تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

پنجشنبه سی ام خرداد 1387

متن کامل نمایشنامه (ببخشید!) نوشته ی: رضا بهارلو

                                                           به نام خداوندگار هنر

 

نمايشنامه ي كوتاه

برداشتي آزاد از نمايشنامه [مسئله اي نيست] اثرديويد آيوز

اين نمايشنامه فقط ويژه اجرا در دانشگاه خليج فارس بوشهر نوشته شده،كه درسال هزاروسیصدوهشتادوسه به طراحي وكارگرداني خود نويسنده به اجرا درآمده است. اين متن با توجه به شرايط خاص محيطي قابل بازنويسي است.

 

  ببخشيد!

 

نوشته ي: رضا بهارلو

[موسيقي بر فضا حاكم است. نور مي آيد. زن ومرد و نوازنده موسيقي پديدار مي شوند. ]

(1)

مرد: سلام خانم.

زن: سلام

مرد: مي تونم اينجا بشينم؟

زن: براي چي؟

مرد: خُب [فكر مي كند.] نمي دونم.

زن: لطفا" مزاحم نشيد.

مرد: ببخشيد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا بهارلو در 15:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

نقد « سه برخواني » استاد بهرام بيضايي (قسمت چهارم از هفت)

 

  من راجع به ضحاك صحبت نمي كنم. من راجع به اينكه، حقيقت

 

ممكن است فقط اين نباشد، صحبت مي كنم. 

 

 

 

                

 دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)

 

رسول نظرزاده: دراژدهاك مي بينيم كه اشياي توي متن صحبت مي كنند. مثل گور، دروازه، زنجير، بادو...من فكر مي كنم اين از خصلت اساطيري كار كم مي كند. نكته دوم مسئله تكرار است؛ تكرار توي زبان.كه به نظر من مي خواهد يك جور خصلت كتيبه اي به كا بدهد. يا تكرار كلمه شب كه اول هر بند مي آيد. بعد مسئله انتقال روايت از سوم شخص به اول شخص است. متن اول با سوم شخص شروع مي شود ودر سه چهار صفحه بعد به « من» تبديل مي شود.اين من جايي كه حضور ندارد باز مي شود سوم شخص. مسئله بعد،دايره اي بودن اژدهاك است.اولش در بند است و بعد مسائلي پيش مي آيد ودوباره برمي گردد به اژدهاك كه در بند است. مسئله ديگر،حقيقت جويي شخصيت هاست.اول انگار اينها حقيقت هستي شناسي اند اما اين حقيقت تبديل به حقيقت روز مي شود، يعني حقيقت سياسي. وقتي مبارزه اين شخص شروع مي شود براي ايجاد يك تعادل رواني، مسئله هستي شناسي رها مي شود.

خط سير ديگري كه من توي كار اژدهاك وكارهاي ديگر ديدم، تنهايي آدم هاست. تنهايي وايستادگي شان و بعد تنها ماندن شان.اما تنها ماندن دوم يك جور ارادي است. همين اژدهاك با جمله اي تمام مي شود كه: « من هنوز زنده ام.»

در آرش با مرگ اسب آرش شروع مي شود،كه يك شكست است. بعد مسئله دوم توي اين متن، باد است. باد توي اين متن انگار جنگ وويراني را مي خواهد بياورد. به يك ويراني دروني هم مي خواهد اشاره كند. مسئله بعد سراپرده بنفش ولباس سرخ تورانيان است.اين مرا به ياد تعزيه مي اندازد.اينكه مخالف خوانان رنگ سرخ دارندو...آن وقت متوجه مي شويم كه دوتا سپاه هستند كه يك سپاه مظلوم ويك سپاه غالب است.

