تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

پنجشنبه سی ام خرداد 1387

متن کامل نمایشنامه (ببخشید!) نوشته ی: رضا بهارلو

                                                           به نام خداوندگار هنر

 

نمايشنامه ي كوتاه

برداشتي آزاد از نمايشنامه [مسئله اي نيست] اثرديويد آيوز

اين نمايشنامه فقط ويژه اجرا در دانشگاه خليج فارس بوشهر نوشته شده،كه درسال هزاروسیصدوهشتادوسه به طراحي وكارگرداني خود نويسنده به اجرا درآمده است. اين متن با توجه به شرايط خاص محيطي قابل بازنويسي است.

 

  ببخشيد!

 

نوشته ي: رضا بهارلو

[موسيقي بر فضا حاكم است. نور مي آيد. زن ومرد و نوازنده موسيقي پديدار مي شوند. ]

(1)

مرد: سلام خانم.

زن: سلام

مرد: مي تونم اينجا بشينم؟

زن: براي چي؟

مرد: خُب [فكر مي كند.] نمي دونم.

زن: لطفا" مزاحم نشيد.

مرد: ببخشيد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا بهارلو در 15:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

نقد « سه برخواني » استاد بهرام بيضايي (قسمت چهارم از هفت)

 

  من راجع به ضحاك صحبت نمي كنم. من راجع به اينكه، حقيقت

 

ممكن است فقط اين نباشد، صحبت مي كنم. 

 

 

 

                

 دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)

 

رسول نظرزاده: دراژدهاك مي بينيم كه اشياي توي متن صحبت مي كنند. مثل گور، دروازه، زنجير، بادو...من فكر مي كنم اين از خصلت اساطيري كار كم مي كند. نكته دوم مسئله تكرار است؛ تكرار توي زبان.كه به نظر من مي خواهد يك جور خصلت كتيبه اي به كا بدهد. يا تكرار كلمه شب كه اول هر بند مي آيد. بعد مسئله انتقال روايت از سوم شخص به اول شخص است. متن اول با سوم شخص شروع مي شود ودر سه چهار صفحه بعد به « من» تبديل مي شود.اين من جايي كه حضور ندارد باز مي شود سوم شخص. مسئله بعد،دايره اي بودن اژدهاك است.اولش در بند است و بعد مسائلي پيش مي آيد ودوباره برمي گردد به اژدهاك كه در بند است. مسئله ديگر،حقيقت جويي شخصيت هاست.اول انگار اينها حقيقت هستي شناسي اند اما اين حقيقت تبديل به حقيقت روز مي شود، يعني حقيقت سياسي. وقتي مبارزه اين شخص شروع مي شود براي ايجاد يك تعادل رواني، مسئله هستي شناسي رها مي شود.

خط سير ديگري كه من توي كار اژدهاك وكارهاي ديگر ديدم، تنهايي آدم هاست. تنهايي وايستادگي شان و بعد تنها ماندن شان.اما تنها ماندن دوم يك جور ارادي است. همين اژدهاك با جمله اي تمام مي شود كه: « من هنوز زنده ام.»

در آرش با مرگ اسب آرش شروع مي شود،كه يك شكست است. بعد مسئله دوم توي اين متن، باد است. باد توي اين متن انگار جنگ وويراني را مي خواهد بياورد. به يك ويراني دروني هم مي خواهد اشاره كند. مسئله بعد سراپرده بنفش ولباس سرخ تورانيان است.اين مرا به ياد تعزيه مي اندازد.اينكه مخالف خوانان رنگ سرخ دارندو...آن وقت متوجه مي شويم كه دوتا سپاه هستند كه يك سپاه مظلوم ويك سپاه غالب است.

يك فضاي تعزيه ايجاد شده. مسئله توي آرش اين است كه به دو بخش تقسيم مي شود. قسمت اول شلوغ است و ما سپاه را داريم وتنش هاي بين دوسپاه وبعد قسمت دوم كه آرش راه مي افتد و به طرف قله مي رود و به سوي يك جور تنهايي وخودسازي پيش مي رود.اين خودسازي به نظر من چند جور رخ مي دهد.اول اينكه آرش با درون خودش مواجه مي شود،

گفت وگو باخودش را آغاز مي كند. بعد با روح پدر صحبت مي كند. بعد... بعد به اين نتيجه مي رسد كه تير را با دلش مي زند.اما اگر مسئله هستي شناسي را برجسته كنيم،آرش به اينجا مي رسد كه مي گويد:«كاش نمي دانستم».

سناپور: شما يك اسطوره را تغيير مي دهيد براي اينكه يك ذهن ويا يك فرهنگي را كه نسبت به چيزي وجود دارد تغيير بدهيد. مثل اينكه چرا هميشه بايد به ضحاك به چشم ماردوش نگاه كنيم. با نوشتن اسطوره اين را سعي مي كني تغيير بدهيد يا در مورد جم...

