تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

پیرامون آنچه که دیدم نوشتم،پیرامون آنچه که ندیدم تصویرگذاشتم.(عکاس:سارا ساسانی)

 

«تئاتر براي همه»... و... «سدي براي تئاتر فجر»

 

 

 

  یک روز مانده به آغاز بيست وششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر، حس تماشاي مجدد نمايش«افرا» به سراغم آمده بود، كه تماس دوست هنرمندم «سعيد وفايي» وپيشنهاد تماشاي كار،هيچ راهي جز، راهي شدن به سوي تالار وحدت برايم باقي نگذاشت. ولي مسئله اين بود، كه ما بليط نداشتيم. پرس وجوهاي خود را آغاز كرديم- آقا بليط اضاف؟ خانم بليط اضاف؟ -  ولي پاسخ ها همه منفي بود.- البته خيلي ها چون ما بودند.- تا اينكه پچ پچ هايي شنيديم - بيست تومن-  يكي گفت: بده، من مي خرم. بله بليط «افرا » در آخرين روزهاي اجراي خود، بيست هزار تومان، در بازار سياه به فروش مي رفت. و ما هنوز بي بليط بوديم. ناگهان ديدم دوستم دارد پول مي شمارد. دو بليط به نرخ ده هزارتومان خريد، از فردي با انصافتر از ديگران.

«افرا» را ديديم. ومن اينبار چيزهايي را ديدم، كه در نوبت اول نديده بودم. واقعاً خيلي چسبيد.

حالا نوبت آن رسيده بود كه با در دست داشتن نامه اي از انجمن نمايش شهرستان، بليط هاي ويژه مهمان جشنواره را تهيه كنم. به مركز هنرهاي نمايشي رفتم- امور شهرستانها- گفتند: امسال ديگر به ما مربوط نيست، برويد دبيرخانه جشنواره، واقع در ايتالياي غربي. رفتم. نامه را گرفتند وگفتند: خيلي دير آمده اي، حالا بايد در نوبت باشي، خودمان با شما تماس مي گيريم!( شما باور مي كنيد!؟) به خودم گفتم: يعني جشنواره اينقدر ...؟ بعد دوباره به خودم گفتم: چقدر با كلاس!

فردا شد، يعني روز اول جشنواره. دو شماره تلفن داده بودم، ولي هيچكس تماس نگرفت، خودم تماس گرفتم، گفتند: با فلان جا تماس بگير- مركز هنرهاي نمايشي- تماس گرفتم، تا ساعت سه بعدازظهر اين رفتار ادامه داشت، تا اينكه منشي دبيرخانه گفت: نامه را نداريم- گم كرده بود.- دوباره فاكس كن. گفتم: چرا دوباره؟ آخه آن را فاكس نكردم، دستي آوردم. گفت: فاكس كن. ومن فاكس كردم. گفتند: نامه را امشب براي آقاي تجنگي مي فرستيم. گفتم : پس اجراهاي امشب. گفت: نمي دانم!

شال وكلاه كردم، فوتبال يخ ايران- سوريه را رها كردم، رفتم مركزهنرهاي نمايشي، ماجرا را ازسير تا پياز براي چند نفر تعريف كردم. گفتند: دواي دردتان فقط آقاي تجنگي است. گفتم: خدا پدر مادرتان را بيامرزد،زودتر مي گفتيد.اتاق هاي تئاتر شهر را زيرورو كردم تا يافتمش، سرش خيلي شلوغ بود، ولي سرزنده وقبراق. نامه را كه دادم، گفت: روال معمول را طي نكرده است. گفتم: دو روز است دويده ام ديگر نا ندارم. ظاهر امر نشان مي داد كه او را نيز دوانده اند، البته به گونه اي ديگر.

بالاخره يكسري از بليط هاي اجراهايي را كه پيشبيني مي كردم. شايد بهترين باشند را تهيه كرده، از آقاي تجنگي تشكر كرده و به تماشاي جشنواره نشستم، كه در زيرحضور چهار روزه ام را در جشنواره شرح مي دهم.

* چهارشنبه 17 بهمن 1386

    الف- سالن اصلي، سانس اول، نمايش: نوك زبان، نويسنده وكارگردان: لوكاس بانگرتر، محصول: سويس

 نمايشي كه چيستي انسان، فرديت، فلسفه ي وجودي فرد، تمركز، تقابل رباط وانسان را در پوشش موضويي چون پديده «نوك زبان» - بارها پيش مي آيد كه در حال گفتن موضوعي هستيم، رشته ي كلام از دستمان خارج مي شود، يا نامي را فراموش مي كنيم و مي گوييم نوك زبانم بودآ. وهمچنين گاهي وقتها هرچقدر به خود فشار مي آوريم، واژه هاي مورد نيازمان رابه كار ببريم ،آنها را نمي يابيم.حال چگونه مي توان بي آنكه آن واژه ها را به كاربرد،مفهوم آن واژه را بيان كرد.- را كاوش مي كند.

