تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

عیدتان مبارک

درود بر همه ی دوستان

 رفتن سال ۱۳۸۶ وآمدن سال ۱۳۸۷رو بهتون تبریک می گم. سالی سرشار از سرزندگی وسرسبزی را برایتان از درگاه آفریدگار بزرگ آرزومندم.باشد که با تغییر روز و ماه و فصل و سال مسیردرونمان را نیزدرجهت پاکی تغییر داده و سال دگر درچنین روزی با غرور نگاهی به آنچه که گذشته است داشته باشیم. این هفت شاخه گل را گر قابل می دانید در سفره سبز هفت سینتان قرار دهید.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 1:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

نقد و بررسي سه برخواني استاد بهرام بيضايي (قسمت سوم از هفت)

دوازده خرداد۱۳۷۹، دفترمجله كارنامه (ماهنامه كارنامه،مهر۱۳۷۹،شماره۱۳)

حميد ياوري: صحبت من درباره زبان آقاي بيضايي است.ما در آثار آقاي بيضايي به يك زبان شاخص مي رسيم.اما بحث من بيشتر روي كاركرد زباني است كه در اين آثار است. من از اين مقدمه شروع مي كنم كه زبان در ادبيات مدرن يك كاركرد ويژه پيدا كرده متفاوت از زباني كه ما در گذشته داشتيم؛ يعني اينكه زبان ديگر به عنوان پلي براي رسيدن به معنا نيست.مثل حكايت هايي كه ما داشتيم. حداكثر اين پل را زيبا مي كردند تا اين معنا را به ما برسانند. در آثار مدرن زبان يك جورهايي دارد از خود نويسنده جدا مي شود. يك جوري قائم به ذات مي شود وتمام عناصر داستان وهر اثر ديگري را كه در نظربگيريم پيش مي برد.يعني در زباني كه در ادبيات مدرن استفاده مي شود زبان عين داستان است.كلمه عين داستان است واين يكي از جنبه هايي است كه باعث مي شود داستان لايه هاي گوناگون پيدا كند؛ اما توي آثار آقاي بيضايي ما عليرغم اينكه به آن زبان شاخص دست پيدا كرده ايم آن زبان، يك جنس ثابت توي تمام شخصيت ها پيدا مي كند؛ يعني جنس زباني كه ما از آرش مي شنويم، از كشواد مي شنويم، از شرزين مي شنويم يا توي سياوش خواني مي خوانيم يا مرگ يزدگرد يا...همه ي اينها يكي است. درست است كه زبان معيار، آن زبان يك جنس است ولي اين بايد توي شخصيت ها خرد بشود با تفاوت هاي جزئي، اين زبان فقط يك كاركرد دارد به نظر من واين به خاطر حاكميت ذهني نويسنده روي اثر است واين حاكميت ذهني نويسنده روي زبان كاركترهاي داستان اجازه نمي دهد كه آنها مستقل از نويسنده عمل بكنند؛ يعني داستان به خودش وذهنيت نويسنده خلاصه مي شود.البته بگويم كه زبان گاهي اوقات از جنس زبان حكايت مي شود واين شخيت ها به واسطه اينكه زبان مستقل پيدا نمي كنند لامحاله باعث مي شود كه ذهنيت مستقل هم پيدا نكنند ويك تك صدايي در آثار حاكم مي شود. و اين تك صدايي باعث مي شود كه متن به خودش خلاصه بشود و نهايتاً به موضع و انگيزه اي كه نويسنده دارد ويك جوري كه پهلو مي زند به آثار كهن ما وحكايت هاي ما وما را از متن مدرن وادبيات مدرن با آن كا ويژه هايي كه دارد كه به خلاف نيت مولف مي انجامد، دور مي كند.

                                                

