یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
نگاهی کوتاه به اجرای نمایش "خشک سالی و دروغ" نوشته و کار محمد یعقوبی
اهورامزدا اين سرزمين را از دشمن، از خشكسالي، از دروغ ...

" خشك سالي و دروغ " اثر محمد يعقوبي را مي توان از جمله اجراهاي قابل قبول اين روزهاي پايتخت دانست. البته اين حداقل انتظار ما از خالق آثاري چون: زمستان66، ماچيسمو، رقص كاغذ پاره ها، خداحافظ، يك دقيقه سكوت و... است.
نكته ي درخشان و تحسين برانگيز اين كار متن قرص و محكم در فضايي واقعگراست كه با كاركردي اجتماعي وهمراهي طنزي ملايم و زيركانه به بررسي برخي از معضلات اجتماع مي پردازد كه بارزترين آن مسئله ي "دروغ" است. اسم نمايش برگرفته ازگفته ي داريوش اول است با چنين ترجمه اي: "اهورامزدا اين سرزمين را از دشمن، از خشكسالي واز دروغ مصون دار". كه "دشمن" را خود نويسنده حذف كرده است-چرا؟- و از ميان "دروغ" و "خشكسالي" نيز در متن فقط سخن از اولي است كه البته پرداختن به اين مقوله نه در حوصله ي اين نوشته مي گنجد ونه من قصد آن را دارم.
قصه پيرامون زندگي وكيلي است به نام اميد " علي سرابي " كه به عللي از همسر خود، ميترا " آيدا كيخاني " جدا مي شود و آلا " رويا دعوتي " را كه يك ازدواج ناموفق در زندگي دارد را به همسري بر مي گزيند.همسري كه خواهر صميمي ترين دوستش آرش " مهدي پاكدل" است.عمده ترين علت اين جداي و وصل " مسائل پنهان " آدمهاست كه از كليدي ترين عبارتهاي مورد استفاده درنمايشنامه است و وجود يا عدم وجود و حتي احتمال وجود و عدم احتمال وجود آنهاست كه سرنوشت ساز مي شوند.
بازي ها نسبتا" خوب است اما بازي مهدي پاكدل غافلگيرم مي كند وتمام بازي هاي نه چندان خوب سرياليش در اينجا يكباره از ذهن آدم پاك مي شود.
اي كاش يعقوبي در كارگرداني اثر نيز همپاي متن پيش مي رفت و همچنين طراحي صحنه ي مطلوبتري براي كار در نظر گرفته مي شد. چرا كه تاريكي هاي بين اپيزودها وتغيير صحنه ها نه تنها كمكي به كار نمي كرد بلكه بيشتر از همه اعصاب خورد كن بود.
به هر حال تماشاي اين اثر خالي از لطف نيست وپيش بيني مي شود در اجراهاي آتي پخته تر و روانتر نيز بشود.

جمعه بیست و ششم تیر 1388
معرفی کتاب
تماشاخانه اساطير
درباره اسطوره و كهن نمونه كتاب هاي بسياري در ايران نوشته و ترجمه شده است، چنان كه شايد اين شاخه ي علوم انساني از منظر منابع يكي از غني ترين و متنوع ترين حوزه هاي تحقيقي به شمار آيد. اما در اين ميان، جاي نمونه اي كامل از خوانش اسطوره اي وكهن نمونه اي بس خالي مي نمايد. نظريه ها بسيارند وذكر نمونه هاي اساطيري بسيارتر، اما واقعيت اين جاست كه كم تر كسي به صرافت افتاده است تا اين نظريه ها و نمونه ها را در حوزه اي كاربردي تر و به ويژه بومي تر بيازمايد.اين فقدان به خودي خود مي تواند انگيزه ي پژوهشي باشد كه اين كتاب حاصل آن است. شايد آن منابع بسيار و آن همه روايت آشنا و ناآشنا درچنين دست خوانش ها ونقدهايي است كه به نقطه ي سرانجام وكاربردي خود مي رسند...
فراتر از اين، مي توان پرسيد: اين نوع خوانش كهن نمونه اي و اسطوره اي چه گرهي از كار فرهنگ چهل پاره امروزين ما مي گشايد و اصولاً به چه كار هويت از كف رفته مان مي آيد؟! اين گرچه بحثي است طولاني؛ اما شايد چنين خوانشي بتواند منشا بسياري از رفتارهاي آميخته با فرهنگ ما را چنان درگذشته ي اساطيري مان رديابي كند، كه گاه متعجب شويم و دريابيم كه براي تغيير، حتي درساده ترين آموزه هاي فرهنگي، نمي توان درجا راه حل ارائه كرد؛ بلكه بايد به ريشه ها بازگشت و از ريشه ها آغاز كرد. در واقع خوانش اسطوره اي/كهن نمونه اي يك جريان فرهنگي، بر ما آشكار مي سازد كه چه سان در اين عصر سرعت و جنون، ما كه در سرزميني چون ايران نفس مي كشيم، هنوز سخت با پيشينه ي فرهنگي مان پيوسته ايم.
* نشر نی/ نوشته ی:نغمه ثمینی / چاپ اول / سال ۱۳۸۷
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
توقیف اجراهای"سه روایت از زندگی"در روز نخست
توقیف اجراهای"سه روایت از زندگی"در روز نخست
بااجراهای"سه روایت از زندگی" درست 5ساعت قبل از نخستین اجرای عموم خود مخالفت بعمل آمد.این خبری بود که تلفنی از دستیارکارگردان گروه شنیدم.ابتدا کلی خندیدم وبعد که کمی فکر کردم بسیارمتاسف شدم واکنون که دارم می نویسم دوباره خنده ام گرفته است.درنظر بگیرید گروهی 15 نفره از اوایل آبانماه شروع به تمرین کنند,متن را هم همان موقع جهت تصویب ارایه دهند وبارها ازمسئولین فرهنگی دانشگاه درخواست حضوردر سر تمرینها را داشته باشندوتنها یکی از مسئولین دراین 6ماه فقط به مدت 3دقیقه سرتمرین بیاید وباز هم با این شرایط همواره مسئولین را ازچگونگی پیشرفت کار مطلع سازند.اکنون به یکباره درحالی که همه ی شرایط اجرا مهیا باشدوپوستر وبروشور نیز چاپ شده باشد,درست یکروز قبل از اجرا در تاریخ 19 اردیبهشت,آن مسئول هوای بازبینی می کند وپس از تماشای کار می گوید: از نظر من هیچ ایرادی ندارد-انگار که ما...!!!- ولی فردای آن روز20 اردیبهشت درست ساعت 13همان مسئول خبر می دهد که اجرای کار با شرایط,قوانین,ساختارو...وآنچه که برفضای دانشگاه حاکم است همخوانی ندارد ودستتان درد نکند,بسیارممنونم که چند ماه الاف بودید واز درس ومشق وکلاس و...زدید واز خون ودل مایه گذاشتید.
اجراها به همین سادگی که گفتم توقیف شدند.اگر متن را خوانده باشید شما هم متاسف می شوید وشاید خنده تان نیز بگیرد.دوستانی که اجراهای خصوصی کار رانیز دیده اند خنده شان گرفته وبرخی نیز تاسف خورده اند.حالا این یک طرف قضیه است وطرف دیگر شامل لطفی است که آن مسئول محترم کرده وبه بالا گزارش نداده چونکه احتمال تعطیلی کانون تئاتر ویکسری چیزهای دیگه نیز وجود داشت-خدا راشکر!!!- بنده خدا بچه های دانشجوی گروه هم تواین بین نمی دانند که درحقشان چه چیزی شده؟لطف!؟یا اجحاف!؟.
5,6سالی بود کار دانشجویی نکرده بودم واصلاً حدس نمی زدم وضع اینگونه باشه,الان نگاه می کنم می بینم ای...
به هرحال اکنون یکسری ازبچه های مستعد وفعال-منهای خودم-یه کارآماده ی اجرا ودر خور تحسین دارند که از ارایه ی آن حتی برای خانواده خودشون نیز محروم شده اند.ازمن به عنوان بزرگ گروه-از نظر سنی آ- می پرسند چه باید کرد؟ من چی باید جواب بدم؟ گفتم: فعلاً بخندید تا بعد!...