اجرايي موفق، كه به خوبي قادر شد با تماشگر رابطه مطلوب برقرار كند و پيام وهدف خود را با اجرايي شاداب وسرزنده  انتقال دهد.

* پنجشنبه 18 بهمن 1386

الف- محوطه تئاتر شهر،اجراي خياباني، نمايش: كلاه زمستاني، كارگردان: مهدي چاكري

اجرايي متوسط، كه ماجراي فرد بدون اعتماد به نفس ودهن بيني را نشان مي داد كه جهت خريد كلاهي براي خود،آنقدر با افراد ونظريه هاي گوناگون مواجه مي شود، ونظرات را آنقدر اعمال مي نمايد كه نهايتاً جنون خودكشي به سراغش مي آمد.

ب- سالن اصلي تالارمولوي، سانس اول، نمايش: سودالايادي ، محصول مشترك: هند /ايران،نويسنده وكارگردان: مهدي فرجپور

راهبي كه شغلش گويا سوزاندن مردگان است، هنگام سوزاندن يكي از مردگان، مي بيند كه مرده شروع به رقصيدن مي كند. وگمان مي كند، شيوا، خداي رقص هندوهاست كه جهت پايان دادن به دنياي خالي از مهر ومحبت به پا خواسته است. اجرايي متوسط كه تنها موسيقي درخشان و مدت زمان اجراي نمايش - 35 دقيقه-سبب شد كه با واكنش نامطلوب تماشاگرا مواجه نشود.

ج- يكبار ديگر «نوك زبان»، محصول سويس را ديدم، كه در قبل پيرامونش توضيح دادم.

د:تالارچهار سو،سانس دوم، نمايش: من آليس نيستم.... نويسنده: عليرضا غفاري، كارگردان:محمد حاتمي

نمايش از بازيگران توانمندي سود برده بود، نمايشي كه يك شعر كامل بود.نويسنده وكارگردان به جز در مواردي محدود نتوانسته بودند، آنگونه كه شايسته است كاري درخور را به محضر نمايش بگذارد.نمايش بيانگر دغدغه هاي ذهني معلولي جسمي و روحي بود، كه با ترفندهاي متعدد ونمايش ياداشتهاي معلول به تصوير كشيده شد.اي كاش محمد حاتمي در كارگرداني نيز چون بازيگري اش شود.

*جمعه 19 بهمن1386

الف- محوطه تئاتر شهر،اجراي خياباني، نمايش: بادبادك، كارگردان: شاهد پيوند

فردي كور قصد ساختن بادبادكي را دارد، كرولالي او را ياري مي دهد، معلولي بر روي ويلچر نشسته، بادبادك را مي سازند.من كه سر در نياوردم، شما چي؟

ب- محوطه تئاتر شهر، اجراي خياباني، نمايش: سوژه، كارگردان: عبدالرضا فريد زاده

اواخر كار را ديدم. گروهي در حال ساختن نقشه اي (فكر كنم نقشه ساختمان) بوسيله قطعات سنگ بودند.بعد از مدتي اعلام مي گردد، ما داريم تمرين مي كنيم، لطفا متفرق شويد و.. .گرچه اجرا را كامل نديدم، ولي احساس كردم همچنان كه از اسمش نمايان بود كار «سوژه»ي خوبي  بود.

ج- سالن اصلي تالارمولوي، سانس اول، نمايش: تهرن، نويسنده وكارگردان: محمود استاد محمد

نام محمود استادمحمد و گروه خوب بازيگرانش، انتظار ديدن كاري توانمند را بوجود آورده بود. نمايشي كه ماجراي ملك ديوان مشروطه خواه و خانواده ي تبعيد شده اش را در يكي از بندرهاي جنوبي نمايش مي داد. بندر دچار خرافه پرستي است،گمان اهالي براين است،كساني دچار جن زدگي مي شوند.