بيضايي: من اصلاً دغدغه ي مدرن بودن، مدرن شدن، مدرنيت، پيش مدرنيت يا پس مدرنيت وغيره را ندارم؛ ونگران نيستم كه مرا چه بنامند. درست؟ ولي اصلاً سه برخواني از نوع داستان هاي مورد بحث شما نيست. اينها ريشه شان توي نقالي است. و در واقع كار ي است براي اجرا؛ يعني متني كه اجرا مي كنيد. من نمي خواهم الان بي خود وارد اين بشوم كه آن نوع داستاني كه شما مي گوييد اصلاً وجود خارجيِ يا نه؟ وآيا واقعاً بهترين آثاري كه به گفته ي شما،زبان نويسنده اش حاكم بر اثر است، خوانش هاي كمتري داشته يا نه؟ و آيا واقعاً نويسنده در داستان مدرن ناپديد مي شود وشخصيت ها مستقل از نويسنده عمل مي كنند، يا برعكس همه ي اتفاق ها ونيز عمل شخصيت ها و حرف هايشان، نتيجه خواست نويسنده است؟ وآيا نويسنده اش كه موقع نوشتن پيشاپيش به فكر خوانشهاي بعدي اثرش است اصلاً مي تواند از اثر ناپديد شود يا نه؟ ولي دوباره تكرار مي كنم اينها داستان به آن معناي مورد بحث شما نيستند، وبه همين دليل است كه من گفتم برخواني ونگفتم داستان كوتاه، يا فرقي نمي كند، بلند.از طرفي فكر مي كنم ضروري هم نيست وقتي زباني راتازه داريم پيدا مي كنيم،زباني كه از آن تنها لغات محدودي مانده، وداستان درباره ي دوراني است كه چيز زيادي درباره آن نمي دانيم، به ويژه تفاوت گفتاري گونه هاي مردم، بله واقعاً ضروري هم نيست كه كاري را من درآوردي وغيرقابل فهم كنيم براي اينكه تفاوت ها را نشان بدهيم. ما خيلي اطلاع نداريم كه تفاوت هاي گفتاري آن دوره گذشته چطور بوده و خيلي هم قادر نيستيم تفاوت هايي كه همين امروز ميان گونه ها، طبقات وقشرها وقبيله هاي ايران هست را توي يك نوشته جمع كنيم؛ چون نوشته اصلاً غيرقابل فهم مي شود. در حالي كه من براي اجرا مي نويسم. متن بايد كاركردوكاربرد اجرايي داشته باشد وبايد صحنه را نگه دارد ودر مدتي كه مثلاً اژدهاك اجرا مي شود توسط يك تك اجراكننده، بايد قابليت هاي بازيگري، قابليت نگه داشتن تماشاگر، وقابليت نقل مضمون را داشته باشد. بنابراين براي سنجش زبان نمايش بايد را هاي ديگري پيدا كنيم.از طرفي، متن هاي سه برخواني اولين نوشته هاي من اند. ومن مي خواستم كتيبه بنويسم؛ كه مي دانيد واژه هاي اندكي دارد و ويژگي اش تكرار است.وحالا ديگر چهل سالي هم از تاريخ اولين آن مي گذرد. و در سن آن وقت هاي من، خب، شايد برايم حفظ موسيقي تك لحني كتيبه ها مهم تر بود.وبا اين محدوديت، اگر نشان دادن همه ي تفاوت ها هم ممكن بود، چه بايد مي كردم كه اژدهاك اصلاً يك تك گويي يك نفره است. و چگونه مي شد گوناگوني بيشتري به تك گويي داد بيش از آنچه در اژدهاك هست؟ وكارنامه ي بندار بيدخش دو تك گويي موازي است. ما امروز نمي دانيم كه چقدر ميان زبان شاه و رايزن دانشورش در آن روزها تفاوت بوده، ولي من كوششم را كرده ام وصحنه آن را به خوبي پذيرفت.در آرش مي توانند يك، دو، چند، چندين برخوان اجرايش كنند، در اين قالب و زبان وزمان وكه دارد، چه تفاوت هاي بيشتري مي توانست باشد كه نيست؟ آنچه شايد براي بسياري مشتبه مي شود، و مشترك ميان همه ي شخصيت ها، يا نوشته هاي من، به نظر مي رسد گيرايي يا برق كلمات است؛ وگرنه من در ترسيم تفاوت ها كوشش كرده ام، گرچه نه به قيمت فدا كردن يگانگي وكليت متن.وحالا ديگر با توجه به مجموع نوشته هايم، خيال نمي كنم كس ديگري تنوع هاي زباني بيشتري را بازتاب داده باشد.اما حرفم اين است كه اصلاً معياري كه براي سنجش زبان نمايشي به كار مي بريم يك كمي شايد عين آن چيزي كه براي داستان به كار مي رود نباشد. بله زبان سه برخواني عين زبان داستان هاي روزمره، نيست وبا شما موافقم.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 15:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم اسفند 1386

آهاي با توام آقاي نويسنده!

