيه هاي اسطوره اي جهان يا جهان شناسي اسطوره اي توجيه هاي علمي وفلسفي بياورند واز آنجا اسطوره اندك اندك پس مي رود وعلم وفلسفه به جايش مي آيد. پيش از اينكه چنين وضعي به وجود بيايد، كار اسطوره،يكدست كردن است ودرحقيقت خوراندن افراد مختلف با نگاه هاي مختلف به تن يك فرهنگ يگانه يكدستي است كه همه ي ما را به يك سو مي برد. يعني رستم براي ما رستم بوده وخوب. ضحاك براي ما ضحاك بوده وبد بوده وكار اسطوره ي ضحاكي ورستمي وفريدوني اين بوده كه تصور قومي را از رستم،ضحاك و...مشخص ومتبلور كند، تا ما را در آن قالب بپروراند. كاري كه شما مي كنيد اسطوره را برمي گزينيد كه ضامن يكدستي ويگانگي وهمسويي ماست.اسطوره را برمي گزينيد نه بخاطر اينكه اين يكدستي ويگانگي را تداوم ببخشيد يا درجهت قديمي يا به يك صورت جديد به گونه اي محتواي اسطوره را عوض كنيد، بلكه دقيقاً قصد داريد اسطوره را تداوم نبخشيد، يكدستي را تداوم نبخشيد، برجستگي ايجاد بكنيد،انفراد ايجاد كنيد، خودتان فرديت داشته باشيد، ديگران هم با خواندن آثارتان يا نمايشنامه ها فرديت پيدا كنند. يعني كسي كه داستان شما را روي صحنه مي بيند يا مي خواند،جايگاه محكمتري در فرهنگ وسنت هاي خودش پيدا نمي كند، بركنده مي شود.شايد به فكر مي افتد اين بركندگي واين به فكر افتادن،اين نگراني ودلهره درحقيقت ذات تقابلي كه در ديد شما با اسطوره وجود دارد همان چيز ضداسطوره است.شما در حقيقت بدل اسطوره را،ازخود اسطوره مي طلبيد. بعد آدم در حيرت مي افتد كه اين يعني چي؟شما داريد اسطوره به من مي دهيد كه اسطوره زدايي كنيد؟ اسطوره زدايي نه، مرا از اسطوره بركنيد؟ در زبان هم همين وضع است.شما زبان را  داريد مي گيريد كه با مردم رابطه برقرار كنيد ولي اين زباني كه شما داريد به كار مي بريد يك ارتيفكت(مصنوع)است.يك چيزطبيعي نيست. يك چيزي كه ما الان داريم صحبت مي كنيم وشما داريد صحبت مي كنيد، نيست. يك چيزي است كه رويش كار شده.يعني چيزي است كه فقط وفقط براي بيضايي است. يعني متعلق به اسطوره ي زبان نيست،وباز اينجا همان تقابل وتعارض پيدا مي شود.