كارگردان از مراسم زاربه نحوي مطلوب سود مي برد و يكي از درخشانترين صحنه هاي نمايشي را با حضور دو بازيگركوتوله در نقشهاي مامازار وبابازار، نمايش مي دهد. اما اين فقط يك هشتم زمان نمايش را در بر مي گيرد و ما دربقيه ي زمان كار هيچ نشاني از نام استادمحمد نمي بينيم .دوستم گفت: اي كاش نمايش فقط همان 15دقيقه بود.اي كاش

د- سالن اصلي تئاتر شهر،سانس اول، نمايش: طوبي، نويسنده: محمد ابراهيميان، كارگردان: مسعود دلخواه

از كار تعريفهايي شنيده بودم، ولي هرگز نتوانستم تصويري نمايشي از اين كار90 دقيقه اي ببينم. زمان،دوره ي جنگ بود. معضلات مردم ايلام و درمحورمصيبتها وايستادگي هاي طوبي- شخصيت اصلي نمايش- را نشان مي داد. كار فقط من،ويكسري از تماشاگران را مي خنداند،البته خنده هايي بسيار سطحي وگذرا وهمين ترفند بود كه موفق به نگه داشتن تماشاگرشد.«طوبي» هيچ حرفي براي گفتن نداشت و...

*شنبه 20 بهمن1386

الف- تالارقشقايي، سانس اول، نمايش: لمنوس، نويسنده: سوفوكل،كارگردان: رائول والس،      محصول: ايران/مكزيك

«لمنوس»، ما جراي اشراف زاده اي را نشان مي دهد كه به جزيره اي غيرمسكوني به نام لمنوس تبعيد مي گردد ودرآنجا ماجراهايي برايش رخ مي دهد. اين نماش آنقدر ضعيف بود كه به ياد ضعيفترين كارهاي دوران مدرسه افتادم. چرا چنين نمايشهايي با اين هزينه هاي گزاف مجوز حضور،آنهم در بخش مسابقه ي بين الملل را مي گيرند و سزاوارترها در پشت سد فجر مي مانند!؟

ب- تالار چهارسو،سانس اول، نمايش: امپراطور وآنجلو،نويسنده: ايوب آقاخاني، كارگردان: امير دژاكام

مريم زني ايراني، تبعه ي عراق، جهت يافتن بستگان همسر فوت شده اش، راهي آمريكا شده ودر آنجا -دركالج زبان انگليسي- با مردي آفريقايي آشنا مي شود،نسبت به هم علاقه مند مي شوند،ولي مرد بايد به ياري هم نوعي بشتابد و...مي رود. نمايشنامه قابل تامل و درخورتوجه با بازيگراني توانمند،كه در اجرا موفق نيست. اين را در رفتار ونگاه تماشاگر به خوبي مي شد ديد.

ج- تالار سايه، سانس دوم، نمايش: غولتشنها، نويسنده: كارلوگولدوني، كارگردان: حميد پورآذري

«غولتشنها» به مسئله ي مردسالاري مي پردازد.مردهايي كه زورگويي به خانواده را به عنوان رفتاري پسنديده مي دانند، وبه آن عمل نيز مي كنند. براي فرزندان خود بي آنكه بدانند، زوج وزوجه بر مي گزينند وقرار ازدواج مي گذارند.

من كه جشنواره را با «افرا» شروع كرده بودم و به دنبال آن«نوك زبان» را ديدم، شادمان و اميدوار به تماشاي كارهايي نشستم كه متاسفانه نه تنها چنگي به دل نزدند، بلكه چاره اي جز افسوس خوردن برايم باقي نگذاشتند.

ولي «غولتشنها» توانست روزنه هاي از اميد را براي من آشكار سازد. و افسوس مي خورم  كه چرا شرايط كاري ام ديگر اجازه نداد از نزديك جشنواره را پيگيري كنم. و كارهايي چون «ننه دلاور» كار كلاوس پايمان،«ملاقات با بانوي سالخورده» كاراستاد سمندريان و شايد نمايشهاي ديگري در اندازه هاي«افرا»،«نوك زبان»و«غولتشنها» را درببينم.به هر حال تماشاي كارهاي جشنواره با پايان «غولتشنها» براي من نيز پايان يافت.و اين پاياني نيك بود.

***يكي از شعارهاي جشنواره اين بود« تئاتر براي همه»،اصلي كه هرگز معناي واقعي خود را نيافت.گرچه ازنظر گستردگي اجراها ومكانهاي نمايش، فراهم كردن شرايط تماشاي مطلوب براي تماشاگر،تنوع فراوان كارها،نظم نسبي، جشنواره پيشرفتهاي كرده بود، ولي چند سوال دارم.از چه كسي؟ نمي دانم.