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
سه روایت از زندگی آماده اجراست

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
ديدار با استاد سمندريان

دوستم سعيد تصميم گرفته بود كه وارد كلاسهاي بازيگري استاد سمندريان بشه واين دوره رو بگذرونه.باهم رفتيم به محل كارگاه استاد - كانون آموزش هاي هنري سمندريان،واقع در خيابان شريعتي،انديشه ي يكم - اولين باري بود كه اونجا مي رفتم.وارد شديم،جمعيتي عظيم فضاي كوچك كارگاه رو چنان پوشانده بود كه تنفس را دشوار مي كرد.اولين سوال را از خودم پرسيدم: چقدر آدم عشق بازيگري؟ و دومين سوال را سعيد از من پرسيد:چرا كارگاه اينقدر حقيرانه وكوچك است،آيا معادل هاي سمندريان وامثال وي دركشورهاي ديگرنيز چنين شرايطي دارند؟خلاصه سعيد فيش واريزي مصاحبه -6000تومان- را تحويل داد وبه انتظار نشستيم.اين مجموعه ي گونه گون از آدم هاي عشق سينما،عشق تئاتر،خرپول،بي پول،دردمند،بي عار ودرد و.....ذهنم را به خود مشغول كرده بود.نوبت مصاحبه ي سعيد شد از مسئول كارگاه خواستم كه اجازه دهد من نيز جهت تماشاي استاد - فقط وفقط تماشا- با سعيد وارد شوم.ولي مخالفت كرد.حسي سراغم اومده بود كه مي گفت بايد ديدش،با اينكه قبل از اينها بارها با وي برخورد داشته بودم ولي نه استاد خاطرش بود ونه من از اين ديدارها ارضا شده بودم و نه ازاين ديدار احتمالي دل مي كندم.مصاحبه ي سعيد كه تمام شد گفتم من نيز مصاحبه مي دهم.هماهنگي شد و براي اولين بار با استاد تنها شدم.او سوال مي كرد ومن درحالي كه محو بزرگي اش شده بودم،پاسخ مي دادم.پس از آن نوبت به اتود شد و بعد تمام.آمدم بيرون، حق ويزيت را دستي پرداختم وخارج شديم.روز قشنگي بود 10الي 15 دقيقه با او تنهابودم،تنهاي تنها.
فردا كه تماس گرفته شد هر دو مورد پسند استاد واقع شده بوديم.اما افسوس كه شرايط كاري ام اجازه ي شاگردي استاد را در اين مقطع نمي دهد.سعيد ثبت نام كرد وهم اكنون كلاس ها آغاز شده است.به من هم بطور استثنا يك ترم مرخصي داده شد...تا شروع ترم آبان...آيا شرايط...؟؟!!
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
نقد سه برخوانی استاد بهرام بیضایی( قسمت پنجم ازهفت)
دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)
به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام

حق شناس:من دروجود شما،در تصويري كه از خودتان وكارتان ترسيم كرديد يك تقابل مي بينم،اگر نه تعارض يا تناقص. يعني اسطوره وضد اسطوره. يعني سنتي وضدسنتي. يعني مردمي وضد مردمي به يك نحوي. من احساس مي كنم برخورد شما با اسطوره ها،برخورد يك آدم خيلي مدرن است؛كه اسطوره ها را نه حماسي كه تراژيك مي بيند ودارد خودش را در فضاي اسطوره خيلي تنها ومنحصربه فرد مي بيند. يعني كه رويارويي است با اسطوره هايي كه ما را مي سازند. اجازه بدهيد اصلاٌ ببينيم كار اسطوره چه بوده واز كي عصر اسطوره به پايان مي رسد.عصرعلم وانديشه وعصر تفرد موقعي در يونان شروع مي شود كه سعي مي شود در مقابل توجيه هاي اسطوره اي جهان يا جهان شناسي اسطوره اي توجيه هاي علمي وفلسفي بياورند واز آنجا اسطوره اندك اندك پس مي رود وعلم وفلسفه به جايش مي آيد. پيش از اينكه چنين وضعي به وجود بيايد، كار اسطوره،يكدست كردن است ودرحقيقت خوراندن افراد مختلف با نگاه هاي مختلف به تن يك فرهنگ يگانه يكدستي است كه همه ي ما را به يك سو مي برد. يعني رستم براي ما رستم بوده وخوب. ضحاك براي ما ضحاك بوده وبد بوده وكار اسطوره ي ضحاكي ورستمي وفريدوني اين بوده كه تصور قومي را از رستم،ضحاك و...مشخص ومتبلور كند، تا ما را در آن قالب بپروراند. كاري كه شما مي كنيد اسطوره را برمي گزينيد كه ضامن يكدستي ويگانگي وهمسويي ماست.اسطوره را برمي گزينيد نه بخاطر اينكه اين يكدستي ويگانگي را تداوم ببخشيد يا درجهت قديمي يا به يك صورت جديد به گونه اي محتواي اسطوره را عوض كنيد، بلكه دقيقاً قصد داريد اسطوره را تداوم نبخشيد، يكدستي را تداوم نبخشيد، برجستگي ايجاد بكنيد،انفراد ايجاد كنيد، خودتان فرديت داشته باشيد، ديگران هم با خواندن آثارتان يا نمايشنامه ها فرديت پيدا كنند. يعني كسي كه داستان شما را روي صحنه مي بيند يا مي خواند،جايگاه محكمتري در فرهنگ وسنت هاي خودش پيدا نمي كند، بركنده مي شود.شايد به فكر مي افتد اين بركندگي واين به فكر افتادن،اين نگراني ودلهره درحقيقت ذات تقابلي كه در ديد شما با اسطوره وجود دارد همان چيز ضداسطوره است.شما در حقيقت بدل اسطوره را،ازخود اسطوره مي طلبيد. بعد آدم در حيرت مي افتد كه اين يعني چي؟شما داريد اسطوره به من مي دهيد كه اسطوره زدايي كنيد؟ اسطوره زدايي نه، مرا از اسطوره بركنيد؟ در زبان هم همين وضع است.شما زبان را داريد مي گيريد كه با مردم رابطه برقرار كنيد ولي اين زباني كه شما داريد به كار مي بريد يك ارتيفكت(مصنوع)است.يك چيزطبيعي نيست. يك چيزي كه ما الان داريم صحبت مي كنيم وشما داريد صحبت مي كنيد، نيست. يك چيزي است كه رويش كار شده.يعني چيزي است كه فقط وفقط براي بيضايي است. يعني متعلق به اسطوره ي زبان نيست،وباز اينجا همان تقابل وتعارض پيدا مي شود.
بيضايي:به نظر مي آيدجهان پذيرفته شده اي داشته ايم كه من به همش زده ام،وزبان تفاهم آميزي داشته ايم كه من متزلزلش كرده ام.شما را ارجاع مي دهم به زبان ناتوان نمايشي چهل سال پيش. نه- من فقط خواستم امكان ديگري را در انديشه هاي پذيرفته شده، وزبان محدودي كه مي شناختم نشان بدهم. خوشحالم كه امروز ترديدم در باورها وجزم ها، وهمين طورجست وجوي زباني ام همگاني شده،وبه رغم تصور برخي، مردم برصحنه ها مي بينند ومي فهمند واحساس سربلندي مي كنند. خوشحال مي شوم اگر اين بركندن اتفاق افتاده باشد. چون معني اش اين است كه هركس ناچار است دوباره بينديشد وجاي خودش را در اين روايت جديد كه مناسب زمان ماست پيدا كند.البته فرمايش شما درست است.مردم به زبان سعدي وحافظ هم حرف نمي زنند، ولي اين دليل نمي شود ونمي شد كه سعدي وحافظ شعرشان را نگويند. وضمناً سعدي وحافظ هم خود صورتي از مردم اند ونمي شد به پيروي از زبان بازار، نقش خودشان را در ساخت وتركيب زبان ايفا نكنند، ومعني اش هم اين نيست ونبود كه مردم- حتي پس از هفت قرن- زبان آنها را نمي فهمند. بله، زبان سه برخواني مخلوق ومصنوع است.مخلوق ومصنوع مردم طول قرن ها، كه فقط مدتي از نظرها پوشيده نگه داشته شده بود، ومن فقط غبار روي آن را كمي پس زدم وامكان هاي آن را نشان دادم. هيچ واژه اي از زبان ديگري نيامده واختراع هم نشده كه كسي نفهمد.هر تركيب وبازسازي تازه،امكاني است كه زير هجوم هاي گوناگون با اين فرهنگ، فرصت بروز ورشد پيدا نكرده بود.اگر اصلاً خود زبان مخلوق ومصنوع است- مخلوق ومصنوع مردم،براساس نيازشان- من هم كه يكي ازمردمم حتماً حق دارم برپايه ي نياز، روي ساخت وسازوآزمون وبازانديشي وگسترش زبان كار كنم.از اين گذشته،حتماً توقع نداريد آرش واژدهاك وبنداربيدخش به زبان مشابه ساز وبسازبفروش امروز حرف بزنند. حتماً نه!چون تناقضي خواهد بود كه از طرفي مي خواهند همه ي گوناگوني زبان مردم باستان را نشان بدهم، واز طرف ديگر سرزنشم مي كنند كه چرا به زبان باستان مي نويسم!- من اگر واقعاً به زبان باستان مي نوشتم البته كسي نمي فهميد. ولي نه،با كمك گرفتن از واژه هاي ريشه اي زبان مادري ام، وگاه ساختن دستور زباني ديگر،زباني را مي نويسم كه هم تماماً قابل فهم ودر دسترس مردم امروزي است، وهم فاصله ي تاريخي را ميان خواننده وزمان رويداد يادآوري مي كند.اگر مردم اين زبان را نمي فهميدند، كسي متن چاپي آن را نمي خريد واجراي آن را برصحنه نمي ديد. ولي كساني يادشان هست كه وروديه ي كارنامه ي بنداربيدخش درآخرين شب اجرايش- دربازارسياه- ده برابر خريده شد. مردم اين زبان مخلوق ومصنوع را مي فهمند چون تامغز استخوان متعلق به اينجاست، درقالبي هم دور وهم نزديك. زنگ آشنايي درحتي واژه ها وتركيب هاي غريب ترهست كه آنها در حافظه ي فردي ودسته جمعي شان مي شناسند.واگر واژه اي را حتي با معناي لغت نامه اي نشناسند، به قرينه وبا معناي احساسي اش مي شناسند. البته درست است،اين زبان كاسبي وكارچاق كني يا اداري وروزنامه اي نيست، وبراي خريد گوسفند زنده ويدكي وآوردن راي اصلاً كارساز نيست،ومن هم هرگز در نوشتن اين گونه موقعيت ها،اين زبان را به كارنبرده ام. وحالا تازه خيال مي كنم كه دارم متوجه معني - نقش مند- مي شوم؛ اگر معني اش - كاركردي - باشد.اين زبان در كار شما نقش مند است؟ البته كه هست. هر كلمه در كار معماري زمان است، ومكان است، وهويت است، وشخصيت وموقعيت است.اينها كلمات زمان ديگر نيست، ومكان ديگر، وهويت ديگر، وشخصيت ديگر. من زمان ومكان وهويت وشخصيت ديگر را با اين كلمات نمي نويسم. ودرست تر گفته باشم، چرا، شايد بيشتر اينها همان كلمات است كه با دستور زبان ديگر، برقي ديگر، وفاصله اي ديگر، وكاركردي ديگر پيدا مي كند. بله. حتماً ومسلماً كاركردي وموثر است درخلق جهاني كه ديگرحتي تصوري هم از آن در ذهن ها نبود.
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
گزارشی از بیست وهفتمین جشنواره تئاتر بین المللی فجر
امسال، پارسال، پيرارسال
هرسال مي گيم دريغ از پارسال
قبل از شروع جشنواره بيست وهفتم تصميم داشتم پس از تماشاي هر كاري نقد وبررسي مفصلي از آن تهيه كرده ودر اختيار دوستان وخوانندگان گرامي قرار دهم اما امسال بدجوري توي ذوقم خورد.اول اينكه 4 روز نخست را بخاطر نداشتن مرخصي از دست دادم ودوم اينكه اكثر آثاري را كه مشاهده كردم جايي براي نقد باقي نگذاشتند و تمام حس وحال وهواي اوليه ام را از بين بردند.
جهت ارايه مطلب تصميم گرفتم بحث را به سه مرحله تقسيم كرده وبيان كنم.نخست، آثار شهرستانها: ازبخت من اكثر نمايش هايي را كه در اين بخش ديدم محصول استان خراسان بودند نمايشهايي چون:"به آسمان نگاه كن"،"بگذارگاهي در حوالي خيالت پرسه بزنم"،"يوسف مي آيد" و"حجله در آتش". با توجه به اينكه دوتاي اين كارها برگزيده هاي جشنواره هاي مناطق بودند در مي يابيم كه چقدر تئاتر استانهاي ما ضعيف شده اند ومعلوم شد اين برنامه ريزيهاي دوره هاي قبل كه سبب برانداختن جشنواره هاي استاني شده بود چه لطمه ي بزرگي به تئاتر شهرستان واستان زده اند. تنها كار قابل بحث از اين ميان "بگذار گاهي درحوالي خيالت پرسه بزنم "بود كه نويسنده وكارگردان در جاهايي موفق عمل كرده بود اما متاسفانه بازيگران نتوانسته بودند هم پاي متن وكارگردان حركت كنند. دوم،آثار تهران:" لطفاٌ با مرگ من موافقت كنيد" برگزيده يازدهمين جشنواره تئاتر دانشگاهي هرگز نتوانست انتظار من را برآورده كند، بنظر مي آمد گروه هماهنگي لازم را به علت تمرين كم از دست داده اند وتنهامتن نسبتاً خوب وبازيگرهاي خوبي كه بد هدايت شده بودند نكته ي حائز اهميت اين كار بود.من ياد يك دهه ي پيش افتادم زمان دانشجويي وكارهاي درخشان دانشجويي آن سالها را بياد آوردم وافسوس خوردم." آمادئوس" و" خداي كشتار" كه اين دومي را قبل از جشنواره ديده بودم هم چنگي به دل نزدند وكارگردانهايشان زير متن مانده بودند. سوم، آثارخارجي: " مويه مادرم" كار عراق با زمان '25 حتي نتوانست'5 تماشاگر را نگه دارد." درانتظار گودو" كار آذربايجان نيز گرچه ما را بايك طراحي صحنه وبازيگران نسبتاٌ خوب مواجه كرد اما براي من تماشاگر كه شب قبل از اجرا براي چندمين بار نمايشنامه را خوانده بودم هيچ چيز تازه اي نداشت." پرده" كار كانادا نيز براي من چيز تازه اي نداشت پخش تصاويري بر روي پرده كه بارها آنها را ديده بودم وگريزي كه كارگردان ايراني اين اثر به گوشه اي از تاريخ ايران داشت شايد تنها براي اجرا در كانادا مناسب بود." مريض خيالي" كار فرانسه كاري قابل تحسين وتقدير بود.از متن ومولير كه بگذريم،كارگردان با توانمندي وطراحي صحنه خوب ودر اختيار داشتن بازيگراني ارزشمند خالق اثري قابل توجه شده بود.بازيگران زن اين نمايش غوغا بودند. واما اگر"رستم وسهراب" به كارگرداني سلطان عثمانوف از تاجيكستان را نديده بودم مي توانستم اكنون بگويم كه يك هفته را به بطالت گذرانده ام.تنها واژه اي را كه مي توان براي اين اثر در نظر گرفت، شاهكار است.متن كه همان داستان رستم وسهراب شاهنامه ي خودمان است كه هميشه با بي توجهي از كنار آن گذشته ايم وهيچگاه كاري در خور وشايسته ازآن را ارايه نداده ايم.كارگردان با هدايت مناسب بازيگران پر توان خود وبهره وري از موسيقي وطراحي صحنه ي درخدمت كار اثري را خلق مي كند كه تماشاگر را '90 دقيقه ميخكوب نگه مي دارد،تماشاگري كه داستان را از براست اما چون معجزه ي تعزيه آن را تا پايان دنبال مي كند ودر نهايت با تشويقهاي بي نهايت خود از گروه سپاسگذاري مي كند ومن از آن جهت خرسند مي شوم كه تماشاگر عام ما به فهم والايي رسيده وبه چه خوبي،بد وخوب آثار را از هم تشخيص مي دهد.
به گواه دوستان هنرمندم دو اثر موفق ديگردر جشنواره حضور داشته اند كه من نتوانستم آنها را ببينم."شكارروباه" دكتر رفيعي و" قصر" شوايگن از آلمان كه اولي را در اجراهاي آزادش خواهم ديد. به هر حال جشنواره تمام شد قضاوت ونتيجه گيري با شما.
تصاویری به همت عکاس های جشنواره :۱-سارا ساسانی ۲- حمید فروتن ۳- رضاموسوی
۴- حسین سلمان زاده

.jpg)

.jpg)

سه شنبه یکم بهمن 1387
نظرخواهی
اعلام نظر از امروز تا پایان بیست وهفتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر

جمعه دوازدهم مهر 1387
*شناخت سوم: ماتئی ویسنی یک
( تحلیل وبررسی نمایشنامه های :سه شب با مادوکس, داستان خرسهای پاندا..., اسب های پشت پنجره, تماشاچی محکوم به اعدام و...)
شناخت سوم گروه ما، ماتئي ويسني يك است. وي سال1956در روماني به دنيا مي آيد.در31سالگي پناهده ي سياسي فرانسه شده وسال1993 تبعه ي اين كشور مي شود.اكنون در پاريس زندگي كرده وخبرنگار راديوي بين المللي فرانسه است.اوتا كنون نمايشنامه هاي متعددي به دو زبان فرانسوي و رومانيايي نوشته........(جهت خواندن متن کامل به ادامه مطلب رجوع شود.)
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
٭ شناخت دوم: درباره فردريش دورنمات