يك فضاي تعزيه ايجاد شده. مسئله توي آرش اين است كه به دو بخش تقسيم مي شود. قسمت اول شلوغ است و ما سپاه را داريم وتنش هاي بين دوسپاه وبعد قسمت دوم كه آرش راه مي افتد و به طرف قله مي رود و به سوي يك جور تنهايي وخودسازي پيش مي رود.اين خودسازي به نظر من چند جور رخ مي دهد.اول اينكه آرش با درون خودش مواجه مي شود،

گفت وگو باخودش را آغاز مي كند. بعد با روح پدر صحبت مي كند. بعد... بعد به اين نتيجه مي رسد كه تير را با دلش مي زند.اما اگر مسئله هستي شناسي را برجسته كنيم،آرش به اينجا مي رسد كه مي گويد:«كاش نمي دانستم».

سناپور: شما يك اسطوره را تغيير مي دهيد براي اينكه يك ذهن ويا يك فرهنگي را كه نسبت به چيزي وجود دارد تغيير بدهيد. مثل اينكه چرا هميشه بايد به ضحاك به چشم ماردوش نگاه كنيم. با نوشتن اسطوره اين را سعي مي كني تغيير بدهيد يا در مورد جم...

بيضايي: من راجع به ضحاك صحبت نمي كنم. من راجع به اينكه، حقيقت ممكن است فقط اين نباشد، صحبت مي كنم. در واقع تمام داستاني كه توي مرگ يزدگرد اتفاق مي افتد اين است: ممكن است حقيقت آن چيزي كه ما مي دانيم نباشد.در واقع من روي امكان هاي ديگر حقيقت بازانديشي مي كنم.

سناپور: من بحثم راجع به شيوه هاست.شما در حقيقت يك چيزي را انكار مي كنيد؛ بخصوص اسطوره اول وسوم؛ ولي يك چيز ديگر را جايش مي گذاريد؛ يعني يك امكان ديگر را هم پيش مي كشيد وكار را توي قالب اسطوره انجام مي دهيد.در حقيقت اگر درست فهميده باشم، آيا مشكل ما اين نيست كه ذهنمان،ذهن اسطوره ساز است يا آن كساني كه اين كار را مي كنند در حقيقت ذهنشان،ذهن اسطوره ساز است. مقصودم به طور فشرده اين است كه آيا اشكال در نگاه اسطوره اي نيست و اگر ما اسطوره بنويسيم كه آن را عوض بكنيم آيا آن نگاه را باز توليد نكرده ايم؟ يعني من فكر مي كنم مشكل در نوع نگاهي است كه اسطوره درست مي كند.وقتي نگاه اسطوره اي است وما يك كسي را تا حد خدايي بالا مي بريم اين نگاه بايد عوض شود وآيا با اسطوره نويسي مي شود اين نگاه را عوض كرد؟

بيضايي: نظر من اين است كه در خود سوال اشكالي وجود دارد.اشكال سوال در اين است كه فكر مي كند بشر مي تواند اسطوره ساز نباشد. مثل اينكه بگوييم آيا مي شود كنايه را از زبان حذف كرد يا مثلا استعاره را.اينها قدرت هاي زبانند وفشرده كننده معناهاي وسيع اند. اينها به زبان قدرت هايي مي دهند كه بدون آن زبان در طرح و بيان بسياري مفاهيم در مي ماند.اسطوره قالب بيروني و تحول يافته و قابل تحول انديشه يا پرسشي بشري است.چهارچوب داستاني محدودي است كه حقيقت بزرگي را در خود فشرده وحفظ مي كند.ذهن اسطوره ساز در اصل ذهن توجيه كننده جهان اطراف بود. نوعي معناشناسي هستي بود. تمام اينها هستي شناسي آن دوره را نشان مي‌دهد ودر واقع اصلا به معناي پرت بي معنايي نيست كه ما بخواهيم مثل لكه از خودمان پاك كنيم.اگر بخواهيد بدانيد بشر چه جوري تحول پيدا كرده ناچاريد برگرديد به هستي شناسي اوليه كه توي اسطوره‌ها وآيين هاي اوليه متجلي است واگر بخواهيم بدانيم پدرانمان چه جوري فكر مي كردند ناچاريم انديشه هاي بازتاب يافته در افسانه ها واسطوره هاي آنها را مرور كنيم.حالا من مي خواهم بگويم كه شما هنوز داريد همان را زندگي مي كنيد. همان باورها را ولي به طور عادتي. هنوز قرباني مي كنيد،عيد مي گيريد،از روي آتش مي پريد، هنوز شادي واندوه را در مراسمي با هم تقسيم مي كنيد. به خانه جديد كه مي رويد هنوز يك چراغ وآينه مي بريد كه نشانه مهر وناهيد است.ولي تا زماني كه‌ آن‌ چراغ وآينه را مي بريد داريد هنوز اساطير وادامه آن را زندگي مي كنيد.انديشه اسطوره ساز ضمنا انديشه اي است كه اسطوره هاي آينده را ساخته.انديشه پرواز كه در كيكاوس يا در يكي دو اسطوره ديگر هست، امروز به وقوع پيوسته. آن روز او فكر مي كرد كه چه جوري پرواز كنم وچه جوري عقاب مي تواند بپرد و من نمي توانم.ولي راه حلي كه او دنبالش مي گردد سه هزار سالي بعد پيدا مي شود. ضمن اينكه اسطوره پرواز، هم نزديك شدن به آرمان متعالي را بازتاب مي دهد وهم سرنگوني بر اثر بلند پروازي را. ‌    

