تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

نقد سه برخوانی استاد بهرام بیضایی( قسمت پنجم ازهفت)

دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)

به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام

 

حق شناس:من دروجود شما،در تصويري كه از خودتان وكارتان ترسيم كرديد يك تقابل مي بينم،اگر نه تعارض يا تناقص. يعني اسطوره وضد اسطوره. يعني سنتي وضدسنتي. يعني مردمي وضد مردمي به يك نحوي. من احساس مي كنم برخورد شما با اسطوره ها،برخورد يك آدم خيلي مدرن است؛كه اسطوره ها را نه حماسي كه تراژيك مي بيند ودارد خودش را در فضاي اسطوره خيلي تنها ومنحصربه فرد مي بيند. يعني كه رويارويي است با اسطوره هايي كه ما را مي سازند. اجازه بدهيد اصلاٌ ببينيم كار اسطوره چه بوده واز كي عصر اسطوره به پايان مي رسد.عصرعلم وانديشه وعصر تفرد موقعي در يونان شروع مي شود كه سعي مي شود در مقابل توجيه هاي اسطوره اي جهان يا جهان شناسي اسطوره اي توجيه هاي علمي وفلسفي بياورند واز آنجا اسطوره اندك اندك پس مي رود وعلم وفلسفه به جايش مي آيد. پيش از اينكه چنين وضعي به وجود بيايد، كار اسطوره،يكدست كردن است ودرحقيقت خوراندن افراد مختلف با نگاه هاي مختلف به تن يك فرهنگ يگانه يكدستي است كه همه ي ما را به يك سو مي برد. يعني رستم براي ما رستم بوده وخوب. ضحاك براي ما ضحاك بوده وبد بوده وكار اسطوره ي ضحاكي ورستمي وفريدوني اين بوده كه تصور قومي را از رستم،ضحاك و...مشخص ومتبلور كند، تا ما را در آن قالب بپروراند. كاري كه شما مي كنيد اسطوره را برمي گزينيد كه ضامن يكدستي ويگانگي وهمسويي ماست.اسطوره را برمي گزينيد نه بخاطر اينكه اين يكدستي ويگانگي را تداوم ببخشيد يا درجهت قديمي يا به يك صورت جديد به گونه اي محتواي اسطوره را عوض كنيد، بلكه دقيقاً قصد داريد اسطوره را تداوم نبخشيد، يكدستي را تداوم نبخشيد، برجستگي ايجاد بكنيد،انفراد ايجاد كنيد، خودتان فرديت داشته باشيد، ديگران هم با خواندن آثارتان يا نمايشنامه ها فرديت پيدا كنند. يعني كسي كه داستان شما را روي صحنه مي بيند يا مي خواند،جايگاه محكمتري در فرهنگ وسنت هاي خودش پيدا نمي كند، بركنده مي شود.شايد به فكر مي افتد اين بركندگي واين به فكر افتادن،اين نگراني ودلهره درحقيقت ذات تقابلي كه در ديد شما با اسطوره وجود دارد همان چيز ضداسطوره است.شما در حقيقت بدل اسطوره را،ازخود اسطوره مي طلبيد. بعد آدم در حيرت مي افتد كه اين يعني چي؟شما داريد اسطوره به من مي دهيد كه اسطوره زدايي كنيد؟ اسطوره زدايي نه، مرا از اسطوره بركنيد؟ در زبان هم همين وضع است.شما زبان را  داريد مي گيريد كه با مردم رابطه برقرار كنيد ولي اين زباني كه شما داريد به كار مي بريد يك ارتيفكت(مصنوع)است.يك چيزطبيعي نيست. يك چيزي كه ما الان داريم صحبت مي كنيم وشما داريد صحبت مي كنيد، نيست. يك چيزي است كه رويش كار شده.يعني چيزي است كه فقط وفقط براي بيضايي است. يعني متعلق به اسطوره ي زبان نيست،وباز اينجا همان تقابل وتعارض پيدا مي شود.