نمايشنامه نويس، داستان پرداز وناقد نام آور سويسي درسال 1921 درشهر برن به دنيا آمد.تحصيلات نامنظم دانشگاهي اش در زمينه هاي فلسفه،معماري،تاريخ هنر وادبيات آلمان بود كه اين مجموعه مطالعات تاثير عميقي را درآثارش به جا گذاشت.نوشتن را به طور جدي ازبيست وچهارسالگي آغاز نمود ودرهمين دوران بود كه به ماكس فريش تاثيرگذارترين نمايشنامه نويس نسل خويش پيوست.وي از همان ابتدا ودراولين نمايشامه حماسي-كمدي خودبه نام‹نوشته شده›درسال1947باتاثيرات حسي صحنه بازي كرد وازامكانات متنوع نقيصه نويسي(تقليد طنز آميزيك اثر وسبك ادبي وهنريparadoy) بهره گرفت.
رمولوس كبير1941-ازدواج آقاي مي سي سي پي1952-فرشته اي ازبابل مي ايد1953-ملاقات بانوي سالخورده1956-فيزيكدانها1962-بازي استرينبرگ و...ازجمله نمايشنامه هاي ارزشمند وي به شمار مي روند كه مي توان‹بازي خطرناك-1961›راموفق ترين نمايشنامه راديويي اش دانست.
دورنمات نويسنده اي آزاده است كه به دوراز هرگونه درگيريهاي ايدئولوژيك خواهان دگرگوني نظام هاي غير انساني است كه چنين مقابله اي با ظلم وناانساني ها از درون مايه هاي اصلي نمايشنامه هاي اوست همچنان كه برخورد با تكنولوژي هاي به دست نااهل افتاده اش را درتعدادي ازآثار وي به خوبي مي توان ديد.
نگاهي گذرا به سه اثر از دورنمات
* فيزيكدانها، 1962، ترجمه: رضاكرم رضايي
موبيوس دانشمندي كه به فرمول تسخيرجهان واستخراج ستارگان دست يافته است،خود را به ديوانگي مي زند وبه آسايشگاهي پناه مي برد تاكشف خطرناك اوبه دست قدرتمندان نيفتداما درپايان مي بينيم كه فرمول او به دست عجوزه گوژپشت-خانم دكتر-كه مظهر سرمايه است قرارگرفته است.
*رمولوس كبير،1941،ترجمه:حميد سمندريان
پادشاه عدل پرور امپراطوري روم-رمولوس-به قصد پايان دادن به ظلم وقصاص ظالمان گذشته،تظاهر به بي لياقتي مي كند.لباس هاي مسخره مي پوشد،دلقك بازي مي كند ونشان مي دهد كه تمام فكروذهنش مشغول پرورش مرغ است وكارهاي ازاين قبيل تا بلكه بتواند با ذهنيتي آگاه وبشر دوستانه بركننده ظلم ومتولي عدل در جهان باشد.اما در پايان قدرت به دست پادشاهي ديگر-ادوآكر-كه از نژاد ژرمن هاست مي افتد غافل از اينكه آن عدالتي را كه بدنبالش بود دردست نا اهل افتاده است.
*بازي استرينبرگ، ترجمه:حميد سمندريان
ادگاروآليس زوجي خسته از سالهاي زندگي دركنارهم-25سال-در جزيره اي دورافتاده همچنان درحال گذران زندگي كسالت بار وپرازتنش خود هستند.كورت پسرعمو وعاشق دوران جواني آليس پس از سالها-15 سال-به مهماني شان مي آيد.كه در واقع بخاطركلاهبرداي به اين جزيره متواري شده است.ادگاربيمار-دچارحمله هاي بيهوشي مي شود-،كورت را مسبب اين ازدواج فلاكت بار مي بيند ومدام در حال سرزنش كردن،طعنه ،كنايه وگاهي گلايه كردن است.ادگار كه ازكلاه برداري كورت با خبرشده،سعي برآن دارد پول كلاهبرداري شده را به چنگ بياورد.به هر ترفندي دست مي زند.به دروغ نشان مي دهد كه با زن كورت رابطه پنهاني دارد وتنفرش ازآليس ودلايلي ديگر سبب مي شودكه كورت وآليس تصميم به انتقام بگيرند ودر زماني كه ادگارخود رابه بيهوشي زده است.آن دو در رختخواب با هم مي خوابند.پس از آن ادگاركه نقشه اش به خوبي پيش رفته است اصل ماجراوهدف وانگيزه اش را برملا مي كند واعلام مي دارد تنها به شرط دريافت همه پول كلاهبرداري شده توسط كورت،سكوت مي كند.كورت به ناچار چك مي نويسد وبه ادگار مي دهد.حمله هاي بيهوشي به سراغ ادگار مي ايد وكاملاً ازكار مي افتد،فلج مي شود وديگرقادر به تكلم نيست.كورت چك را برمي دارد وقصد خروج از جزيره را دارد.آليس مي خواهد كه همرا كورت برود اماكورت اين درخواست را نمي پذيرد وآلس مي ماند وجزيره وادگار افليج وافسوس اينكه به چه سادگي خود را در برابر كورت به زمين زده بود.
شنبه دوم شهریور 1387
شناخت اول: درباره اریک امانوئل اشمیت

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
دسته ي تمسخر كراسوس(برگرفته از کتاب تن پوشی ازآینه نوشته رسول نظرزاده)
دسته ي تمسخر كراسوس
يكي از آيين ها ونمايش هاي پيش از اسلام در دوره ي اشكانيان يا پارتيان " دسته ي تمسخر كراسوس " است. گفته ي پلوتارك را درمورد اين دسته وسردسته ي آنها كه " سورنا " نام داشت مي خوانيم:‹پس از شكست سپاه روم وكشته شدن كراسوس فرمانده ي آن،سورنا سرودست كراسوس را نزد " اُرد" پادشاه ارمنستان فرستاد ولي به سلوكيه چاپارهايي روانه كرد كه به اهالي بگويد او كراسوس را زنده بدانجا مي برد.›ودسته ي كوچكي به منظور هجو پيروزي ترتيب داد.‹چون سرداران رومي عادت داشتند فتح خود را جشن بگيرند وبعد از غلبه بر بعضي پادشاهان آسياي صغير وممالك ديگر،اين پادشاهان را مجبور مي كردندبا حال فلاكتبار وبه عنوان شخصي مغلوب وذليل در اين جشن ها شركت كنند.سورنا خواست همين رفتار را درباره ي شيبه كراسوس انجام دهد.› يكي از اسرا به نام " كايوس پاكسيانوس "راكه بيش از همه به كراسوس شبيه بود لباسِِ شاهانه ي زنانه اي پوشاند وبه او آموخت كه چون به نام كراسوس يا امپراطوربخوانندش پاسخ گويد.براسب يا الاغي سوارش كردند.شيپورزنان ودرحالي كه افسران رومي سوار برشترها جلوي صف مي رفتند،‹دسته اي از چوب و تبري به دست داشتند.›عده اي نيز طبل زنان ودهل زنان به راه افتادند وسرهاي تازه بريده ي عده اي از رومي ها را برتبرها آويخته بودند.بعد از اينها فواحش وآوازخوانان سلوكيه رقص كنان وآوازخوانان،به حالت تمسخر خصلت كراسوس واخلاق زنانه ودور از شجاعتش را دست انداختند.
ابتداي نمايش جدي وخشن وانتهاي آن با سازورقص وزنان روسپي پايان مي گرفت.
نكته ي مهم درباره ي اين نمايشواره حس شيبه سازي آن است كه سورنا،سردار ايراني ديگري را واداشته شبيه كراسوس بازي كند.سورنا مي خواسته كراسوس را مسخره كند اما چون اوكشته شده بود براي نشان دادنش " شبيه سازي " كرده است واين خود ابتداي نمايش است.
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
متن کامل نمایشنامه (ببخشید!) نوشته ی: رضا بهارلو
به نام خداوندگار هنر
نمايشنامه ي كوتاه
برداشتي آزاد از نمايشنامه
[مسئله اي نيست] اثرديويد آيوزاين نمايشنامه فقط ويژه اجرا در دانشگاه خليج فارس بوشهر نوشته شده،كه درسال
هزاروسیصدوهشتادوسه به طراحي وكارگرداني خود نويسنده به اجرا درآمده است. اين متن با توجه به شرايط خاص محيطي قابل بازنويسي است.
ببخشيد!
نوشته ي: رضا بهارلو
[
موسيقي بر فضا حاكم است. نور مي آيد. زن ومرد و نوازنده موسيقي پديدار مي شوند. ](1)
مرد
: سلام خانم.زن
: سلاممرد: مي تونم اينجا بشينم؟
زن: براي چي؟
مرد: خُب [فكر مي كند.] نمي دونم.
زن
: لطفا" مزاحم نشيد.مرد
: ببخشيد!ادامه مطلب
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
نقد « سه برخواني » استاد بهرام بيضايي (قسمت چهارم از هفت)
من راجع به ضحاك صحبت نمي كنم. من راجع به اينكه، حقيقت
ممكن است فقط اين نباشد، صحبت مي كنم.

دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)
رسول نظرزاده: دراژدهاك مي بينيم كه اشياي توي متن صحبت مي كنند. مثل گور، دروازه، زنجير، بادو...من فكر مي كنم اين از خصلت اساطيري كار كم مي كند. نكته دوم مسئله تكرار است؛ تكرار توي زبان.كه به نظر من مي خواهد يك جور خصلت كتيبه اي به كا بدهد. يا تكرار كلمه شب كه اول هر بند مي آيد. بعد مسئله انتقال روايت از سوم شخص به اول شخص است. متن اول با سوم شخص شروع مي شود ودر سه چهار صفحه بعد به « من» تبديل مي شود.اين من جايي كه حضور ندارد باز مي شود سوم شخص. مسئله بعد،دايره اي بودن اژدهاك است.اولش در بند است و بعد مسائلي پيش مي آيد ودوباره برمي گردد به اژدهاك كه در بند است. مسئله ديگر،حقيقت جويي شخصيت هاست.اول انگار اينها حقيقت هستي شناسي اند اما اين حقيقت تبديل به حقيقت روز مي شود، يعني حقيقت سياسي. وقتي مبارزه اين شخص شروع مي شود براي ايجاد يك تعادل رواني، مسئله هستي شناسي رها مي شود.
خط سير ديگري كه من توي كار اژدهاك وكارهاي ديگر ديدم، تنهايي آدم هاست. تنهايي وايستادگي شان و بعد تنها ماندن شان.اما تنها ماندن دوم يك جور ارادي است. همين اژدهاك با جمله اي تمام مي شود كه: « من هنوز زنده ام.»
در آرش با مرگ اسب آرش شروع مي شود،كه يك شكست است. بعد مسئله دوم توي اين متن، باد است. باد توي اين متن انگار جنگ وويراني را مي خواهد بياورد. به يك ويراني دروني هم مي خواهد اشاره كند. مسئله بعد سراپرده بنفش ولباس سرخ تورانيان است.اين مرا به ياد تعزيه مي اندازد.اينكه مخالف خوانان رنگ سرخ دارندو...آن وقت متوجه مي شويم كه دوتا سپاه هستند كه يك سپاه مظلوم ويك سپاه غالب است.
يك فضاي تعزيه ايجاد شده. مسئله توي آرش اين است كه به دو بخش تقسيم مي شود. قسمت اول شلوغ است و ما سپاه را داريم وتنش هاي بين دوسپاه وبعد قسمت دوم كه آرش راه مي افتد و به طرف قله مي رود و به سوي يك جور تنهايي وخودسازي پيش مي رود.اين خودسازي به نظر من چند جور رخ مي دهد.اول اينكه آرش با درون خودش مواجه مي شود،
گفت وگو باخودش را آغاز مي كند. بعد با روح پدر صحبت مي كند. بعد... بعد به اين نتيجه مي رسد كه تير را با دلش مي زند.اما اگر مسئله هستي شناسي را برجسته كنيم،آرش به اينجا مي رسد كه مي گويد:«كاش نمي دانستم».
سناپور: شما يك اسطوره را تغيير مي دهيد براي اينكه يك ذهن ويا يك فرهنگي را كه نسبت به چيزي وجود دارد تغيير بدهيد. مثل اينكه چرا هميشه بايد به ضحاك به چشم ماردوش نگاه كنيم. با نوشتن اسطوره اين را سعي مي كني تغيير بدهيد يا در مورد جم...
بيضايي: من راجع به ضحاك صحبت نمي كنم. من راجع به اينكه، حقيقت ممكن است فقط اين نباشد، صحبت مي كنم. در واقع تمام داستاني كه توي مرگ يزدگرد اتفاق مي افتد اين است: ممكن است حقيقت آن چيزي كه ما مي دانيم نباشد.در واقع من روي امكان هاي ديگر حقيقت بازانديشي مي كنم.
سناپور: من بحثم راجع به شيوه هاست.شما در حقيقت يك چيزي را انكار مي كنيد؛ بخصوص اسطوره اول وسوم؛ ولي يك چيز ديگر را جايش مي گذاريد؛ يعني يك امكان ديگر را هم پيش مي كشيد وكار را توي قالب اسطوره انجام مي دهيد.در حقيقت اگر درست فهميده باشم، آيا مشكل ما اين نيست كه ذهنمان،ذهن اسطوره ساز است يا آن كساني كه اين كار را مي كنند در حقيقت ذهنشان،ذهن اسطوره ساز است. مقصودم به طور فشرده اين است كه آيا اشكال در نگاه اسطوره اي نيست و اگر ما اسطوره بنويسيم كه آن را عوض بكنيم آيا آن نگاه را باز توليد نكرده ايم؟ يعني من فكر مي كنم مشكل در نوع نگاهي است كه اسطوره درست مي كند.وقتي نگاه اسطوره اي است وما يك كسي را تا حد خدايي بالا مي بريم اين نگاه بايد عوض شود وآيا با اسطوره نويسي مي شود اين نگاه را عوض كرد؟
بيضايي: نظر من اين است كه در خود سوال اشكالي وجود دارد.اشكال سوال در اين است كه فكر مي كند بشر مي تواند اسطوره ساز نباشد. مثل اينكه بگوييم آيا مي شود كنايه را از زبان حذف كرد يا مثلا استعاره را.اينها قدرت هاي زبانند وفشرده كننده معناهاي وسيع اند. اينها به زبان قدرت هايي مي دهند كه بدون آن زبان در طرح و بيان بسياري مفاهيم در مي ماند.اسطوره قالب بيروني و تحول يافته و قابل تحول انديشه يا پرسشي بشري است.چهارچوب داستاني محدودي است كه حقيقت بزرگي را در خود فشرده وحفظ مي كند.ذهن اسطوره ساز در اصل ذهن توجيه كننده جهان اطراف بود. نوعي معناشناسي هستي بود. تمام اينها هستي شناسي آن دوره را نشان ميدهد ودر واقع اصلا به معناي پرت بي معنايي نيست كه ما بخواهيم مثل لكه از خودمان پاك كنيم.اگر بخواهيد بدانيد بشر چه جوري تحول پيدا كرده ناچاريد برگرديد به هستي شناسي اوليه كه توي اسطورهها وآيين هاي اوليه متجلي است واگر بخواهيم بدانيم پدرانمان چه جوري فكر مي كردند ناچاريم انديشه هاي بازتاب يافته در افسانه ها واسطوره هاي آنها را مرور كنيم.حالا من مي خواهم بگويم كه شما هنوز داريد همان را زندگي مي كنيد. همان باورها را ولي به طور عادتي. هنوز قرباني مي كنيد،عيد مي گيريد،از روي آتش مي پريد، هنوز شادي واندوه را در مراسمي با هم تقسيم مي كنيد. به خانه جديد كه مي رويد هنوز يك چراغ وآينه مي بريد كه نشانه مهر وناهيد است.ولي تا زماني كه آن چراغ وآينه را مي بريد داريد هنوز اساطير وادامه آن را زندگي مي كنيد.انديشه اسطوره ساز ضمنا انديشه اي است كه اسطوره هاي آينده را ساخته.انديشه پرواز كه در كيكاوس يا در يكي دو اسطوره ديگر هست، امروز به وقوع پيوسته. آن روز او فكر مي كرد كه چه جوري پرواز كنم وچه جوري عقاب مي تواند بپرد و من نمي توانم.ولي راه حلي كه او دنبالش مي گردد سه هزار سالي بعد پيدا مي شود. ضمن اينكه اسطوره پرواز، هم نزديك شدن به آرمان متعالي را بازتاب مي دهد وهم سرنگوني بر اثر بلند پروازي را.
سه شنبه هفتم خرداد 1387
تصاویری از برجسته ترین های تئاتر وسینمای ایران که بسیار دوستشان دارم
۱- استاد بهرام بیضایی

۲- پرویز پرستویی

۳- سوسن تسلیمی

۴- حمید فرخ نژاد

۵- بهروز وثوقی

۶- رضا کیانیان
۷- استاد عزت اله انتظامی
۸-و نهایتاْ استاد ایرج صغیری خالق قلندر خونه و....
![]()
با سپاس و کسب اجازه از تمامی سایت های که از تصاویرشان بهره بردم والبته هنرمندان عکاس
جمعه سی ام فروردین 1387
تصاویری از نمایش آلبرت -نوشته وکار: رضابهارلو-
این نمایش در خرداد۱۳۸۶درچهارمین جشنواره استانی ماه حوزه هنری بوشهر به روی صحنه رفت و درزمینه های نویسندگی -کارگردانی-بازیگری زن ومرد کسب مقام نمود.با بازی خودم وهمسرم(شیرین پوررضا) وآقای کاوه قدرقدرجهرمی.با یاریگری:عبدالرضا محمدی نژاد-فاطمه دشتی زاده-نوشاد پولادی و.....