بيضايي:به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام،وزبان تفاهم آميزي داشته ايم كه من متزلزلش كرده ام.شما را ارجاع مي دهم به زبان ناتوان نمايشي چهل سال پيش. نه- من فقط خواستم امكان ديگري را در انديشه هاي پذيرفته شده، وزبان محدودي كه مي شناختم نشان بدهم. خوشحالم كه امروز ترديدم در باورها وجزم ها، وهمين طورجست وجوي زباني ام همگاني شده،وبه رغم تصور برخي، مردم برصحنه ها مي بينند ومي فهمند واحساس سربلندي مي كنند. خوشحال مي شوم اگر اين بركندن اتفاق افتاده باشد. چون معني اش اين است كه هركس ناچار است دوباره بينديشد وجاي خودش را در اين روايت جديد كه مناسب زمان ماست پيدا كند.البته فرمايش شما درست است.مردم به زبان سعدي وحافظ هم حرف نمي زنند، ولي اين دليل نمي شود ونمي شد كه سعدي وحافظ شعرشان را نگويند. وضمناً سعدي وحافظ هم خود صورتي از مردم اند ونمي شد به پيروي از زبان بازار، نقش خودشان را در ساخت وتركيب زبان ايفا نكنند، ومعني اش هم اين نيست ونبود كه مردم- حتي پس از هفت قرن- زبان آنها را نمي فهمند. بله، زبان سه برخواني مخلوق ومصنوع است.مخلوق ومصنوع مردم طول قرن ها، كه فقط مدتي از نظرها پوشيده نگه داشته شده بود، ومن فقط غبار روي آن را كمي پس زدم وامكان هاي آن را نشان دادم. هيچ واژه اي از زبان ديگري نيامده واختراع هم نشده كه كسي نفهمد.هر تركيب وبازسازي تازه،امكاني است كه زير هجوم هاي گوناگون با اين فرهنگ، فرصت بروز ورشد پيدا نكرده بود.اگر اصلاً خود زبان مخلوق ومصنوع است- مخلوق ومصنوع مردم،براساس نيازشان- من هم كه يكي ازمردمم حتماً حق دارم برپايه ي نياز، روي ساخت وسازوآزمون وبازانديشي وگسترش زبان كار كنم.از اين گذشته،حتماً توقع نداريد آرش واژدهاك وبنداربيدخش به زبان مشابه ساز وبسازبفروش امروز حرف بزنند. حتماً نه!چون تناقضي خواهد بود كه از طرفي مي خواهند همه ي گوناگوني زبان مردم باستان را نشان بدهم، واز طرف ديگر سرزنشم مي كنند كه چرا به زبان باستان مي نويسم!- من اگر واقعاً به زبان باستان مي نوشتم البته كسي نمي فهميد. ولي نه،با كمك گرفتن از واژه هاي ريشه اي زبان مادري ام، وگاه ساختن دستور زباني ديگر،زباني را مي نويسم كه هم تماماً قابل فهم ودر دسترس مردم امروزي است، وهم فاصله ي تاريخي را ميان خواننده وزمان رويداد يادآوري مي كند.اگر مردم اين زبان را نمي فهميدند، كسي متن چاپي آن را نمي خريد واجراي آن را برصحنه نمي ديد. ولي كساني يادشان هست كه وروديه ي كارنامه ي بنداربيدخش درآخرين شب اجرايش- دربازارسياه- ده برابر خريده شد. مردم اين زبان مخلوق ومصنوع را مي فهمند چون تامغز استخوان متعلق به اينجاست، درقالبي هم دور وهم نزديك. زنگ آشنايي درحتي واژه ها وتركيب هاي غريب ترهست كه آنها در حافظه ي فردي ودسته جمعي شان مي شناسند.واگر واژه اي را حتي با معناي لغت نامه اي نشناسند، به قرينه وبا معناي احساسي اش مي شناسند. البته درست است،اين زبان كاسبي وكارچاق كني يا اداري وروزنامه اي نيست، وبراي خريد گوسفند زنده ويدكي وآوردن راي اصلاً كارساز نيست،ومن هم هرگز در نوشتن اين گونه موقعيت ها،اين زبان را به كارنبرده ام. وحالا تازه خيال مي كنم كه دارم متوجه معني - نقش مند- مي شوم؛ اگر معني اش - كاركردي - باشد.اين زبان در كار شما نقش مند است؟ البته كه هست. هر كلمه در كار معماري زمان است، ومكان است، وهويت است، وشخصيت وموقعيت است.اينها كلمات زمان ديگر نيست، ومكان ديگر، وهويت ديگر، وشخصيت ديگر. من زمان ومكان وهويت وشخصيت ديگر را با اين كلمات نمي نويسم. ودرست تر گفته باشم، چرا، شايد بيشتر اينها همان كلمات است كه با دستور زبان ديگر، برقي ديگر، وفاصله اي ديگر، وكاركردي ديگر پيدا مي كند. بله. حتماً ومسلماً كاركردي وموثر است درخلق جهاني كه ديگرحتي تصوري هم از آن در ذهن ها نبود.