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 7:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم خرداد 1387

تصاویری از برجسته ترین های تئاتر وسینمای ایران که بسیار دوستشان دارم

 

۱- استاد بهرام بیضایی

 

۲- پرویز پرستویی

 

۳- سوسن تسلیمی

 

۴- حمید فرخ نژاد

 

۵- بهروز وثوقی

۶- رضا کیانیان

   

 

۷- استاد عزت اله انتظامی

   

 

۸-و نهایتاْ استاد ایرج صغیری خالق قلندر خونه و....

با سپاس و کسب اجازه از تمامی سایت های که از تصاویرشان بهره بردم والبته هنرمندان عکاس   

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

معرفی کتاب

تئاتر مردم ستمديده

 

 

درابتدا،تئاتر آواي شادخواري بوده است: مردمي آزاده كه در فضاي بازآواز مي خواندند،در كارناوال ها،در جشن ها.

 

بعد طبقات حاكم تئاتر را در اختيار گرفتندو سدهايي برسر راه آن به وجود آوردند.نخست مردم را از يكديگر جدا كردند و بدين سان بازيگر وتماشاگر به وجود آمد،يعني كساني عمل مي كردند وديگران تنها نظاره گر بودند.جشن تمام شد!سپس بازيگران را از يكديگر جدا كردندودر ميان بازيگر نقش اول وهمسرايان(توده مردم)تمايز به وجود آمد واز آن هنگام بود كه تلقين هاي تحميلي آغاز شد.

 

مردم ستمديده خود را رها مي سازند،دوباره تئاتر را فتح مي كنند.بايد ديوارها را خراب كرد.اول تماشاگر بازي را شروع مي كند: تئاتر نامرئي،تئاتر شورايي،تئاتر-مجسمه...

 

هر انساني به تنهايي يك تئاتر كوچك است،به ديگر سخن،اوتمامي نقش ها را ايفا مي كند وتمامي كارها را انجام مي دهد.تئاتر مردم ستمديده بر همين انديشه ي ساده ومقدماتي استوار است،تئاتري كه ما همگي در آن حضور داريم، حال چه آموزش تئاتر ديده باشيم وچه نديده باشيم.

 

نام كتاب: تئاتر مردم ستمديده

نويسنده: آگوستو بوال

مترجم: جواد ذوالفقاري- مريم قاسمي

ناشر: موسسه فرهنگي وهنري نوروز هنر

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

.............

نمايشگاهِ...