ادامه مطلب
جمعه شانزدهم فروردین 1387
نمایشنامه
رفت وآمد
نوشته ي: ساموئل بكت ترجمه ي: كياسا ناظران
وسط صحنه،پهلو به پهلو،رو به سالن،با دست هاي چسبيده به هم روي زانوها،فلو(1)،وي(2) و رو(3)، شق ورق نشسته اند.
سكوت
وي: رو!
رو: بله.
وي: فلو!
فلو: بله.
وي: آخرين بار، ما سه تا كي با هم بوديم؟
رو: بهتره خفه شيم.
سكوت
وي از سمت راست بيرون مي رود.
سكوت
فلو: رو!
رو: بله.
فلو: وي چه تاثيري روي تو مي ذاره؟
رو: مثل هميشه- كم وبيش( فلو جاي وي را در وسط مي گيرد؛ در گوش رو پچ پچ مي كند.) خدا ما را ببخشه!( همديگر را نگاه مي كنند، فلو انگشتش را جلوي دهانش مي گيرد.) اون كه نمي دونه؟
فلو: خدا كنه ندونه!
وي وارد مي شود، فلو و رو به همان حالت اول بر مي گردند، وي سر جاي فلو مي نشيند.
فلو: حالا ما سه تا بي سرخر مثل اون وقتا پيش همديگر تو حياط پهلو به پهلو نشسته ايم.
رو: روي نيم پ...
وي: هيس!
سكوت
فلو از سمت چپ بيرون مي رود.
سكوت
رو: وي
وي: بله
رو: فلو به نظر تو چه جور آدميه؟
وي: مثل هميشه كم وبيش( فلو جاي وي را در وسط مي گيرد؛ در گوش روپچ پچ مي كند.)چه مصيبتي! ( همديگر را نگاه مي كنند، رو انگشتش را جلوي دهانش مي گيرد.) بهش كه نگفته اند؟
رو: خدا نكنه!
فلو وارد مي شود رو و وي به همان حالت اول بر مي گردند.فلو برجاي وي مي نشيند.
سكوت
رو: در حاليكه دستامون را اينطوري به هم داديم.
فلو: خواب عشق را مي بينيم.
سكوت
رو از سمت راست بيرون مي رود.
سكوت
وي: فلو
وي: بله
وي: ديديش؟ رو را مي گم؟
فلو: تاريكه( وي جاي رو را در وسط مي گيرد،در گوش فلو پچ پچ مي كند.)بدبخت شديم!(همديگر را نگاه مي كنند، رو انگشتش را جلوي دهانش مي گيرد.)اون كه نمي فهمه؟
وي: خدا نياره اون روز را!
رو وارد مي شود. وي و فلو به همان حالت اول بر مي گردند روي سر جاي وي مي نشيند.
سكوت
وي: نمي شه از قديما حرف بزنيم؟(سكوت) از چيزهايي كه بعدش پيش آمد؟(سكوت) اگر دستامون را اينطوري به هم بديم؟
پس از لحظه اي دست هايشان را به هم مي دهند: دست وي با دست رو روي زانوهاي رو،چپ وي با چپ فلو روي زانوهاي فلو،فلو با چپ رو روي زانوهاي رو،بازوهاي وي روي بازوي چپ رو وبازوي راست فلو قرار مي گيرد.
فلو: رو(سكوت) وي (سكوت) من حلقه ها را احساس مي كنم.
سكوت
پرده
نور:
ضعيف، فقط از بالا ومتمركز روي نيمكت.بقيه صحنه در تاريكي.
لباس:
بالاپوش هاي خيلي بلند، دكمه خورده تا يقه،بنفش تيره(رو)،قرمز تيره(وي)،زرد تيره (فلو)،كلاه هاي تيره از هر نوعي كه باشد.با لبه هاي پهن تا چهره ها در تاريكي باشند.سه شخصيت تا حد امكان به هم شبيهند،تنها با رنگ ها از يكديگر متمايز مي شوند.كفش هاي سبك، تخت كفش ها از كائوچو. دست ها بايد تا حدامكان به وسيله گريم توي چشم بزنند.حلقه ها( انگشترها) نبايد ديده شوند.
نشيمنگاه:
نيمكتي باريك وبدون پشتي، بايد آنقدر دراز باشد كه براي سه زن كه تقريبا به هم چسبيده اند،جا داشته باشد.تا آنجا كه ممكن است نامرئي.طوري كه آدم نفهمد آنها روي چه نشسته اند.
خروج ها:
رفتن شخصيت ها به پشت صحنه ديده نمي شود.بايد در چند قدمي منطقه روشن درتاريكي ناپديد شوند وبه همين ترتيب وقتي دوباره ظاهر مي شوند، تقريبا نزديك نيمكت باشند. ورود و خروج آني و سريع،بدون صداي پا.
صداها:
در آستانه شنوايي، بي طنين، به جز فريادهاي شگفتي كه از پي رازگويي هاي درگوشي شنيده مي شود وپاسخي كه به دنبال اين فريادها مي آيد.(1965)
پانوشت:
FLO 1.
2.VI
3.RU
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
نقد و بررسي سه برخواني استاد بهرام بيضايي (قسمت سوم از هفت)
دوازده خرداد۱۳۷۹، دفترمجله كارنامه (ماهنامه كارنامه،مهر۱۳۷۹،شماره۱۳)