 

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 13:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام اسفند 1387

سال نو مبارک

                  

    

 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی 

           ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

 

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:28 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

به پاس حضور استاد بهرام بیضایی در جشنواره فیلم فجر

 

سکوت کرده و سرتعظیم فرو می آورم

 

وقتی همه خوابیم

 

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 20:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

گزارشی از بیست وهفتمین جشنواره تئاتر بین المللی فجر

امسال، پارسال، پيرارسال

هرسال مي گيم دريغ از پارسال

قبل از شروع جشنواره بيست وهفتم تصميم داشتم پس از تماشاي هر كاري نقد وبررسي مفصلي از آن تهيه كرده ودر اختيار دوستان وخوانندگان گرامي قرار دهم اما امسال بدجوري توي ذوقم خورد.اول اينكه 4 روز نخست را بخاطر نداشتن مرخصي از دست دادم ودوم اينكه اكثر آثاري را كه مشاهده كردم جايي براي نقد باقي نگذاشتند و تمام حس وحال وهواي اوليه ام را از بين بردند.

جهت ارايه مطلب تصميم گرفتم بحث را به سه مرحله تقسيم كرده وبيان كنم.نخست، آثار شهرستانها: ازبخت من اكثر نمايش هايي را كه در اين بخش ديدم محصول استان خراسان بودند نمايشهايي چون:"به آسمان نگاه كن"،"بگذارگاهي در حوالي خيالت پرسه بزنم"،"يوسف مي آيد" و"حجله در آتش". با توجه به اينكه دوتاي اين كارها برگزيده هاي جشنواره هاي مناطق بودند در مي يابيم كه چقدر تئاتر استانهاي ما ضعيف شده اند ومعلوم شد اين برنامه ريزيهاي دوره هاي قبل كه سبب برانداختن جشنواره هاي استاني شده بود چه لطمه ي بزرگي به تئاتر شهرستان واستان زده اند. تنها كار قابل بحث از اين ميان "بگذار گاهي درحوالي خيالت پرسه بزنم "بود كه نويسنده وكارگردان در جاهايي موفق عمل كرده بود اما متاسفانه بازيگران نتوانسته بودند هم پاي متن وكارگردان حركت كنند. دوم،آثار تهران:" لطفاٌ با مرگ من موافقت كنيد" برگزيده يازدهمين جشنواره تئاتر دانشگاهي هرگز نتوانست انتظار من را برآورده كند، بنظر مي آمد گروه هماهنگي لازم را به علت تمرين كم از دست داده اند وتنهامتن نسبتاً خوب وبازيگرهاي خوبي كه بد هدايت شده بودند نكته ي حائز اهميت اين كار بود.من ياد يك دهه ي پيش افتادم زمان دانشجويي وكارهاي درخشان دانشجويي آن سالها را بياد آوردم وافسوس خوردم." آمادئوس" و" خداي كشتار" كه اين دومي را قبل از جشنواره ديده بودم هم چنگي به دل نزدند وكارگردانهايشان زير متن مانده بودند. سوم، آثارخارجي: " مويه مادرم" كار عراق با زمان '25 حتي نتوانست'5 تماشاگر را نگه دارد." درانتظار گودو" كار آذربايجان نيز گرچه ما را بايك طراحي صحنه وبازيگران نسبتاٌ خوب مواجه كرد اما براي من تماشاگر كه شب قبل از اجرا براي چندمين بار نمايشنامه را خوانده بودم هيچ چيز تازه اي نداشت." پرده" كار كانادا نيز براي من چيز تازه اي نداشت پخش تصاويري بر روي پرده كه بارها آنها را ديده بودم وگريزي كه كارگردان ايراني اين اثر به گوشه اي از تاريخ ايران داشت شايد تنها براي اجرا در كانادا مناسب بود." مريض خيالي" كار فرانسه كاري قابل تحسين وتقدير بود.از متن ومولير كه بگذريم،كارگردان با توانمندي وطراحي صحنه خوب ودر اختيار داشتن بازيگراني ارزشمند خالق اثري قابل توجه شده بود.بازيگران زن اين نمايش غوغا بودند. واما اگر"رستم وسهراب" به كارگرداني سلطان عثمانوف از تاجيكستان را نديده بودم مي توانستم اكنون بگويم كه يك هفته را به بطالت گذرانده ام.تنها واژه اي را كه مي توان براي اين اثر در نظر گرفت، شاهكار است.متن كه همان داستان رستم وسهراب شاهنامه ي خودمان است كه هميشه با بي توجهي از كنار آن گذشته ايم وهيچگاه كاري در خور وشايسته ازآن را ارايه نداده ايم.كارگردان با هدايت مناسب بازيگران پر توان خود وبهره وري از موسيقي وطراحي صحنه ي درخدمت كار اثري را خلق مي كند كه تماشاگر را '90 دقيقه ميخكوب نگه مي دارد،تماشاگري كه داستان را از براست اما چون معجزه ي تعزيه آن را تا پايان دنبال مي كند ودر نهايت با تشويقهاي  بي نهايت خود از گروه سپاسگذاري مي كند ومن از آن جهت خرسند مي شوم كه تماشاگر عام ما به فهم والايي رسيده وبه چه خوبي،بد وخوب آثار را از هم تشخيص مي دهد.