درود به دوستانم.یه اسباب کشی و یه آزمون استخدامی و یه مشت نوشته ی روتوش نشده ویه تولد-که خیلی ها فراموشم کرده بودند- سبب شد که دیر بیام.خیلی ببخشید! 

 

بعد ها كه بزرگتر شدم، يه روز مي شينم ويه نگاهي به پشت سرم مي كنم. دلم مي خواد نگاهم اين لحظه ها، لحظه هايي كه با سرعتي مثل سرعت نور مي رند رو خوب ببينه.اما مي ترسم، مي ترسم از اينكه مبادا چشمهام كم سو شده باشند، چون مجبورم اون يه مقدار پولي رو كه واسه ي كفن ودفن جمع وجور كردم، خرج دوا ودكتر بكنم.- اين رو تو يكي از مجلات خوندم.-

ترس خيلي قشنگه،تازه وقتي هم كه ندوني واسه چي مي ترسي قشنگتر مي شه! اون آدمهايي كه نمي دونند ازچي مي ترسند ديوونه اند؟ نه!عاقلِ عاقلند، فكرشون خوب كار مي كنه. اما مردم مي گند فلاني بالاخونه رو داده اجاره! به كي؟ نمي دونم.ماهي چقدر هم نمي دونم. شايد هم رهن داده باشه! مردم اند ديگه!

به خدا گاهي وقتها از اين كه قلم بر مي دارم وسپيدي برگه رو با تمام ناجوانمردي سياه مي كنم از خودم بدم مي آد. چرا؟ چون مي بينم زورم به هيچكي نرسيده جز اين قلم وكاغذ بي زبون.قلم هر چي مي خواد بچرخه وبدو بيراهش رو به من بگه، نمي ذارمش.

الان،آره همين الان، عنان قلم رو رها كردم كه هرچي دلش مي خواد حرف بزنه، اما انگار كه خرس شده! نه اون خرسهاي كوه وجنگل آ، نه يعني لال شده. بي زبون، طفلي، دلم براش كباب مي شه، ولي يكي نيست كه دلش واسه ي ما كباب بشه. منم دوست ندارم دل كسي رو كباب كنم، اما دل خودم رو به سيخ كشيدن و الان كبابِ، اون هم از نوع مفتش.

حالا كه اين حرفها رو مي زنم، نه يه وقت خيال كنيد كه زده به كله م، نه به خدا حالم خوبِ خوبِ، مثل هميشه كه چه عرض كنم، بهتر از هردفعه كه فكر كني. ساعت هم كه انگاري سگ دنبالش كرده،عينهو يه يابوي وحشي مي دوه، لگد هم پرتاب مي كنه. خدا نكنه يكيش به ما بخوره. اون وقته كه بايد برام الفاتحه خوند و يه سوم ويه هفته وچهلم رو هم كه بدين تموم مي شه. مثل آب خوردن، مثل ماست. چرا مي گَند مثل ماست؟مگه ماست چشه؟ خيلي هم خوشمزه س. تازه مقوي هم هست. اما راست مي گند آدمها، خيلي شُله، آدم روهم خواب مي كنه. من از اين خصلتش خيلي خوشم مي آد، چون مي خوابم و هرچي رو كه دوست داشتم توخواب مي بينم. اما تو خواب هم بهم پيله مي كنند .هر وقت ساعت يك ظهر كلاس دارم- اين رو هفت،هشت سال پيش نوشتم- دلم مي خواد با ناهار ماست بِدَن تا سر كلاس همه ش تو خواب باشم. به كسي برنخوره، منظورم با هيچكي نيست، منظورم با خودمه.

آدمهايي كه مي نويسند، يه جورايي مريضند. فكر مي كنم كرم دارند، يه كرم سي، چهل متري. آخه مي آن تمام عمرشون رو صرف سياه كردن سپيدي مي كنند. من از اين آدمها بدم مي آد، بيزارم، اگه مي تونستم همه شون رو خفه مي كردم. ولي حيف كه نمي تونم. آخه اونها ميان درداشون رو مي نويسند. يه صفحه ي پاك روپليد مي كنند. اونا روپرازدرد مي كنند. ازكثيفي متنفرم، چون مي تونه به ديگرون هم سرايت كنه.شايد بگي به دَرَك، ولي مي گم نه، چرا به دَرَك؟ چرا بايد آدمهايي پيدا بشند كه بدبختيهاي ما نصيبشون بشه؟