چرا تا چشم كار مي كرد كساني كه در جشنواره به عنوان نويسنده، كارگردان، بازيگرو... حضور داشتند، خود از برنامه ريزان، صاحبان طرح و ايده جشنواره بودند؟ چرا عده اي نيزكه داور،بازبين،بازخوان در بخشهاي مختلف بودند وهستند،خودشان هم كار دارند؟ چرا كساني كه آن حوالي چرخ مي زنند،همواره در جشنواره حضور دارند؟ چرا بسياري از كارهاي سزاوارتهراني و شهرستاني پشت سد فجر بنا به دلايلي متوقف مي شوند؟ چرا شهرستانيها در بخشها وسالنهايي اجرا مي روند، كه فنا مي شوند؟چرا بايد نمايشهاي افتضاحي- كلمه ي «افتضاح» بهترين كلمه است،نمونه اي را مثال زدم.- كه هزينه شان معادل 10برابر نمايشهاي شهرستاني است در جشنواره حضور دارند؟ اين «سد تئاتر فجر» را چه كساني بنا كرده اند؟ و....

    

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

آن قصه شنیدی ....(هفته بعد یه مطلب پیرامون جشنواره بیست و ششم تئاتر دارم.)

 

اين نوشته را پيشكش مي كنم به تمامي اعضاي گروه نمايشي ام،كه حد فاصل سالهاي 78و79 به مدت يكسال در نمايش «آن قصه شنيدي...» با اينجانب همكاري داشتند.ازتمامي عزيزاني كه اين متن را مي خوانند و نظرات خود را بيان مي نمايند كمال تشكر را دارم.- رضا بهارلو-

 

 

آن قصه شنيدي،سه نقطه؟

 

 

مانده ايم توي جنگل نور كه بد جوري تاريك است. مواظبيد؟ يك وقت گم نشويد! بعد بايد خدا خدا كنيد تا خودتان را پيدا كنيد. ما خيلي وقت گذاشتيم، برگ برگ درختان را جمع كرديم تا سه نقطه،كه حالا خيلي دير شده بود، خيلي دير. قرار نبود دست جمعي بگذاريد وبرويد، كه گذاشته ايد.مي بينيد هم دير شده،هم دور،خيلي ديرودور،والا هر جوري بود مي آمديد.مثل ساعت ها قبل با همان تيك تاك هاي تكراري.

انگار از اول بخت ما اين جور بوده كه اين جور باشيم واين جور يعني همان چيز يا چيزهايي كه نبايد،سه نقطه.

آقا،خانم؛ سلام، من فلاني هستم به اضافه ي چند كارو به همراه يك جين سه نقطه آمده ام.

عليك سلام آقا،ما از همين حالا آماده ايم تا اين سه نقطه.

به ابوالفضل اين حرفها جاي خودشان را گم كرده اند،چند سطر بالاتر بايد مي آمدند،درست سر جاي خودشان وما چاره اي نداريم جز ادامه.

سه نقطه،پشت كلي رنگ وبرگ درختان.

پس يا علي بگو

ما يا علي گفتيم آقا.

بسم ا...

خُب،اول دستمان را پاك مي كنيم، پاك نه اينكه با صابون فلان بشوريم.كه شما جلو مي آييد وگرم مي شويم، گرم نه اينكه با بخاري فلان گرم شده باشيم،نه يعني سه نقطه.

اما باران مي بارد ودرختان رنگ مي پاشند روي پلك مان،روي نگاهمان،شايد اشك مي آمد به جاي رنگ يا رنگ به جاي اشك كه از چند شيار پيشاني مان مي چكيد.اصلاً اينها اشك نبود،رنگ نبود،سايه هم نبود.اينها برگ اند كه يكي يكي افتاده بود.

من مي گم نه،شرط هم مي بندم،شرط آبكي.

مي گوييد قرار نبود مسئله ي رياضي حل كنيد.مسئله ي مهم تر جلوتر اتفاق مي افتد،كه حل شدنش تيك تاك زيادي مي خواهد.

مگر چند دقيقه پيش نگفتيد يا علي، ما هم گفتيم علي يارتان باشد؛يا علي خودت مدد كن.

مي خواهيم برويم،يواش يواش اما تيك تاك ها تند مي روند وجا مي مانيم.قرار نبود تند بروند.ما به نرمي نم نم قدم برداشته ايم تا برويم،از اين خاك غريب كه بي آب وعلف است ومي خشكاند برادرانم را،خواهرانم را.بعد همه مي شوند عينهو مترسك،چوبي وخشك.

به خدا خوب است!خيلي خوب! كه يكسال وقت گذاشته ايم!آن زير كلي دانه ريزودرشت كاشتيم!جايي كه تاريك است و مرطوب!گفته بوديم چند ماه بعد ثمر مي دهند!بعد شراب مي نوشيم،مستانه مي رقصيم وشما بوي صحنه مي گيريد!عين همان صحنه هاي چند لحظه قبل.كه سه نقطه ليز مي خوريم وپشتمان را كژدم مي گزد واز پشت سه نقطه!      