به گواه دوستان هنرمندم دو اثر موفق ديگردر جشنواره حضور داشته اند كه من  نتوانستم آنها را ببينم."شكارروباه" دكتر رفيعي و" قصر" شوايگن از آلمان كه اولي را در اجراهاي آزادش خواهم ديد. به هر حال جشنواره تمام شد قضاوت ونتيجه گيري با شما.

تصاویری به همت عکاس های جشنواره :۱-سارا ساسانی ۲- حمید فروتن ۳- رضاموسوی

۴- حسین سلمان زاده

 

  

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 8:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم بهمن 1387

نظرخواهی

اعلام نظر از امروز تا پایان بیست وهفتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 22:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم دی 1387

منم بابا شدم

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

 

حدود ساعت یک ونیم بعدازظهر سه شنبه ده دی ماه در حال آماده شدن برای رفتن به تمرین بودم که مشاهده کردم همسرم شیرین پوررضا(کارگردان نمایش) احساس درد می کند.عازم بیمارستان شدیم.با سعید وفایی(بازیگردان نمایش) تماس گرفتم وجریان را تعریف کردم واو نیز مثل همیشه خیالم را از بابت تمرین گروه راحت کرد-آخه چهارشنبه بازبینی داشتیم واین آخرین جلسه تمرین بود.- به هرحال کارگردان ما بستری شد و کمتر از یک ساعت بعد آقا مسیحا اولین فرزندمان به دنیا آمد.خدایش وصف کردن اون لحظه خیلی سخته و فقط می تونم بگم بی نظیر بود وبس.

خانم کارگردان در بیمارستان بستری بود وما در سالن اصلی تالار مولوی درحال آماده سازی گروه برای اجرا بودیم.به همراه سعید تمامی توصیه های لازم را به بچه ها گفتیم.هیئت محترم بازبین آقایان خلقی وتفرشی وخانم تیموری وارد شدند ونمایش شروع شد.اجرای خوبی داشتیم .پس از اجرا آقای حسامی مدیر اجرایی جشنواره که همکاری صمیمانه ای نیز با تمام گروهها داشتند اعلام نمود که یک سوم آثار چهت بازبینی نهایی پذیرفته می شوند واکنون که نتایج اعلام شده است.نمایش ما هم " زندگي×3 "  يا  "سه روايت از زندگي جزء پذیرفته شدگان است.و می بایست بازبینی نهایی خود را دراسفند ماه ارایه دهیم.

این بود تمام آنچه که در این یک هفته ی آخیر بر ما گذشت.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 22:32 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم دی 1387

· گزارشي از روند تمرينات نمايش " زندگي×3 "

 

 

" زندگي×3 "  يا  "سه روايت از زندگي"

نويسنده: ياسمينا رضا / كارگردان: شيرين پوررضا

 

 

نمايش " زندگي×3 " [ترجمه ي فتاح محمدي- نشرهزاره سوم-ترجمه ازمتن انگليسي اثر] يا "سه روايت از زندگي" [ترجمه ي فرزانه سكوتي- نشرني- ترجمه ازمتن فرانسوي اثر] نوشته ي ياسمينا رضاYASMINA REZA  به كارگرداني شيرين پوررضاSHIRIN POURREZA   هم اكنون زير نظر كانون تئاتر دانشگاه شهيد رجايي تهران در حال آماده سازي خود جهت اجراي عموم و همچنين حضور در دوازدهمين جشنواره بين المللي تئاتر دانشجويي مي باشد. در اين نمايش سعيد وفايي SAEID VAFAEE به عنوان بازيگردان و رضابهارلو REZA BAHARLOU  به عنوان مشاور كارگردان خانم پوررضا را ياري مي دهند.