بيضايي: من راجع به ضحاك صحبت نمي كنم. من راجع به اينكه، حقيقت ممكن است فقط اين نباشد، صحبت مي كنم. در واقع تمام داستاني كه توي مرگ يزدگرد اتفاق مي افتد اين است: ممكن است حقيقت آن چيزي كه ما مي دانيم نباشد.در واقع من روي امكان هاي ديگر حقيقت بازانديشي مي كنم.

سناپور: من بحثم راجع به شيوه هاست.شما در حقيقت يك چيزي را انكار مي كنيد؛ بخصوص اسطوره اول وسوم؛ ولي يك چيز ديگر را جايش مي گذاريد؛ يعني يك امكان ديگر را هم پيش مي كشيد وكار را توي قالب اسطوره انجام مي دهيد.در حقيقت اگر درست فهميده باشم، آيا مشكل ما اين نيست كه ذهنمان،ذهن اسطوره ساز است يا آن كساني كه اين كار را مي كنند در حقيقت ذهنشان،ذهن اسطوره ساز است. مقصودم به طور فشرده اين است كه آيا اشكال در نگاه اسطوره اي نيست و اگر ما اسطوره بنويسيم كه آن را عوض بكنيم آيا آن نگاه را باز توليد نكرده ايم؟ يعني من فكر مي كنم مشكل در نوع نگاهي است كه اسطوره درست مي كند.وقتي نگاه اسطوره اي است وما يك كسي را تا حد خدايي بالا مي بريم اين نگاه بايد عوض شود وآيا با اسطوره نويسي مي شود اين نگاه را عوض كرد؟

بيضايي: نظر من اين است كه در خود سوال اشكالي وجود دارد.اشكال سوال در اين است كه فكر مي كند بشر مي تواند اسطوره ساز نباشد. مثل اينكه بگوييم آيا مي شود كنايه را از زبان حذف كرد يا مثلا استعاره را.اينها قدرت هاي زبانند وفشرده كننده معناهاي وسيع اند. اينها به زبان قدرت هايي مي دهند كه بدون آن زبان در طرح و بيان بسياري مفاهيم در مي ماند.اسطوره قالب بيروني و تحول يافته و قابل تحول انديشه يا پرسشي بشري است.چهارچوب داستاني محدودي است كه حقيقت بزرگي را در خود فشرده وحفظ مي كند.ذهن اسطوره ساز در اصل ذهن توجيه كننده جهان اطراف بود. نوعي معناشناسي هستي بود. تمام اينها هستي شناسي آن دوره را نشان مي‌دهد ودر واقع اصلا به معناي پرت بي معنايي نيست كه ما بخواهيم مثل لكه از خودمان پاك كنيم.اگر بخواهيد بدانيد بشر چه جوري تحول پيدا كرده ناچاريد برگرديد به هستي شناسي اوليه كه توي اسطوره‌ها وآيين هاي اوليه متجلي است واگر بخواهيم بدانيم پدرانمان چه جوري فكر مي كردند ناچاريم انديشه هاي بازتاب يافته در افسانه ها واسطوره هاي آنها را مرور كنيم.حالا من مي خواهم بگويم كه شما هنوز داريد همان را زندگي مي كنيد. همان باورها را ولي به طور عادتي. هنوز قرباني مي كنيد،عيد مي گيريد،از روي آتش مي پريد، هنوز شادي واندوه را در مراسمي با هم تقسيم مي كنيد. به خانه جديد كه مي رويد هنوز يك چراغ وآينه مي بريد كه نشانه مهر وناهيد است.ولي تا زماني كه‌ آن‌ چراغ وآينه را مي بريد داريد هنوز اساطير وادامه آن را زندگي مي كنيد.انديشه اسطوره ساز ضمنا انديشه اي است كه اسطوره هاي آينده را ساخته.انديشه پرواز كه در كيكاوس يا در يكي دو اسطوره ديگر هست، امروز به وقوع پيوسته. آن روز او فكر مي كرد كه چه جوري پرواز كنم وچه جوري عقاب مي تواند بپرد و من نمي توانم.ولي راه حلي كه او دنبالش مي گردد سه هزار سالي بعد پيدا مي شود. ضمن اينكه اسطوره پرواز، هم نزديك شدن به آرمان متعالي را بازتاب مي دهد وهم سرنگوني بر اثر بلند پروازي را. ‌    

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 7:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم خرداد 1387

تصاویری از برجسته ترین های تئاتر وسینمای ایران که بسیار دوستشان دارم

 

۱- استاد بهرام بیضایی

 

۲- پرویز پرستویی

 

۳- سوسن تسلیمی

 

۴- حمید فرخ نژاد

 

۵- بهروز وثوقی

۶- رضا کیانیان

   

 

۷- استاد عزت اله انتظامی

   

 

۸-و نهایتاْ استاد ایرج صغیری خالق قلندر خونه و....

با سپاس و کسب اجازه از تمامی سایت های که از تصاویرشان بهره بردم والبته هنرمندان عکاس   

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:24 |  لینک ثابت   •