حميد ياوري: صحبت من درباره زبان آقاي بيضايي است.ما در آثار آقاي بيضايي به يك زبان شاخص مي رسيم.اما بحث من بيشتر روي كاركرد زباني است كه در اين آثار است. من از اين مقدمه شروع مي كنم كه زبان در ادبيات مدرن يك كاركرد ويژه پيدا كرده متفاوت از زباني كه ما در گذشته داشتيم؛ يعني اينكه زبان ديگر به عنوان پلي براي رسيدن به معنا نيست.مثل حكايت هايي كه ما داشتيم. حداكثر اين پل را زيبا مي كردند تا اين معنا را به ما برسانند. در آثار مدرن زبان يك جورهايي دارد از خود نويسنده جدا مي شود. يك جوري قائم به ذات مي شود وتمام عناصر داستان وهر اثر ديگري را كه در نظربگيريم پيش مي برد.يعني در زباني كه در ادبيات مدرن استفاده مي شود زبان عين داستان است.كلمه عين داستان است واين يكي از جنبه هايي است كه باعث مي شود داستان لايه هاي گوناگون پيدا كند؛ اما توي آثار آقاي بيضايي ما عليرغم اينكه به آن زبان شاخص دست پيدا كرده ايم آن زبان، يك جنس ثابت توي تمام شخصيت ها پيدا مي كند؛ يعني جنس زباني كه ما از آرش مي شنويم، از كشواد مي شنويم، از شرزين مي شنويم يا توي سياوش خواني مي خوانيم يا مرگ يزدگرد يا...همه ي اينها يكي است. درست است كه زبان معيار، آن زبان يك جنس است ولي اين بايد توي شخصيت ها خرد بشود با تفاوت هاي جزئي، اين زبان فقط يك كاركرد دارد به نظر من واين به خاطر حاكميت ذهني نويسنده روي اثر است واين حاكميت ذهني نويسنده روي زبان كاركترهاي داستان اجازه نمي دهد كه آنها مستقل از نويسنده عمل بكنند؛ يعني داستان به خودش وذهنيت نويسنده خلاصه مي شود.البته بگويم كه زبان گاهي اوقات از جنس زبان حكايت مي شود واين شخيت ها به واسطه اينكه زبان مستقل پيدا نمي كنند لامحاله باعث مي شود كه ذهنيت مستقل هم پيدا نكنند ويك تك صدايي در آثار حاكم مي شود. و اين تك صدايي باعث مي شود كه متن به خودش خلاصه بشود و نهايتاً به موضع و انگيزه اي كه نويسنده دارد ويك جوري كه پهلو مي زند به آثار كهن ما وحكايت هاي ما وما را از متن مدرن وادبيات مدرن با آن كا ويژه هايي كه دارد كه به خلاف نيت مولف مي انجامد، دور مي كند.
![]()
بيضايي: من اصلاً دغدغه ي مدرن بودن، مدرن شدن، مدرنيت، پيش مدرنيت يا پس مدرنيت وغيره را ندارم؛ ونگران نيستم كه مرا چه بنامند. درست؟ ولي اصلاً سه برخواني از نوع داستان هاي مورد بحث شما نيست. اينها ريشه شان توي نقالي است. و در واقع كار ي است براي اجرا؛ يعني متني كه اجرا مي كنيد. من نمي خواهم الان بي خود وارد اين بشوم كه آن نوع داستاني كه شما مي گوييد اصلاً وجود خارجيِ يا نه؟ وآيا واقعاً بهترين آثاري كه به گفته ي شما،زبان نويسنده اش حاكم بر اثر است، خوانش هاي كمتري داشته يا نه؟ و آيا واقعاً نويسنده در داستان مدرن ناپديد مي شود وشخصيت ها مستقل از نويسنده عمل مي كنند، يا برعكس همه ي اتفاق ها ونيز عمل شخصيت ها و حرف هايشان، نتيجه خواست نويسنده است؟ وآيا نويسنده اش كه موقع نوشتن پيشاپيش به فكر خوانشهاي بعدي اثرش است اصلاً مي تواند از اثر ناپديد شود يا نه؟ ولي دوباره تكرار مي كنم اينها داستان به آن معناي مورد بحث شما نيستند، وبه همين دليل است كه من گفتم برخواني ونگفتم داستان كوتاه، يا فرقي نمي كند، بلند.از طرفي فكر مي كنم ضروري هم نيست وقتي زباني راتازه داريم پيدا مي كنيم،زباني كه از آن تنها لغات محدودي مانده، وداستان درباره ي دوراني است كه چيز زيادي درباره آن نمي دانيم، به ويژه تفاوت گفتاري گونه هاي مردم، بله واقعاً ضروري هم نيست كه كاري را من درآوردي وغيرقابل فهم كنيم براي اينكه تفاوت ها را نشان بدهيم. ما خيلي اطلاع نداريم كه تفاوت هاي گفتاري آن دوره گذشته چطور بوده و خيلي هم قادر نيستيم تفاوت هايي كه همين امروز ميان گونه ها، طبقات وقشرها وقبيله هاي ايران هست را توي يك نوشته جمع كنيم؛ چون نوشته اصلاً غيرقابل فهم مي شود. در حالي كه من براي اجرا مي نويسم. متن بايد كاركردوكاربرد اجرايي داشته باشد وبايد صحنه را نگه دارد ودر مدتي كه مثلاً اژدهاك اجرا مي شود توسط يك تك اجراكننده، بايد قابليت هاي بازيگري، قابليت نگه داشتن تماشاگر، وقابليت نقل مضمون را داشته باشد. بنابراين براي سنجش زبان نمايش بايد را هاي ديگري پيدا كنيم.از طرفي، متن هاي سه برخواني اولين نوشته هاي من اند. ومن مي خواستم كتيبه بنويسم؛ كه مي دانيد واژه هاي اندكي دارد و ويژگي اش تكرار است.وحالا ديگر چهل سالي هم از تاريخ اولين آن مي گذرد. و در سن آن وقت هاي من، خب، شايد برايم حفظ موسيقي تك لحني كتيبه ها مهم تر بود.وبا اين محدوديت، اگر نشان دادن همه ي تفاوت ها هم ممكن بود، چه بايد مي كردم كه اژدهاك اصلاً يك تك گويي يك نفره است. و چگونه مي شد گوناگوني بيشتري به تك گويي داد بيش از آنچه در اژدهاك هست؟ وكارنامه ي بندار بيدخش دو تك گويي موازي است. ما امروز نمي دانيم كه چقدر ميان زبان شاه و رايزن دانشورش در آن روزها تفاوت بوده، ولي من كوششم را كرده ام وصحنه آن را به خوبي پذيرفت.در آرش مي توانند يك، دو، چند، چندين برخوان اجرايش كنند، در اين قالب و زبان وزمان وكه دارد، چه تفاوت هاي بيشتري مي توانست باشد كه نيست؟ آنچه شايد براي بسياري مشتبه مي شود، و مشترك ميان همه ي شخصيت ها، يا نوشته هاي من، به نظر مي رسد گيرايي يا برق كلمات است؛ وگرنه من در ترسيم تفاوت ها كوشش كرده ام، گرچه نه به قيمت فدا كردن يگانگي وكليت متن.وحالا ديگر با توجه به مجموع نوشته هايم، خيال نمي كنم كس ديگري تنوع هاي زباني بيشتري را بازتاب داده باشد.اما حرفم اين است كه اصلاً معياري كه براي سنجش زبان نمايشي به كار مي بريم يك كمي شايد عين آن چيزي كه براي داستان به كار مي رود نباشد. بله زبان سه برخواني عين زبان داستان هاي روزمره، نيست وبا شما موافقم.
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
پیرامون آنچه که دیدم نوشتم،پیرامون آنچه که ندیدم تصویرگذاشتم.(عکاس:سارا ساسانی)
«تئاتر براي همه»... و... «سدي براي تئاتر فجر»



