تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

جمعه سی ام فروردین 1387

تصاویری از نمایش آلبرت -نوشته وکار: رضابهارلو-

 

این نمایش در خرداد۱۳۸۶درچهارمین جشنواره استانی ماه حوزه هنری بوشهر به روی صحنه رفت و درزمینه های نویسندگی -کارگردانی-بازیگری زن ومرد کسب مقام نمود.با بازی خودم وهمسرم(شیرین پوررضا) وآقای کاوه قدرقدرجهرمی.با یاریگری:عبدالرضا محمدی نژاد-فاطمه دشتی زاده-نوشاد پولادی و.....

 

                                               

                                                         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

یه داستان واقعی

سهراب جني

 

اينبار قرارداد اجاره ي خونه مون بدموقعي تمام شده بود.فكر كنم اوايل يك ترم دانشگاهي زوج و ما به ناچار مجبور شديم اتاقي ازهفت هشت اتاق دوره اي آقا كامبيز-دانشجويي كه درآمدش اجاره كردن خانه وسپس اجاره دادن آن به بهايي بيشتر به دانشجويان بود.-را در محله ي خواجه هاي بوشهر كرايه كنيم.من وافشين وداود،كه با رفتن داود،ساشا نيز به ما به ما ملحق شد،هم اتاق شديم.در آن هنگام مشغول كار روي نمايش*خرس* نوشته ي*حميدامجد* جهت شركت درجشنواره پانزدهم سراسري تئاتر دانشجويي بودم.

اوايل ترم بود و كلاسها تق ولق ،كه جون مي داد براي رفتن به شهرهامون وعشق وحال و...ولي من مجبور بودم براي تمرينها ي كارمون بمونم و موندم.

حالا لازم مي دونم پيرامون اون ساختمان عجيب ودهشتناك- محل سكونتمان- وساكنينش توضيحاتي بيان كنم: محيطي به وسعت تقريبي سه چهار هزارمتر-مثلاً شصت در هفتاد- بازير بنايي از عهد دقيانوس واتاق هاي كه دور تا دور حياط را احاطه كرده بودند.دو اصله نخل ،چون تيرهاي برق سر كوچه،استوار وبلند وپرحجم كه بعدها يقين حاصل كردم،موجوداتي درآن روزگار مي گذرانند كه فقط در شرايطي خاص مي توان آنها را باچشم مشاهده كرد.با يك دستشويي وحمام كه هنگام ورود به آنها احساس مي كردي كساني هستند كه دارندتورا مشاهده مي كنند كه توشايد هرگز نبينيشان-اينها رانيزبعدها پي بردم.-يك نكته را فراموش كردم بگويم اينكه نيمه هاي شب انسان ترجيح مي داد خود راخيس كرده ولي گذرش به آن دستشويي نيافتد.

اما ساكنينش در يك جمله، گونه هاي مختلف انساني كه يكجا گردآمده بودند،يادشان به نيكي.

 شب بود وسياهي،گمان كردم امشب نيز چون شب هاي ديگر است.غافل از اينكه هرشب براي خود شبي است وهرسياهي، براي خود سياهي.محكوم به بيدار ماندن بودم،چرا كه تا اجرا فرصت بسيار كم بود.شب هاي ديگر تا روشنايي صبح درگير روتوش كردن ميزانسن ها،حركت ها و...بودم ولي امشب ديگر پلك هايم ياريگر نبود.نگاهي به ساعت انداختم،چهار بود.وسايل اطرافم را تا آنجا كه جايي براي خوابم باشد به كناري زدم واما، آخرين عملم را نيز كه طبق روال رفتن به دستشويي بود،انجام دادم.نگفته بودم،دستشويي در انتهاترين نقطه ي بنا قرار داشت.از دستشويي كه برگشتم خواستم دست هايم را بشورم.شايد سوال شود مگر در دستشويي چكار مي كردي،كه حالا مي خواهي دست هايت رابشوري.پس از توالت،مستراح،WCو...چه مي دونم، بگذريم از همونجا برگشتم.دستشويي-جايي كه دست را مي شورند.-به فاصله ي سه متري اتاق ما قرار داشت. در حال شستن دست هايم بودم كه به ناگاه متوجه حضور سهراب- يكي از هم خانه اي ها ودوست بسيار خوب ومحترمم-شدم كه در فاصله ي دومتري ام به ستوني تكيه زده و سيگاري به لب داشت.