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم بهمن 1386

یک بعدازظهر به یادماندنی با- افرا یاروز می گذرد-نوشته ی:رضا بهارلو

 

 

گفتم: چرا اينجا گفتگو نيست؟ چرا اينقدر تك گويي؟

 

 

گفت: فرهنگ ما فرهنگ تك گويي است.

 

 

 

شنبه بيست ودوم دي ماه هزاروسيصد وهشتاد وشش كه برف زمستاني سرتاسر پايتخت رو چون نوعروسي سپيد بخت، سپيد پوش كرده بود،مصادف شد با روزاجراي ويژه افراي استاد بيضايي- براي هنرمندان،دانشجويان و...- به هر زحمتي كه بود وارد تالار وحدت شديم. به سختي مي شد صندلي خالي در سالن وبالكن هايش پيدا كرد.بالاخره دربالكن اول مستقر شديم.

لطفاً تلفن هاي همراه خود را خاموش كنيد وپس از آن موسيقي ونوري موضعي بر روي نويسنده- رحيم نوروزي- ونمايش شروع شده بود. نمايشي سراسر تك گويي،تك گويي ها آغاز شد.درابتدا افرا سزاوار،خانم معلم- مژده شمسايي- وآخرينش شازده چُلمن ميرزا- افشين هاشمي- كه درمجموع نُه مونولوگ با صلابتي آنچنان كه انتظارش مي رفت گفته وديده شد.

سوالهاي متعددي به ذهنم خطور كرده بود وبدنبال جوابي درخور برايشان مي گشتم.گفتم: چرا اينجا گفتگو نيست؟چرا اينقدر تك گويي؟ گفت: فرهنگ ما فرهنگ تك گويي است.(عين جمله ي استاد در يكي از مصاحبه هايش)  گفتم: عجيب است، اينجا هيچكس با هيچكس حرف

نمي زند ولي همه دارند باهم حرف مي زنند وخصوصاً با ماي تماشاگر.

آيا تعزيه است؟ چرا كه تمامي اصول تعزيه درش گنجانده شده،مثلاً، قصابي كه با لباس قصابي وگرفتن قاب شيشه اي با نوشته ي قصابي در دست،قصابي را نمايان

 مي كند.همچنانكه خياطي و....نيز همينگونه نمايش داده مي شوند.

 

صحنه در نگاه اول هيچ كجا نيست ولي باز در نگاه اول مي بينيم كه همه جاست؛از مدرسه گرفته تا فروشگاه تا دوچرخه سازي تا خانه ي شازده تا....محل وگذر.

درافرا، خانم معلمي را مي بينيم كه مورد احترام تمام اهل محل است.مادري دارد بيمار،افسر خانم- سهيلا رضوي- برادري كه در كلاس پنجم شاگردش است،بُرنا سزاوار- محمدرضا زادسرور- وخواهري كوچكتر كه حضور فيزيكي ندارد ولي مي بينيمش.افرا كه به ناچار معلم سرخانه اي چُلمن ميرزا را پذيرفته است.در اولين اقدامش به چُلمن ميرزا چگونه امضا كردن را مي آموزد.خانم شازده بدرالملوك- مرضيه برومند- براي بقاي خاندان رو به زوال خود،از افرا مي خواهد كه همسري چُلمن ميرزا رابپذيرد.افرا اين پيشنهاد شرم آور را رد كرده وبدنبال بهانه اي جهت رد درخواست مي گردد.براي رهايي از اين منجلاب پسر عموي مهندس خيالي خود راعلم مي كند.پسر عمويي كه فقط يك موضوع انشا بيش براي شاگردانش نبوده است.- نامه اي به پسر عموي خود بنويسيد.- پسرعمويي كه تمام شاگردان براي نوشتن انشا مي بايست،نامه اي برايش بنويسند،كه بُرنا نيز يكي از آنهاست.

شازده بدرالملوك چون در مي يابد كه افرا حاضر به ازدواج باچُلمن ميرزا نيست،توطئه اي طرح ريزي مي كند وگم شدن لوازم فروشگاه آقاي اقدامي- حسن پورشيرازي- را به گردن افرا مي اندازد.سركارخادمي،گروهبان- هدايت هاشمي- كه آخرين روزهاي قبل از بازنشستگي را سپري مي كند.مامور رسيدگي به پرونده افرا مي شود.سركار خادمي كه افرا را چون فرزند خود مي داند،برايش احترامي بس فراوان قايل است.

