پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
٭ شناخت دوم: درباره فردريش دورنمات

نمايشنامه نويس، داستان پرداز وناقد نام آور سويسي درسال 1921 درشهر برن به دنيا آمد.تحصيلات نامنظم دانشگاهي اش در زمينه هاي فلسفه،معماري،تاريخ هنر وادبيات آلمان بود كه اين مجموعه مطالعات تاثير عميقي را درآثارش به جا گذاشت.نوشتن را به طور جدي ازبيست وچهارسالگي آغاز نمود ودرهمين دوران بود كه به ماكس فريش تاثيرگذارترين نمايشنامه نويس نسل خويش پيوست.وي از همان ابتدا ودراولين نمايشامه حماسي-كمدي خودبه نام‹نوشته شده›درسال1947باتاثيرات حسي صحنه بازي كرد وازامكانات متنوع نقيصه نويسي(تقليد طنز آميزيك اثر وسبك ادبي وهنريparadoy) بهره گرفت.
رمولوس كبير1941-ازدواج آقاي مي سي سي پي1952-فرشته اي ازبابل مي ايد1953-ملاقات بانوي سالخورده1956-فيزيكدانها1962-بازي استرينبرگ و...ازجمله نمايشنامه هاي ارزشمند وي به شمار مي روند كه مي توان‹بازي خطرناك-1961›راموفق ترين نمايشنامه راديويي اش دانست.
دورنمات نويسنده اي آزاده است كه به دوراز هرگونه درگيريهاي ايدئولوژيك خواهان دگرگوني نظام هاي غير انساني است كه چنين مقابله اي با ظلم وناانساني ها از درون مايه هاي اصلي نمايشنامه هاي اوست همچنان كه برخورد با تكنولوژي هاي به دست نااهل افتاده اش را درتعدادي ازآثار وي به خوبي مي توان ديد.
نگاهي گذرا به سه اثر از دورنمات
* فيزيكدانها، 1962، ترجمه: رضاكرم رضايي
موبيوس دانشمندي كه به فرمول تسخيرجهان واستخراج ستارگان دست يافته است،خود را به ديوانگي مي زند وبه آسايشگاهي پناه مي برد تاكشف خطرناك اوبه دست قدرتمندان نيفتداما درپايان مي بينيم كه فرمول او به دست عجوزه گوژپشت-خانم دكتر-كه مظهر سرمايه است قرارگرفته است.
*رمولوس كبير،1941،ترجمه:حميد سمندريان
پادشاه عدل پرور امپراطوري روم-رمولوس-به قصد پايان دادن به ظلم وقصاص ظالمان گذشته،تظاهر به بي لياقتي مي كند.لباس هاي مسخره مي پوشد،دلقك بازي مي كند ونشان مي دهد كه تمام فكروذهنش مشغول پرورش مرغ است وكارهاي ازاين قبيل تا بلكه بتواند با ذهنيتي آگاه وبشر دوستانه بركننده ظلم ومتولي عدل در جهان باشد.اما در پايان قدرت به دست پادشاهي ديگر-ادوآكر-كه از نژاد ژرمن هاست مي افتد غافل از اينكه آن عدالتي را كه بدنبالش بود دردست نا اهل افتاده است.
*بازي استرينبرگ، ترجمه:حميد سمندريان
ادگاروآليس زوجي خسته از سالهاي زندگي دركنارهم-25سال-در جزيره اي دورافتاده همچنان درحال گذران زندگي كسالت بار وپرازتنش خود هستند.كورت پسرعمو وعاشق دوران جواني آليس پس از سالها-15 سال-به مهماني شان مي آيد.كه در واقع بخاطركلاهبرداي به اين جزيره متواري شده است.ادگاربيمار-دچارحمله هاي بيهوشي مي شود-،كورت را مسبب اين ازدواج فلاكت بار مي بيند ومدام در حال سرزنش كردن،طعنه ،كنايه وگاهي گلايه كردن است.ادگار كه ازكلاه برداري كورت با خبرشده،سعي برآن دارد پول كلاهبرداري شده را به چنگ بياورد.به هر ترفندي دست مي زند.به دروغ نشان مي دهد كه با زن كورت رابطه پنهاني دارد وتنفرش ازآليس ودلايلي ديگر سبب مي شودكه كورت وآليس تصميم به انتقام بگيرند ودر زماني كه ادگارخود رابه بيهوشي زده است.آن دو در رختخواب با هم مي خوابند.پس از آن ادگاركه نقشه اش به خوبي پيش رفته است اصل ماجراوهدف وانگيزه اش را برملا مي كند واعلام مي دارد تنها به شرط دريافت همه پول كلاهبرداري شده توسط كورت،سكوت مي كند.كورت به ناچار چك مي نويسد وبه ادگار مي دهد.حمله هاي بيهوشي به سراغ ادگار مي ايد وكاملاً ازكار مي افتد،فلج مي شود وديگرقادر به تكلم نيست.كورت چك را برمي دارد وقصد خروج از جزيره را دارد.آليس مي خواهد كه همرا كورت برود اماكورت اين درخواست را نمي پذيرد وآلس مي ماند وجزيره وادگار افليج وافسوس اينكه به چه سادگي خود را در برابر كورت به زمين زده بود.
شنبه دوم شهریور 1387
شناخت اول: درباره اریک امانوئل اشمیت