گفتم: سلام سهراب.وجوابي نشنيدم.تعجب كردم،چون اطمينان داشتم صدايم را شنيده است.پس چرا پاسخ نداد؟ يك آن متوجه سيگارش شدم،آخر او نه تنها سيگار نمي كشيد،بلكه حس نصيحت كردنش كه گل مي كرد،ديگران را نيز ازاستعمال منع مي كرد.گفتم: سهراب تو كه سيگار نمي كشيدي؟ جوابي نداد.گفتم: مشكلي پيش آمده؟.جوابي نداد وهمچنان سربه زيروسيگار به دست و روي لب بود.به خود گفتم حالا كه مايل به صحبت كردن نيست،پافشاري بيش از حد سزاوار نيست.گفتم: شب بخير وبه سوي اتاق خيز برداشتم.دو قدم،فقط دو قدم حركت كردم.دو قدم به طور معمول چقدر زمان مي برد؟!گفتم: سهراب وهمزمان برگشتم.نبود!سهراب نبود!به خود گفتم: چقدر سريع به اتاقش رفت! ووارد اتاق خودم شدم.خواب به طور كلي از سرم پريده بود.سوال هاي عجيب والبته كمي هم غريب به سراغم آمدند.چرا سهراب جواب سوالم را نداد؟!چرا سهراب با من حرف نزد؟!آيا سهراب مشكلي داشت؟! و مهمتر از همه ،چرا به اين سرعت ناپديد شد.درسته سهراب آني ناپديد شده بود واين باورش سخت بود.سخت تر از همه اينكه،ناگهان يادم آمد كه اصلاً سهراب اينجا نيست واو به مسافرت رفته!باور كنيد جرات بيرون رفتن از اتاق را نداشتم، موي تنم سيخ شده بود وعرق بر پيشاني ام نقش بسته بود.آيا چنين حالتي را تجربه كرده ايد؟خواب كه ديگر بيشتر شبيه به يك جوك مي مانست تا ابزاري براي فرار از موقعيت خلق شده.

هوا روشن شده بود ومقداري از ترس را با خود برده بود كه ناگاه در اتاق به شدت باز شد وكسي شايد چيزي هجوم آورد،قلبم نزديك بود بايستد.افشين بود .زد زير خنده وگفت: تا حالا بيداري؟!گفتم: مگه مرض داري اينجوري داخل مي شي؟گفت:ترسيدي؟ ماجرا را برايش تعريف كردم.گفت: نكنه مي خواهي بگي جن ديدي؟وادامه داد: خرافاتي.

 گفتم:بريم اتاق سهراب؟ گفت: بريم.رفتيم و هر چه در زديم فايده اي نداشت.در را كوبيديم فايده اي نداشت.

 افشين گفت: خواب نديدي؟گفتم:چي مي گي تو؟

 در دانشگاه،خوابگاه وهر كجاي ديگر كه عقلمان مي رسيد سراغ سهراب را گرفتيم.كساني كه از او اطلاع داشتند گفتند به سفر رفته. و من فقط صبر كردم.كار ديگري از دستم بر نمي آمد.

 چند روز گذشت وسهراب با ساكي در دست نمايان شد.سر تاپايش را خوب نظاره كردم.متعجب پرسيد: چرا اينگونه نگاه مي كني؟گفتم تمام آنچه را كه گذشته بود.خنديد وگفت: غير از تو هر كه ديگر اين ماجرا راتعريف مي كرد فكر مي كردم خل شده ودوباره خنديدوگفت: چي پوشيده بودم آقا رضا!؟

 در اتاقش را باز كرد،لباس هاي را ديدم كه چند شب قبل تن آن سهراب ديده بودم.گفتم: اينها رو.

گفت: داداش گفتم كه خواب ديدي.نه تنها اونشب بلكه چند روز قبل وچند روز بعدش من حدودپانصدكيلومتر از اينجا فاصله داشتم.مگر اينكه طي طريق كرده باشم!وهيچ دليلي براي دروغ گفتن نداشت.

 آن سهرابي را كه من ديدم كه بود!؟يكي گفت: جن ديدي! گفتم:جن!؟ ديگري گفت:آره جن!گفتم: شايد!آن ديگري گفت:چشماش رو هم ديدي!؟گفتم: نه،آخه در تمام مدت سرش پايين بود.يكي بجز آن ديگري گفت: سم هم داشت!؟

گفتم: مي دانستم كسي باور نمي كند!

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 7:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

نمایشنامه

رفت وآمد

 

         نوشته ي: ساموئل بكت          ترجمه ي: كياسا ناظران

 

وسط  صحنه،پهلو به پهلو،رو به سالن،با دست هاي چسبيده به هم روي زانوها،فلو(1)،وي(2) و رو(3)، شق ورق نشسته اند.

 

سكوت

وي: رو!

رو: بله.

وي: فلو!

فلو: بله.

وي: آخرين بار، ما سه تا كي با هم بوديم؟

رو: بهتره خفه شيم.

سكوت

وي از سمت راست بيرون مي رود.

سكوت

فلو: رو!

رو: بله.

فلو: وي چه تاثيري روي تو مي ذاره؟

رو: مثل هميشه- كم وبيش( فلو جاي وي را در وسط مي گيرد؛ در گوش رو پچ پچ مي كند.) خدا ما را ببخشه!(  همديگر را نگاه مي كنند، فلو انگشتش را جلوي دهانش مي گيرد.) اون كه نمي دونه؟

فلو: خدا كنه ندونه!