شازده بدرالملوك كه خود درگم شدن اجناس فروشگاه نقش داشته است به اين دليل كه تمامي اهل محل به آن مقروضند وصاحب تمامي املاك- درگذشته ومقداري هم در حال- مي باشد.به عنوان شاهد شهادت برگناهكار بودن افرا مي دهد.تمام مدارك مبني برگناهكار بودن افرا جمع آوري مي شود.اهل محل او را هو مي كنند وسخت تر از همه آنكه دوچرخه ساز              - مهردادضيايي- عاشق پيشه كه هر روز خود رابه اميد وصال افرا به شب مي رسانده است وجهت مخارج عروسي پول ذخيره مي كرده است-همه ي اهل محل ماجراي اين عشق يكطرفه را مي دانند، بجزافرا- آنگاه كه مي داند افرا پسرعموي مهندسي دارد،شاگردان افرا راگرد مي آورد.پولهاي جمع شده رابه آنها انعام مي دهد تا كه افرا را هو كنند.

افرا هو مي شود،بُرنا كتك مي خورد،مادر زجر مي كشد واكنون افرا در پشت ميله هاي زندان است كه چُلمن ميرزا راز توطئه مادر را نزد ارزياب،آقاي نوع بشري- بهرام شاه محمدلو- فاش مي سازد.ارزياب كه مسئوليت ارزيابي املاك شازده بدرالملوك رانيز بعهده دارد،نوشته اي تنظيم مي كندوچُلمن ميرزا پاي آن نوشته را امضا مي كند واين سند آزادي افراست.افرا شادمان از اينكه چُلمن ميرزا بالاخره امضا را ياد گرفته از زندان مرخص

 مي شود.- سكوت هاي معنا دار افرا چه در زمان بيان تهمت ها چه در هنگام بازداشت،جاي بسي تامل را دارد.-

سركار خادمي كه ارزشمندترين كار خود را در طول سي سال خدمت، رهايي افرا از زندان،البته با كمك ارزياب وچُلمن ميرزا مي بيند،جهت خداحافظي نزد افرا و مادرش

مي رود.مادر افرا مدال افتخار پدر را كه درجنگ با اشرار كشته شده است را جهت سپاس وبه يادگار به سركار خادمي مي دهد.

گمان بر اين است كه نمايش به پايان رسيده كه ناگهان سروكله ي نويسنده نمايان مي شود و مي گويد:اين نمي تواند پايان شايسته اي براي نمايش باشد.اعتراف مي كند كه در هنگام نوشتن عاشق افرا شده است.به جاي پسر عموي مهندس وارد نمايش مي شود ونزد افرا

 مي رودواين پايان نمايش است.

با ديدن «افرا»،اجراي نمايش«كارنامه ي بُنداربيد خش» برايم زنده مي شود، بُنداربيدخش تك گويي هاي است كه با دونفراجرا شد- مهدي هاشمي وپرويز پورحسيني- وافرا تك گويي هايي است كه با چندين نفر اجرا مي شود. درهردو راويان هستند كه قصه را روايت مي كنند.در هر دو هيچكس با ديگري گفتگو ندارند و گفتم: گفت:، در هردو نمايان است.گرچه در بُنداربيدخش استاد صحنه را به دو نيم تقسيم مي كند و در افرا صحنه همه چيزش با هم است.گرچه بنداربيدخش روايتي است اسطوره اي پيرامون جم پادشاه وبندار دانشمند وافرا روايتي است بسيار امروزي تر كه چون اكثر كارهاي استاد به موضوع زن مي پردازد و قهرمانش زن است، ولي به نگاه من اين دو كار مكمل يكديگرند.حداقل در نوع نوشتن وشيوه ي اجرا.

 

 

سالها پيش كه متن افرا را مي خواندم به عنوان كسي كه تخصصم كارگرداني است،بدنبال بهترين شيوه ي اجرايي اين نمايشنامه بودم تا اينكه بالاخره بهترين شيوه را تماشا كردم.متني پرقدرت كه بر پايه ي تك گويي استوار است.كارگرداني درخشان كه اصول تئاتر ايراني را بخوبي در خود گنجانده است.طراحي صحنه ،نورولباس درخور و متناسب با شيوه ي اجرا واما بازيهاي درخشان بازيگران كه گويي چاره اي جز خوب بازي كردن ندارند، بازيهاي چنان دلچسب وارزنده ويكدست كه نمي توان گفت چه كسي بهتر بود- بااحترام به تمامي بازيگران،بازي افرا بسيار به دلم نشست ودگرگونم كرد-دست به دست هم مي دهند تا شايد بتوان به جرات گفت كاملترين تئاتر ايراني افراست.براستي مگر نه اينكه كاملترين نويسنده وكارگردان ايران استاد بيضايي است،پس مي توان جز اين چيزي ديگر انتظار داشت؟