 

بالاخره هرطور كه بود، موفق شد دو روز مرخصي رو به همراه بليط رفت وبرگشت رديف كنه، ولي تااومد وسايلش رو جمع وجور كنه متوجه شد كه خيلي دير شده و امكان داره از پرواز جا بمونه.سرويس كه اومد دنبالش يه نگاه به ساعت انداخت وپي برد كه شانس رسيدن به پروازخيلي پايين اومده وموقعي كه وارد فرودگاه شد اون يه مقدار اميدش نيز ديگه رنگ باخت،چون با توجه به فاصله ي بسيار كم هواپيما وسالن انتظار مشاهده كرد آخرين مسافرها نيز در حال سوار شدن هستند.با نااميدي درخواست گرفتن كارت پرواز نمود وبا ناباوري كارت پرواز روتوي دستاش ديد وصدايي كه مي گفت: آقاسريعتر الان درها بسته مي شه، تنها موسيقي حاكم برصحنه بود كه سبب شد سرعت واندازه ي گام هاش رو دو چندان كنه ويك لحظه كه به خود آمد يقين حاصل كرد به عنوان آخرين مسافر روي صندليش جا گرفته.فرداي آن روز به همراه سعيد وارد مصلي شدند.انبوهي از آدم هاي گوناگون،طفل شيرخواره اي در آغوش پدر،چيپس وپفك هايي در دست مادر آن طفل،پيرمردي درحال چرت با نان برنجي هاي مقابلش،كولي در نقش فالگيرو...همه با هم اجتماعي عظيم را نشان مي دادند.هضم ديدن اينهمه كتابخوان يا كتاب دوست يا حداقل دوستار نمايشگاه در كشوري كه طبق آمار از نظر كم مطالعه كردن جايگاهي درجهان دارد، برايش دشوار بود.وارد سالن ها كه شدند كثرت جمعيت مجال هيچ چيزرا نمي داد، نه مجال راه رفتن راحت،نه مجال برسي كنب وحتي نه مجال نفس كشيدن.حتما مي بايست از قبل كتاب هاي مورد نظر را انتخاب كرده و بعد وارد مي شدند.مدتي به همين منوال گذشت تا صبر وطاقتش سر آمد وليست خود را بيرون كشيد و از خير بررسي ها گذشت ويكراست به سوي كتاب هاي از قبل انتخاب شده خود رفت.خيلي ها موجود بودندوآنها را خريد وخيلي هاي ديگر هم يافت نشدند.فرداي آن روز در هواپيما نشسته بود ومنتظر پروازبرگشت ونمايشگاه را براي خود حلاجي مي كرد وچيزي شبيه شعر-اصلا ادعاي شعر نوشتن ندارد- به ذهنش خطور كرد، اما آن اصلا شعر نبود تنها اقباسي آزاد از كلمات جاري شده به عنوان شعر مهران مديري بود.باخود زمزمه اش كرد اينگونه:

 

كتاب هاي گران

پرسه هاي ارزان

يك دختر براي چند نفر

و

يك پسر براي همه

تخفيف در كار نيست

كتاب هاي خوب تمام شده

گرسنه ام،ساندويچ بخورم يا كتاب بخرم؟!

بستني بديد آقا

و

چيپس بدون ماست موسير!

كتاب مي خرند

خواندنش با خدا!

وديگر هيچ!  

 

***ضمنا عکس های نمایش آلبرت(چند پست پایین تر) دچارمشکل شده بود که برطرف شد.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 13:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

یه چند کلمه با دوستان

آن روزها كه گذشت، اين روزها كه مي آيند.

 

چند روزي كه گذشت والبته چند روزي كه مي آيد و مي گذره، مصادف بود وهست با چندين مناسبت فرخنده، كه همه با هم همزمان شدند و وقتي اينجور مي شه وآدم سعي مي كنه به همه ي قضايا برسه، يهو يه جرياناتي به وقوع مي پيونده، كه ناخواسته به هيچكدوم نمي رسه وسعي مي كنه كه برسه- انگار برسه ونرسه ها زياد شدند!-حالا ماجرا ماجراي ماست كه خواستيم روزهاي جهاني تئاتر- كه توي ايران ترجيح داده شده، روز به روزها تبديل بشه وبي خيال7 فروردين شدن وارديبهشت تئاتروتئاتر ارديبهشت واز اين جور چيزها وصلاح مملكت خويش خسروان دانند.- و نمايشگاه بين المللي كتاب وجشنواره بين المللي تئاتر دانشجويي وروز معلم وروز طراحان صحنه و...همه ي اينها رو با هم داشته باشيم، باوركنيد نشد كه نشد وعروسي يه دونه خواهرمون سبب شد كه بگيم اميد به سال ديگه.البته تنها نصيبمون از اينهمه، دعوت به عنوان مهمان در مراسمي بود كه توسط گروه تئاتر ايليا از گروهاي خوب تئاتر استان بوشهر برگزار گرديد واونم در روز12ارديبهشت كه روز معلم بود ويادمان اوفتاد به بعضي از اساتيدم كه شماره اي داشتم زنگ زده وعرض ادب كنم.شنيدن خبرهاي ناگواري چون انحلال انجمن هاي نمايش واينجور چيزرو تنها به عنوان يه شوخي مسخره تلقي كردم وديگه پيگيري نكردم تا... حالا هم تصميم دارم اكه بتونم براي شركت در نمايشگاه يه دوروز مرخصي رديف كنم، كه اين يكي ديگه اگه از دست بره واقعاً حيفه.