وي وارد مي شود، فلو و رو به همان حالت اول بر مي گردند، وي سر جاي فلو مي نشيند.

فلو: حالا ما سه تا بي سرخر مثل اون وقتا پيش همديگر تو حياط پهلو به پهلو نشسته ايم.

رو: روي نيم پ...

وي: هيس!

سكوت

فلو از سمت چپ بيرون مي رود.

سكوت

رو: وي

وي: بله

رو: فلو به نظر تو چه جور آدميه؟

وي: مثل هميشه كم وبيش( فلو جاي وي را در وسط مي گيرد؛ در گوش روپچ پچ مي كند.)چه مصيبتي! ( همديگر را نگاه مي كنند، رو انگشتش را جلوي دهانش مي گيرد.) بهش كه نگفته اند؟

رو: خدا نكنه!

فلو وارد مي شود رو و وي به همان حالت اول بر مي گردند.فلو برجاي وي مي نشيند.

سكوت

رو: در حاليكه دستامون را اينطوري به هم داديم.

فلو: خواب عشق را مي بينيم.

سكوت

رو از سمت راست بيرون مي رود.

سكوت

وي: فلو

وي: بله

وي: ديديش؟ رو را مي گم؟

فلو: تاريكه( وي جاي رو را در وسط مي گيرد،در گوش فلو پچ پچ مي كند.)بدبخت شديم!(همديگر را نگاه مي كنند، رو انگشتش را جلوي دهانش مي گيرد.)اون كه نمي فهمه؟

وي: خدا نياره اون روز را!

رو وارد مي شود. وي و فلو به همان حالت اول بر مي گردند روي سر جاي وي مي نشيند.

سكوت

وي: نمي شه از قديما حرف بزنيم؟(سكوت) از چيزهايي كه بعدش پيش آمد؟(سكوت) اگر دستامون را اينطوري به هم بديم؟

پس از لحظه اي دست هايشان را به هم مي دهند: دست وي با دست رو روي زانوهاي رو،چپ وي با چپ فلو روي زانوهاي فلو،فلو با چپ رو روي زانوهاي رو،بازوهاي وي روي بازوي چپ رو وبازوي راست فلو قرار مي گيرد.

فلو: رو(سكوت) وي (سكوت) من حلقه ها را احساس مي كنم.

سكوت

پرده

نور:

       ضعيف، فقط از بالا ومتمركز روي نيمكت.بقيه صحنه در تاريكي.

لباس:

       بالاپوش هاي خيلي بلند، دكمه خورده تا يقه،بنفش تيره(رو)،قرمز تيره(وي)،زرد تيره (فلو)،كلاه هاي تيره از هر نوعي كه باشد.با لبه هاي پهن تا چهره ها در تاريكي باشند.سه شخصيت تا حد امكان به هم شبيهند،تنها با رنگ ها از يكديگر متمايز مي شوند.كفش هاي سبك، تخت كفش ها از كائوچو. دست ها بايد تا حدامكان به وسيله گريم توي چشم بزنند.حلقه ها( انگشترها) نبايد ديده شوند.

نشيمنگاه:

نيمكتي باريك وبدون پشتي، بايد آنقدر دراز باشد كه براي سه زن كه تقريبا به هم چسبيده اند،جا داشته باشد.تا آنجا كه ممكن است نامرئي.طوري كه آدم نفهمد آنها روي چه نشسته اند.

خروج ها:

رفتن شخصيت ها به پشت صحنه ديده نمي شود.بايد در چند قدمي منطقه روشن درتاريكي ناپديد شوند وبه همين ترتيب وقتي دوباره ظاهر مي شوند، تقريبا نزديك نيمكت باشند. ورود و خروج آني و سريع،بدون صداي پا.

صداها:

در آستانه شنوايي، بي طنين، به جز فريادهاي شگفتي كه از پي رازگويي هاي درگوشي شنيده مي شود وپاسخي كه به دنبال اين فريادها مي آيد.(1965)

پانوشت:

       FLO 1.

2.VI

3.RU

    

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

کرنشی سه گانه به بامداد - بهرام بیضایی-

 

1

اينجا بود!

ميان چهار و هفتاد و نه

ازقرن چهارده خورشيدي.

رنج برد مثل بسياري

فرياد كرد مثل خودش!

از او ماند عشق به كوچه

وشعر گردنكشي!

2

مرگ را هم خريده اند!

با غارتيان كارش نيست؛

صاف به وجدان كوچه مي زند.

درمرگ هاي زنجيره اي

به چشم عادت مي نگريم؛

با غرشي ميان دندان ها

و لباني به توصيه خاموش!

3

آنجا نشسته خدنگ

در عرشِ زندگان؛

به ما مي انديشد!

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:53 |  لینک ثابت   •