اكنون ديگر نمايش پايان پذيرفته است. بيرون سالن هستيم. بروشور افرا را نگاه مي كنم،بروشور بيست صفحه اي كه در صفحه ي اول آن نوشته شده است«افرا يا روز مي گذرد- پيشكش به پيشگاه اكبررادي-» من ودوست شاعرومحققم رضا طاهري منتظر استاد هستيم.همه ي بازيگران وعوامل مي آيند،بازار عكس يادگاري شلوغ است.سرماي شديدي حكمران است.اكنون جمعيت پراكنده شده اند واز آن جمعيت 800،900نفري 40،50 نفري بيش باقي نمانده است كه استاد به همراه همسرش مژده شمسايي از سالن خارج مي شوند.به سويش مي رويم.استادخسته است اما با صلابت ايستاده وبا خوشرويي پاسخ عاشقانش را مي دهد.دستش را مي گيرم و بر آن بوسه مي زنم،به پاس آنكه تا هفتادسالگي اش به عشق اين مرزوبوم قلم زده است.مي گويد:نكنيدآقا،تو رو خدا از اين كارها نكنيد.خانمي مسن مي گويد:چرا نكنيم مگر تئاتر اين مملكت چندتا مثل شما دارد؟

دوست شاعرو محققم پيرامون كتاب ريشه هاي درخت كهن استاد چند دقيقه اي با وي هم كلام مي شود.تا نزد 206مشكي كه پشت آن افرا«مژده شمسايي» نشسته است.همراهي اش مي كنيم.سوار شده ومي روند.

اكنون وجه تشابهي ميان سكوت هاي پرمعناي افرا وسكوت هاي خود استاد تصوير وار جلوي چشمم رژه مي روند.(با سپاس از تصاویر رضا معطریان وحسین اینانلو)        

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 8:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم بهمن 1386

حکایتی ازرساله ی دلگشای عبید-مطلب جمعه ی بعد نقدی است بر <افرا>نوشته ی :رضا بهارلو-

                                      انشاء الله

روزي جحي به بازار مي رفت تا خري بخرد.مردي اوراديد واز او پرسيد:

-         كجا مي روي؟

-         گفت: به بازار مي روم كه خري بخرم.

-         گفت: بگو انشاء الله.

-         گفت: چه نيازي است به انشاء الله، وقتي كه خر در بازار است وپول در جيب من؟

وقتي به بازار رفت، پولش را دزديدند. وقتي بر مي گشت همان مرد با او روبرو شدوپرسيد:

-         از كجا مي آيي؟

-         گفت: انشاء الله از بازار مي آيم، انشا ء الله پولم را دزديدند،انشاء الله خري نخريدم، انشاء الله بدون پول به خانه بر مي گردم، انشاء الله.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم بهمن 1386

داستان کوتاه(نوشته ی :رضا بهارلو)

                        بُزموزيسين، سايه اي كه حرف مي زد ومهتاب

 

بچه ها جمع شده بودن كه طبق قرار براي كوه پيمايي وگشت وگذار راهي كوهي بشيم،كه شناخت چنداني ازمسيرش نداشتيم.البته اين جمع شدن با چند ساعتي تاخير-طبق روال موجود- صورت گرفته بود.مطمئن شديم نمي تونيم قبل از اينكه خورشيد چشماش رو ببنده،اطراق كرده وبساطمون رو پهن كنيم.چه كنم ها؟ وچه كنيم ها؟ شروع شده بود.من براي تموم كردن بحث گفتم:بسه ديگه بچه ها تمومش كنيد،بريم  تا دير نشده.واز آنجا كه سن وسالم به علاوه تجربه كوه رفتنم،بيشتر از بقيه بود،گروه شش نفره ي ما بحث را تعطيل كرده وبه راه افتاد.

حدسمان درست بود،اواسط راه بوديم كه خورشيد چشماش روبست وسياهي ترسناك، سفره ي خودش رو گشود.به زحمت مي تونستيم جلوي پايمان را ببينيم.هيچ خبري هم از مهتاب نبود.باور كنيد نبودش.شايد خوابش برده بود.شايد هم رفته بود مهموني-مگه اون دل نداره؟- مهتاب رو صدا زدم،گفتم:مهتاب اون بالايي كو؟ گفت: مگه نمي دوني هركي مسئول اعمال خودشه؟

به سه گروه دونفره تقسيم شده بوديم وبا فاصله ي كمي ازهم حركت مي كرديم.هم قدم من هم مهتاب بود.محسن ورعنا،حميد ونرگس هم گروههاي ديگه روشكل داده بودند.

اكنون ازمكاني كه ماشين رو پارك كرده بوديم خيلي دورشده بوديم ولي هنوز به مكان موردنظر نرسييده بوديم.