اگه فرصت نشد به جا وبه موقع مطلب بنويسم بخشش از دوستانِ واگه گاهي پاسخ عزيزي ازقلم افتاد،بازهم بخشايش ازاوست.

همه ي روزهاي فرخنده ي قبل وبعدي كه مي آيد را تبريك مي گم واميدوارم بتونم در آينده مطالبي شايسته پيرامونشان نگارش، تهيه ودرج كنم.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 12:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

استاد عبید زاکانی قزوینی

 

نقش خداوند در کشف جرایم

 

در خانه ی جحی را دزدیدند.او رفت ودر مسجدی را کند وبه خانه آورد.

گفتند: چرا در مسجد را می کنی؟

گفت: در خانه مرا دزدیده اند و صاحب این در دزد را می شناسد، دزد را به من معرفی کند تا در خانه اش را به او بدهم.

 

 

خنده ی فقیرانه

 

دزدی به خانه ابوبکر ربانی رفت. هر چه گشت چیزی پیدا نکرد.چون خواست از خانه بیرون رود ابوبکر خندیدو بادی رها کرد.

دزد گفت: خیلی اوضاع روبه راهی داری که می خندی؟

 

 

فقیرانه

 

دزدی در شب خانه ی فقیری را می گشت.

فقیر گفت:آنچه تو در شب تاریک دنبالش می گردی ما در روز روشن می گردیم وپیدا نمی کنیم.

 

 

دزد بی گناه

 

اسب طلحک را دزدیدند.

یکی گفت: گناه توست که مواظب اسب نبودی.

دیگری گفت: گناه نگهبان است که در طویله را باز گذاشته.

طلحک گفت: با این حساب دزد بی گناه است.

 

 

پلورالیسم

 

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند وبه راهروی کلیسا انداخته بودند.

طلحک می گفت: سبحان الله، من خودم مسلمانم وکفشم مسیحی است.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 14:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

قابل توجه هفته نامه های محلی استان بوشهر

برگزیدگان استانی دومین جشنواره بین المللی شعر فجر در حوزه های مختلف اعلام شد.

نقل قول از:خبرگزاری فارس- سایت علمی دانشجویان ایران- کانون ادبیات ایران- آفتاب- خبرگذاری مهر- شاعرانه۲-خبرگذاری تخصصی حوزه دین و...

شاعر برگزیده استان بوشهر: رضا طاهری

 

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 15:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام فروردین 1387

تصاویری از نمایش آلبرت -نوشته وکار: رضابهارلو-

 

این نمایش در خرداد۱۳۸۶درچهارمین جشنواره استانی ماه حوزه هنری بوشهر به روی صحنه رفت و درزمینه های نویسندگی -کارگردانی-بازیگری زن ومرد کسب مقام نمود.با بازی خودم وهمسرم(شیرین پوررضا) وآقای کاوه قدرقدرجهرمی.با یاریگری:عبدالرضا محمدی نژاد-فاطمه دشتی زاده-نوشاد پولادی و.....