دلم مي خواد اوني كه نوشت:« دلم مي خواد يه كفتر بشم، پر بكشم تو آسمون، تو ابرها، تو بادها، بالاي بازو بارون خوردم رو با ناز بازكنم...» رو مي ديدم، مي كوبيدم توي گوشش. ولي حالا اون مُرده، مرد بزرگي هم بوده، خدا بيامرزتش. ولي چرا حسرت به دل بود؟ چرا مي نوشت كه حسرت به دلم؟ هستي كه باش، براي خودتي. تو رو صننم كه بقيه چي مي كشند؟ تو كه رسيدي به فيتيله،همون بهتر كه فكر زمستون باشي. ولي آدم خوبي بوده. دلم نمي آد. دوست دارم بود ومي گرفتمش تو بغل و تا مي تونستم مي بوسيدمش. چونكه حالا ماهم رسيديم به فيتيله. حال ديگه نمي تونم فكر زمستون باشم، پائيز خلاصم مي كنه. دلم نمي خواد زمستون رو ببينم، چونكه بايد تو فكرش باشم، تو فكر بدبختي.

حالا بعضي ها واسه خودشون اينقدر آدم شدن، كه ديگه نمي شه بهشون بگي، هي مَشتي بالاي چشمت ابروست!كه بهشون بر مي خوره، بهشون نمي شه بگي احمدك ...... رو بپوش!انگار بهشون فحش ناموسي دادي،فحش ناموسي.

به امام زمان قسم كه حرفها درست وحسابي نمي تونه زده بشه. پشت سرت حرف در مي آرن. مردم اند ديگه! امان از حرف مردم! امان از حرف بعضيها! بعضيها يه كلوم كه مي گَند،اون يه كلوم از جاي درستي بيرون اومده.اما بعضي هاي ديگه نمي دونند كه از كدوم سوراخي بايد حرف بزنند.

اينه كه ديگه آدم دلش تنگ مي شه.دلم مي خواست هرچي رو كه می دیدم ومي شنيدم،روي اين ورق قي كنم.شايد هم كردم و خودم نمي دونم.

اما سیاه کردن سپیدی وپلید کردنش، برای نشون دادن سپیدی رخت بسته،كار هر كسي نيست وهنر مي خواد.چرا كه بايد از راه معكوسش وارد شد.حالاآيا شما هم فكر مي كنيد اونايي كه مي نويسند،مريضند؟اونها درد خودشون رو مي نويسن يا ديگرون رو؟ يا دردها همه درد است و نه يك گونه؟چي مي تونه سپيدي رو...؟   

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 12:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم اسفند 1386

حکایاتی از عبید زاکانی

 شاعرقرن هشتم، عبيد زاكاني- املح الشعرا- از مردان زاده قزوين است. شهري كه بيشترين طنزگويان وطنزسرايان وطنز نويسان ايران در آن ديار به بار آمده اند. درود بر روح بلندش.

هدف من آشنايي بيشتر عزيزان با اين شاعر نامي است.بدين منظور هر ازگاهي از اين بزرگوار سخناني را بيان مي كنم، باشد كه...... انتخابات زير از حكايات عربي ايشان در«رساله دلگشا»ست.

 

٭بلاتشبيه

 

به مردي گفتند: پسرت به تو شباهتي ندارد.

گفت: اگر همسايگان به ما كاري نداشته باشند، فرزندانمان به ما شبيه خواهند شد.

 

٭حلال وپاك

 

پيرزني به شوهر خود مي گفت:خجالت نمي كشي كه با زنان ديگر رابطه داري، در حالي كه در خانه زني حلال وپاك مانند من داري؟

شوهر گفت: حلال بودنش درست است، اما از پاك بودن چه بگويم.

 

٭پاسخ مبهم

 

از كنيزكي پرسيدند: باكره هستي؟ گفت: خدا از گناهانم بگذرد،بودم.

 

٭شباهت ضروري

 

مزيد مردي زشت رو بود.زنش حامله بود.روزي به شوهر خود نگاه كرد وگفت: واي بر من اگر فرزندم شبيه تو شود.

مزيد گفت: واي بر تو! اگر شبيه من نشود.

 

٭پاسخ دندان شكن

 

مردي به زني گفت: مي خواهم با تو باشم تا ببينم تو بهتري يا زن خودم؟

زن گفت: اين را از شوهرم بپرس كه هم با من بوده، هم با زن تو.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 9:50 |  لینک ثابت   •