من قبلاً يكبار اين مسير رو اومده بودم وقصدم اين بود كه بچه ها رو به اون محل دل انگيز ببرم،ولي يواش يواش احساس كردم راه رو اشتباه اومديم.نگاهي به ساعت انداختم،خيلي دير وقت بود وتنها روشنايي ما چراغ قوه اي بود كه روي پيشونيم تعبيه ش كرده بودم.خداييش ترس هم داشت به سراغمون مي اومد.آخه رو محيط شناخت كافي نداشتيم.

رعنا،مهتاب رو صدا زد براي گپ زدنهاي زنونه ومن هم پشت سر گروه درحال حركت بودم.ناگهان صدايي هراسناك ميخكوبم كرد.صدا از پشت سرم بود.به راهم ادامه دادم. صدانيز همراهم بود. به خود جرات دادم،سريع برگشتم ولي هيچي نبود. به راه ادامه داديم. صدا ول كن قضيه نبود.برگشتم، ديدمش، سايه اي بود،كه هيچ چيز نبود ولي همه چيز بود.احساس كردم سايه مي خواهد حرف بزند.وحرف زد.ديگر صدايش هراس آور نبود.او داشت حرف مي زد ومن نمي شنيدم ولي مي شنيدم اما نه با گوش.آنچه فهميدم اين بود كه چند متري جلوتر دوراهي است،كه براي رسيدن به مقصد بايد سمت راست را برگزيد.بچه ها را صدا كردم،گفتم: دوراهي درپيش رويمان است و بايد سمت راست را برگزيد-درست عين جمله سايه بود.-مدتي كوتاه گذشت وبه دوراهي رسيديم.واقعاً تعجب آور بود،چرا كه مطمئن شدم راه را نادرست آمده ايم. گفتم: بچه ها بايستيد.ايستادند.ماجراي سايه را تعريف كردم،هيچكس باور نكرد جز مهتاب.

راه راست را برگزيديم وپس از بيست دقيقه به محل مورد نظر رسيديم.چادرهايمان را برپا كرديم.غذايي ساده خورديم وخوابيديم.

خورشيد چشمهايش را بازوبسته كرد وسياهي ترسناك سفره ي خود را كه تاريكتر از هميشه بود پهن كرد.هيچ خبري از مهتاب نبود.شايد حضور مهتاب من سبب شده بود كه ديگر مهتابي نباشد.مهتاب من در كنارم بود ونورش را فقط من مي ديدم.مهتاب بود ونبود.ناگهان صدايي شنيدم.چرا تاريكي با خود وحشت مي آورد؟ اينبار صدا را همه مي شنيديم.نور را به سوي منبع صدا گرفتم.همهمه اي به پا شد.گويا گله اي رميد و بسوي ما روانه شد.ما كنار چادرهايمان در انتهاي يك سراشيبي تند وبر بلنداي دره اي سكني گزيده بوديم.مهتاب فرياد زد:علي خاموش كن اون كوفتي رو ومن چراغ قوه را خاموش كردم.هنوز نمي دانستم كه علت رميدن چيست.همه ي بچه ها را به گوشه ي امني فرا خواندم.صداي مردي بلند شده بود.مدتي گذشت.يك گله بز در نزديكيهاي پرتگاه متوقف شده بودند.چوپاني كه سراسيمه اما چون غزالي آن سراشيبي تند را راپيموده بود،نفس زنان گفت:مگه نمي دونيد بزها توي شب از نور مي ترسد.ومن واقعا نمي دانستم.بخير گذشته بود وهيچ حادثه اي رخ نداد.

چوپان خود را به صرف چاي دعوت كرد وما با كمال ميل پذيرفتيم.

بزها درهم مي لوليدند وسروصدا ره انداخته بودند.گفتم: اينها خواب ندارند و چوپان خطاب به آنها گفت:بخوابيد.

 ومن ديدم بزي زنگوله دار با قامتي استوار چون موزيسيني توانا به پا خواست.چه عظمتي،چقدر صداي زنگوله اش هارمونيك بود.چه آهنگ موزوني مي نواخت. شروع به چرخيدن كرد.من ديدم كه مي نوازد.اين زيباترين آهنگي بود كه به گوش مي شنيدم.گويا اين موسيقي حكم لالايي را براي گله داشت وهمه را خواباند.

من از چوپان شنيدم قصد دارد گله را براي فروش وقرباني كردن به شهرببرد.پرسيدم آيا اين بز هنرمند را هم خواهي فروخت؟!او در حالي كه مي خنديد وازعبارت بزهنرمند چيزي دستگيرش نشده بود.گفت: ازشهر تنها اين بز برمي گردد؛آخر رئيس گله ي ماست.ومن ازته دل خرسند شدم.

درمسير برگشت ماجراي بز موزيسين را تعريف كردم،هيچكس باور نكرد،جز مهتاب.   

         

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 8:56 |  لینک ثابت   •