 

                                               

                                                         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

یه داستان واقعی

سهراب جني

 

اينبار قرارداد اجاره ي خونه مون بدموقعي تمام شده بود.فكر كنم اوايل يك ترم دانشگاهي زوج و ما به ناچار مجبور شديم اتاقي ازهفت هشت اتاق دوره اي آقا كامبيز-دانشجويي كه درآمدش اجاره كردن خانه وسپس اجاره دادن آن به بهايي بيشتر به دانشجويان بود.-را در محله ي خواجه هاي بوشهر كرايه كنيم.من وافشين وداود،كه با رفتن داود،ساشا نيز به ما به ما ملحق شد،هم اتاق شديم.در آن هنگام مشغول كار روي نمايش*خرس* نوشته ي*حميدامجد* جهت شركت درجشنواره پانزدهم سراسري تئاتر دانشجويي بودم.

اوايل ترم بود و كلاسها تق ولق ،كه جون مي داد براي رفتن به شهرهامون وعشق وحال و...ولي من مجبور بودم براي تمرينها ي كارمون بمونم و موندم.

حالا لازم مي دونم پيرامون اون ساختمان عجيب ودهشتناك- محل سكونتمان- وساكنينش توضيحاتي بيان كنم: محيطي به وسعت تقريبي سه چهار هزارمتر-مثلاً شصت در هفتاد- بازير بنايي از عهد دقيانوس واتاق هاي كه دور تا دور حياط را احاطه كرده بودند.دو اصله نخل ،چون تيرهاي برق سر كوچه،استوار وبلند وپرحجم كه بعدها يقين حاصل كردم،موجوداتي درآن روزگار مي گذرانند كه فقط در شرايطي خاص مي توان آنها را باچشم مشاهده كرد.با يك دستشويي وحمام كه هنگام ورود به آنها احساس مي كردي كساني هستند كه دارندتورا مشاهده مي كنند كه توشايد هرگز نبينيشان-اينها رانيزبعدها پي بردم.-يك نكته را فراموش كردم بگويم اينكه نيمه هاي شب انسان ترجيح مي داد خود راخيس كرده ولي گذرش به آن دستشويي نيافتد.

اما ساكنينش در يك جمله، گونه هاي مختلف انساني كه يكجا گردآمده بودند،يادشان به نيكي.

 شب بود وسياهي،گمان كردم امشب نيز چون شب هاي ديگر است.غافل از اينكه هرشب براي خود شبي است وهرسياهي، براي خود سياهي.محكوم به بيدار ماندن بودم،چرا كه تا اجرا فرصت بسيار كم بود.شب هاي ديگر تا روشنايي صبح درگير روتوش كردن ميزانسن ها،حركت ها و...بودم ولي امشب ديگر پلك هايم ياريگر نبود.نگاهي به ساعت انداختم،چهار بود.وسايل اطرافم را تا آنجا كه جايي براي خوابم باشد به كناري زدم واما، آخرين عملم را نيز كه طبق روال رفتن به دستشويي بود،انجام دادم.نگفته بودم،دستشويي در انتهاترين نقطه ي بنا قرار داشت.از دستشويي كه برگشتم خواستم دست هايم را بشورم.شايد سوال شود مگر در دستشويي چكار مي كردي،كه حالا مي خواهي دست هايت رابشوري.پس از توالت،مستراح،WCو...چه مي دونم، بگذريم از همونجا برگشتم.دستشويي-جايي كه دست را مي شورند.-به فاصله ي سه متري اتاق ما قرار داشت. در حال شستن دست هايم بودم كه به ناگاه متوجه حضور سهراب- يكي از هم خانه اي ها ودوست بسيار خوب ومحترمم-شدم كه در فاصله ي دومتري ام به ستوني تكيه زده و سيگاري به لب داشت.