پس از تاييد متن توسط هيات بازخوان دوازدهمين جشنواره بين المللي تئاتر دانشجويي، گروه از ميان افراد حاضر در كارگاه بازيگري تئاتر دانشگاه كه زير نظر سعيد وفايي – شيرين پوررضا ورضابهارلو وتحت پوشش وحمايت كانون تئاتر دانشگاه اداره مي شود. بازيگران مورد نظر خود را برگزيد واكنون حدود دوماه است كه مشغول تمرين مي باشند و پس از تاييد فيلم كار توسط دبيرخانه جشنواره قرار بر اين است كه نخستين مرحله بازبيني خود را در تاريخ11/10/1387در تالار مولوي ارايه دهد.اعضاي گروه عبارتند از:

بازيگران: سارا قبديان/ محمدعلي كاظمي/ محمد صالحي/ سعيده روحاني/ مارال رهبري.

دستياركارگردان: ميثم ايماني/ مدير صحنه: ابراهيم نائيج/ مدير تداركات: صديقه لنگري     / عكاس: مصطفي آذرپيكان/ فيلم بردار: جواد شاهرخي/ انتخاب موسيقي: علي حجازي

ديگر اعضاء كارگاه بازيگري كه در شكل گيري نمايش سهيم هستند: احمد ايدرلي/ سجاد عابدي/ احسان پيرحياتي/ زينب نوري/ مينا قاسمي

 

ياسمينا رضا در اين اثر نيز چون ديگرآثارخود با برگزيدن سوژه اي مبتكرانه و پرداختي درخشان دست به خلق اثري بيادماندني مي زند. همانگونه كه از نام اثر نيز به خوبي دريافت مي شود داستان بيانگر سه روايت از زندگي است، سه روايت از زندگي دو زوج، زوج هنري وسونيا به عنوان ميزبان در برابر زوج هيوبرت واينس به عنوان مهمان در سه اپيزود با يك تم اصلي رو در روي هم قرار مي گيرند.ياسمينا رضا با ظرافتي مثال زدني با پنهان يا آشكارسازي، رخ دادن يا ندادن، اطلاع داشتن يا نداشتن، مهم بودن يا نبودن يكسري اطلاعات ريز در دل روايت هايي به ظاهر همسان خالق شگفتي مي شود ونشان مي دهد كه همين رخدادهاي ريز در زندگي روزمره ما كه شايد هرگز هم به چشم نمي آيند، چگونه مي توانند تغيير دهنده روند داستان وروند زندگي ودر يك كلام روند سرنوشت باشند.اثري كه به مسئله برخوردها ورفتارهاي انسانها مي پردازد ودر حال بررسي روابط انساني است.

      

ياسمينارضا برنده ي جايزه ي مولير بهترين نمايشنامه نويس در سال1995، برنده ي جايزه ي ايوينينگ استاندارد براي بهترين كمدي درسال 1996، برنده ي جايزه ي لارنس اليويه براي بهترين كمدي درسال1997، برنده ي جايزه ي توني براي بهترين نمايشنامه در سال1998[همگي بخاطر نمايشنامه ي هنر]،دريافت لقب شواليه دولوردور دومريت در سال 1998 به جهت خدماتش به تئاتر از طرف نخست وزير وقت فرانسه ليونل ژوپسين،ازمادري مجاري وپدري دورگه ي ايراني وروس در سال1959 در پاريس بدنيا مي آيد.وي فارغ التحصيل تئاتر وجامعه شناسي از دانشگاه نانتر پاريس است وهم اكنون به عنوان نويسنده، نمايشنامه نويس وبازيگري مطرح خود را به جهانيان معرفي نموده است.ازجمله نمايشنامه هاي وي مي توان"گفت وگوهاي پس از خاكسپاري"1987/"هنر" 1995/" مرداتفاقي"1995 /"سه روايت از زندگي" 2001/"پروردگار وكشتار" 2007/ نام برد.ياسمينا رضا نقش "اينس" را در اجراي فرانسوي"سه روايت از زندگي" در سال 2001 بازي كرده است.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 16:28 |  لینک ثابت   •