بيضايي:به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام،وزبان تفاهم آميزي داشته ايم كه من متزلزلش كرده ام.شما را ارجاع مي دهم به زبان ناتوان نمايشي چهل سال پيش. نه- من فقط خواستم امكان ديگري را در انديشه هاي پذيرفته شده، وزبان محدودي كه مي شناختم نشان بدهم. خوشحالم كه امروز ترديدم در باورها وجزم ها، وهمين طورجست وجوي زباني ام همگاني شده،وبه رغم تصور برخي، مردم برصحنه ها مي بينند ومي فهمند واحساس سربلندي مي كنند. خوشحال مي شوم اگر اين بركندن اتفاق افتاده باشد. چون معني اش اين است كه هركس ناچار است دوباره بينديشد وجاي خودش را در اين روايت جديد كه مناسب زمان ماست پيدا كند.البته فرمايش شما درست است.مردم به زبان سعدي وحافظ هم حرف نمي زنند، ولي اين دليل نمي شود ونمي شد كه سعدي وحافظ شعرشان را نگويند. وضمناً سعدي وحافظ هم خود صورتي از مردم اند ونمي شد به پيروي از زبان بازار، نقش خودشان را در ساخت وتركيب زبان ايفا نكنند، ومعني اش هم اين نيست ونبود كه مردم- حتي پس از هفت قرن- زبان آنها را نمي فهمند. بله، زبان سه برخواني مخلوق ومصنوع است.مخلوق ومصنوع مردم طول قرن ها، كه فقط مدتي از نظرها پوشيده نگه داشته شده بود، ومن فقط غبار روي آن را كمي پس زدم وامكان هاي آن را نشان دادم. هيچ واژه اي از زبان ديگري نيامده واختراع هم نشده كه كسي نفهمد.هر تركيب وبازسازي تازه،امكاني است كه زير هجوم هاي گوناگون با اين فرهنگ، فرصت بروز ورشد پيدا نكرده بود.اگر اصلاً خود زبان مخلوق ومصنوع است- مخلوق ومصنوع مردم،براساس نيازشان- من هم كه يكي ازمردمم حتماً حق دارم برپايه ي نياز، روي ساخت وسازوآزمون وبازانديشي وگسترش زبان كار كنم.از اين گذشته،حتماً توقع نداريد آرش واژدهاك وبنداربيدخش به زبان مشابه ساز وبسازبفروش امروز حرف بزنند. حتماً نه!چون تناقضي خواهد بود كه از طرفي مي خواهند همه ي گوناگوني زبان مردم باستان را نشان بدهم، واز طرف ديگر سرزنشم مي كنند كه چرا به زبان باستان مي نويسم!- من اگر واقعاً به زبان باستان مي نوشتم البته كسي نمي فهميد. ولي نه،با كمك گرفتن از واژه هاي ريشه اي زبان مادري ام، وگاه ساختن دستور زباني ديگر،زباني را مي نويسم كه هم تماماً قابل فهم ودر دسترس مردم امروزي است، وهم فاصله ي تاريخي را ميان خواننده وزمان رويداد يادآوري مي كند.اگر مردم اين زبان را نمي فهميدند، كسي متن چاپي آن را نمي خريد واجراي آن را برصحنه نمي ديد. ولي كساني يادشان هست كه وروديه ي كارنامه ي بنداربيدخش درآخرين شب اجرايش- دربازارسياه- ده برابر خريده شد. مردم اين زبان مخلوق ومصنوع را مي فهمند چون تامغز استخوان متعلق به اينجاست، درقالبي هم دور وهم نزديك. زنگ آشنايي درحتي واژه ها وتركيب هاي غريب ترهست كه آنها در حافظه ي فردي ودسته جمعي شان مي شناسند.واگر واژه اي را حتي با معناي لغت نامه اي نشناسند، به قرينه وبا معناي احساسي اش مي شناسند. البته درست است،اين زبان كاسبي وكارچاق كني يا اداري وروزنامه اي نيست، وبراي خريد گوسفند زنده ويدكي وآوردن راي اصلاً كارساز نيست،ومن هم هرگز در نوشتن اين گونه موقعيت ها،اين زبان را به كارنبرده ام. وحالا تازه خيال مي كنم كه دارم متوجه معني - نقش مند- مي شوم؛ اگر معني اش - كاركردي - باشد.اين زبان در كار شما نقش مند است؟ البته كه هست. هر كلمه در كار معماري زمان است، ومكان است، وهويت است، وشخصيت وموقعيت است.اينها كلمات زمان ديگر نيست، ومكان ديگر، وهويت ديگر، وشخصيت ديگر. من زمان ومكان وهويت وشخصيت ديگر را با اين كلمات نمي نويسم. ودرست تر گفته باشم، چرا، شايد بيشتر اينها همان كلمات است كه با دستور زبان ديگر، برقي ديگر، وفاصله اي ديگر، وكاركردي ديگر پيدا مي كند. بله. حتماً ومسلماً كاركردي وموثر است درخلق جهاني كه ديگرحتي تصوري هم از آن در ذهن ها نبود.

 

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 13:27 |  لینک ثابت   •