گفتم: سلام سهراب.وجوابي نشنيدم.تعجب كردم،چون اطمينان داشتم صدايم را شنيده است.پس چرا پاسخ نداد؟ يك آن متوجه سيگارش شدم،آخر او نه تنها سيگار نمي كشيد،بلكه حس نصيحت كردنش كه گل مي كرد،ديگران را نيز ازاستعمال منع مي كرد.گفتم: سهراب تو كه سيگار نمي كشيدي؟ جوابي نداد.گفتم: مشكلي پيش آمده؟.جوابي نداد وهمچنان سربه زيروسيگار به دست و روي لب بود.به خود گفتم حالا كه مايل به صحبت كردن نيست،پافشاري بيش از حد سزاوار نيست.گفتم: شب بخير وبه سوي اتاق خيز برداشتم.دو قدم،فقط دو قدم حركت كردم.دو قدم به طور معمول چقدر زمان مي برد؟!گفتم: سهراب وهمزمان برگشتم.نبود!سهراب نبود!به خود گفتم: چقدر سريع به اتاقش رفت! ووارد اتاق خودم شدم.خواب به طور كلي از سرم پريده بود.سوال هاي عجيب والبته كمي هم غريب به سراغم آمدند.چرا سهراب جواب سوالم را نداد؟!چرا سهراب با من حرف نزد؟!آيا سهراب مشكلي داشت؟! و مهمتر از همه ،چرا به اين سرعت ناپديد شد.درسته سهراب آني ناپديد شده بود واين باورش سخت بود.سخت تر از همه اينكه،ناگهان يادم آمد كه اصلاً سهراب اينجا نيست واو به مسافرت رفته!باور كنيد جرات بيرون رفتن از اتاق را نداشتم، موي تنم سيخ شده بود وعرق بر پيشاني ام نقش بسته بود.آيا چنين حالتي را تجربه كرده ايد؟خواب كه ديگر بيشتر شبيه به يك جوك مي مانست تا ابزاري براي فرار از موقعيت خلق شده.

هوا روشن شده بود ومقداري از ترس را با خود برده بود كه ناگاه در اتاق به شدت باز شد وكسي شايد چيزي هجوم آورد،قلبم نزديك بود بايستد.افشين بود .زد زير خنده وگفت: تا حالا بيداري؟!گفتم: مگه مرض داري اينجوري داخل مي شي؟گفت:ترسيدي؟ ماجرا را برايش تعريف كردم.گفت: نكنه مي خواهي بگي جن ديدي؟وادامه داد: خرافاتي.

 گفتم:بريم اتاق سهراب؟ گفت: بريم.رفتيم و هر چه در زديم فايده اي نداشت.در را كوبيديم فايده اي نداشت.

 افشين گفت: خواب نديدي؟گفتم:چي مي گي تو؟

 در دانشگاه،خوابگاه وهر كجاي ديگر كه عقلمان مي رسيد سراغ سهراب را گرفتيم.كساني كه از او اطلاع داشتند گفتند به سفر رفته. و من فقط صبر كردم.كار ديگري از دستم بر نمي آمد.

 چند روز گذشت وسهراب با ساكي در دست نمايان شد.سر تاپايش را خوب نظاره كردم.متعجب پرسيد: چرا اينگونه نگاه مي كني؟گفتم تمام آنچه را كه گذشته بود.خنديد وگفت: غير از تو هر كه ديگر اين ماجرا راتعريف مي كرد فكر مي كردم خل شده ودوباره خنديدوگفت: چي پوشيده بودم آقا رضا!؟

 در اتاقش را باز كرد،لباس هاي را ديدم كه چند شب قبل تن آن سهراب ديده بودم.گفتم: اينها رو.

گفت: داداش گفتم كه خواب ديدي.نه تنها اونشب بلكه چند روز قبل وچند روز بعدش من حدودپانصدكيلومتر از اينجا فاصله داشتم.مگر اينكه طي طريق كرده باشم!وهيچ دليلي براي دروغ گفتن نداشت.

 آن سهرابي را كه من ديدم كه بود!؟يكي گفت: جن ديدي! گفتم:جن!؟ ديگري گفت:آره جن!گفتم: شايد!آن ديگري گفت:چشماش رو هم ديدي!؟گفتم: نه،آخه در تمام مدت سرش پايين بود.يكي بجز آن ديگري گفت: سم هم داشت!؟

گفتم: مي دانستم كسي باور نمي كند!

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 7:11 |  لینک ثابت   •