یک روز مانده به آغاز بيست وششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر، حس تماشاي مجدد نمايش«افرا» به سراغم آمده بود، كه تماس دوست هنرمندم «سعيد وفايي» وپيشنهاد تماشاي كار،هيچ راهي جز، راهي شدن به سوي تالار وحدت برايم باقي نگذاشت. ولي مسئله اين بود، كه ما بليط نداشتيم. پرس وجوهاي خود را آغاز كرديم- آقا بليط اضاف؟ خانم بليط اضاف؟ - ولي پاسخ ها همه منفي بود.- البته خيلي ها چون ما بودند.- تا اينكه پچ پچ هايي شنيديم - بيست تومن- يكي گفت: بده، من مي خرم. بله بليط «افرا » در آخرين روزهاي اجراي خود، بيست هزار تومان، در بازار سياه به فروش مي رفت. و ما هنوز بي بليط بوديم. ناگهان ديدم دوستم دارد پول مي شمارد. دو بليط به نرخ ده هزارتومان خريد، از فردي با انصافتر از ديگران.
«افرا» را ديديم. ومن اينبار چيزهايي را ديدم، كه در نوبت اول نديده بودم. واقعاً خيلي چسبيد.
حالا نوبت آن رسيده بود كه با در دست داشتن نامه اي از انجمن نمايش شهرستان، بليط هاي ويژه مهمان جشنواره را تهيه كنم. به مركز هنرهاي نمايشي رفتم- امور شهرستانها- گفتند: امسال ديگر به ما مربوط نيست، برويد دبيرخانه جشنواره، واقع در ايتالياي غربي. رفتم. نامه را گرفتند وگفتند: خيلي دير آمده اي، حالا بايد در نوبت باشي، خودمان با شما تماس مي گيريم!( شما باور مي كنيد!؟) به خودم گفتم: يعني جشنواره اينقدر ...؟ بعد دوباره به خودم گفتم: چقدر با كلاس!
فردا شد، يعني روز اول جشنواره. دو شماره تلفن داده بودم، ولي هيچكس تماس نگرفت، خودم تماس گرفتم، گفتند: با فلان جا تماس بگير- مركز هنرهاي نمايشي- تماس گرفتم، تا ساعت سه بعدازظهر اين رفتار ادامه داشت، تا اينكه منشي دبيرخانه گفت: نامه را نداريم- گم كرده بود.- دوباره فاكس كن. گفتم: چرا دوباره؟ آخه آن را فاكس نكردم، دستي آوردم. گفت: فاكس كن. ومن فاكس كردم. گفتند: نامه را امشب براي آقاي تجنگي مي فرستيم. گفتم : پس اجراهاي امشب. گفت: نمي دانم!
شال وكلاه كردم، فوتبال يخ ايران- سوريه را رها كردم، رفتم مركزهنرهاي نمايشي، ماجرا را ازسير تا پياز براي چند نفر تعريف كردم. گفتند: دواي دردتان فقط آقاي تجنگي است. گفتم: خدا پدر مادرتان را بيامرزد،زودتر مي گفتيد.اتاق هاي تئاتر شهر را زيرورو كردم تا يافتمش، سرش خيلي شلوغ بود، ولي سرزنده وقبراق. نامه را كه دادم، گفت: روال معمول را طي نكرده است. گفتم: دو روز است دويده ام ديگر نا ندارم. ظاهر امر نشان مي داد كه او را نيز دوانده اند، البته به گونه اي ديگر.
بالاخره يكسري از بليط هاي اجراهايي را كه پيشبيني مي كردم. شايد بهترين باشند را تهيه كرده، از آقاي تجنگي تشكر كرده و به تماشاي جشنواره نشستم، كه در زيرحضور چهار روزه ام را در جشنواره شرح مي دهم.
* چهارشنبه 17 بهمن 1386
الف- سالن اصلي، سانس اول، نمايش: نوك زبان، نويسنده وكارگردان: لوكاس بانگرتر، محصول: سويس
نمايشي كه چيستي انسان، فرديت، فلسفه ي وجودي فرد، تمركز، تقابل رباط وانسان را در پوشش موضويي چون پديده «نوك زبان» - بارها پيش مي آيد كه در حال گفتن موضوعي هستيم، رشته ي كلام از دستمان خارج مي شود، يا نامي را فراموش مي كنيم و مي گوييم نوك زبانم بودآ. وهمچنين گاهي وقتها هرچقدر به خود فشار مي آوريم، واژه هاي مورد نيازمان رابه كار ببريم ،آنها را نمي يابيم.حال چگونه مي توان بي آنكه آن واژه ها را به كاربرد،مفهوم آن واژه را بيان كرد.- را كاوش مي كند.
اجرايي موفق، كه به خوبي قادر شد با تماشگر رابطه مطلوب برقرار كند و پيام وهدف خود را با اجرايي شاداب وسرزنده انتقال دهد.
* پنجشنبه 18 بهمن 1386
الف- محوطه تئاتر شهر،اجراي خياباني، نمايش: كلاه زمستاني، كارگردان: مهدي چاكري
اجرايي متوسط، كه ماجراي فرد بدون اعتماد به نفس ودهن بيني را نشان مي داد كه جهت خريد كلاهي براي خود،آنقدر با افراد ونظريه هاي گوناگون مواجه مي شود، ونظرات را آنقدر اعمال مي نمايد كه نهايتاً جنون خودكشي به سراغش مي آمد.
ب- سالن اصلي تالارمولوي، سانس اول، نمايش: سودالايادي ، محصول مشترك: هند /ايران،نويسنده وكارگردان: مهدي فرجپور
راهبي كه شغلش گويا سوزاندن مردگان است، هنگام سوزاندن يكي از مردگان، مي بيند كه مرده شروع به رقصيدن مي كند. وگمان مي كند، شيوا، خداي رقص هندوهاست كه جهت پايان دادن به دنياي خالي از مهر ومحبت به پا خواسته است. اجرايي متوسط كه تنها موسيقي درخشان و مدت زمان اجراي نمايش - 35 دقيقه-سبب شد كه با واكنش نامطلوب تماشاگرا مواجه نشود.
ج- يكبار ديگر «نوك زبان»، محصول سويس را ديدم، كه در قبل پيرامونش توضيح دادم.
د:تالارچهار سو،سانس دوم، نمايش: من آليس نيستم.... نويسنده: عليرضا غفاري، كارگردان:محمد حاتمي
نمايش از بازيگران توانمندي سود برده بود، نمايشي كه يك شعر كامل بود.نويسنده وكارگردان به جز در مواردي محدود نتوانسته بودند، آنگونه كه شايسته است كاري درخور را به محضر نمايش بگذارد.نمايش بيانگر دغدغه هاي ذهني معلولي جسمي و روحي بود، كه با ترفندهاي متعدد ونمايش ياداشتهاي معلول به تصوير كشيده شد.اي كاش محمد حاتمي در كارگرداني نيز چون بازيگري اش شود.
*جمعه 19 بهمن1386
الف- محوطه تئاتر شهر،اجراي خياباني، نمايش: بادبادك، كارگردان: شاهد پيوند
فردي كور قصد ساختن بادبادكي را دارد، كرولالي او را ياري مي دهد، معلولي بر روي ويلچر نشسته، بادبادك را مي سازند.من كه سر در نياوردم، شما چي؟
ب- محوطه تئاتر شهر، اجراي خياباني، نمايش: سوژه، كارگردان: عبدالرضا فريد زاده
اواخر كار را ديدم. گروهي در حال ساختن نقشه اي (فكر كنم نقشه ساختمان) بوسيله قطعات سنگ بودند.بعد از مدتي اعلام مي گردد، ما داريم تمرين مي كنيم، لطفا متفرق شويد و.. .گرچه اجرا را كامل نديدم، ولي احساس كردم همچنان كه از اسمش نمايان بود كار «سوژه»ي خوبي بود.
ج- سالن اصلي تالارمولوي، سانس اول، نمايش: تهرن، نويسنده وكارگردان: محمود استاد محمد
نام محمود استادمحمد و گروه خوب بازيگرانش، انتظار ديدن كاري توانمند را بوجود آورده بود. نمايشي كه ماجراي ملك ديوان مشروطه خواه و خانواده ي تبعيد شده اش را در يكي از بندرهاي جنوبي نمايش مي داد. بندر دچار خرافه پرستي است،گمان اهالي براين است،كساني دچار جن زدگي مي شوند.
كارگردان از مراسم زاربه نحوي مطلوب سود مي برد و يكي از درخشانترين صحنه هاي نمايشي را با حضور دو بازيگركوتوله در نقشهاي مامازار وبابازار، نمايش مي دهد. اما اين فقط يك هشتم زمان نمايش را در بر مي گيرد و ما دربقيه ي زمان كار هيچ نشاني از نام استادمحمد نمي بينيم .دوستم گفت: اي كاش نمايش فقط همان 15دقيقه بود.اي كاش
د- سالن اصلي تئاتر شهر،سانس اول، نمايش: طوبي، نويسنده: محمد ابراهيميان، كارگردان: مسعود دلخواه
از كار تعريفهايي شنيده بودم، ولي هرگز نتوانستم تصويري نمايشي از اين كار90 دقيقه اي ببينم. زمان،دوره ي جنگ بود. معضلات مردم ايلام و درمحورمصيبتها وايستادگي هاي طوبي- شخصيت اصلي نمايش- را نشان مي داد. كار فقط من،ويكسري از تماشاگران را مي خنداند،البته خنده هايي بسيار سطحي وگذرا وهمين ترفند بود كه موفق به نگه داشتن تماشاگرشد.«طوبي» هيچ حرفي براي گفتن نداشت و...
*شنبه 20 بهمن1386
الف- تالارقشقايي، سانس اول، نمايش: لمنوس، نويسنده: سوفوكل،كارگردان: رائول والس، محصول: ايران/مكزيك
«لمنوس»، ما جراي اشراف زاده اي را نشان مي دهد كه به جزيره اي غيرمسكوني به نام لمنوس تبعيد مي گردد ودرآنجا ماجراهايي برايش رخ مي دهد. اين نماش آنقدر ضعيف بود كه به ياد ضعيفترين كارهاي دوران مدرسه افتادم. چرا چنين نمايشهايي با اين هزينه هاي گزاف مجوز حضور،آنهم در بخش مسابقه ي بين الملل را مي گيرند و سزاوارترها در پشت سد فجر مي مانند!؟
ب- تالار چهارسو،سانس اول، نمايش: امپراطور وآنجلو،نويسنده: ايوب آقاخاني، كارگردان: امير دژاكام
مريم زني ايراني، تبعه ي عراق، جهت يافتن بستگان همسر فوت شده اش، راهي آمريكا شده ودر آنجا -دركالج زبان انگليسي- با مردي آفريقايي آشنا مي شود،نسبت به هم علاقه مند مي شوند،ولي مرد بايد به ياري هم نوعي بشتابد و...مي رود. نمايشنامه قابل تامل و درخورتوجه با بازيگراني توانمند،كه در اجرا موفق نيست. اين را در رفتار ونگاه تماشاگر به خوبي مي شد ديد.
ج- تالار سايه، سانس دوم، نمايش: غولتشنها، نويسنده: كارلوگولدوني، كارگردان: حميد پورآذري
«غولتشنها» به مسئله ي مردسالاري مي پردازد.مردهايي كه زورگويي به خانواده را به عنوان رفتاري پسنديده مي دانند، وبه آن عمل نيز مي كنند. براي فرزندان خود بي آنكه بدانند، زوج وزوجه بر مي گزينند وقرار ازدواج مي گذارند.
من كه جشنواره را با «افرا» شروع كرده بودم و به دنبال آن«نوك زبان» را ديدم، شادمان و اميدوار به تماشاي كارهايي نشستم كه متاسفانه نه تنها چنگي به دل نزدند، بلكه چاره اي جز افسوس خوردن برايم باقي نگذاشتند.
ولي «غولتشنها» توانست روزنه هاي از اميد را براي من آشكار سازد. و افسوس مي خورم كه چرا شرايط كاري ام ديگر اجازه نداد از نزديك جشنواره را پيگيري كنم. و كارهايي چون «ننه دلاور» كار كلاوس پايمان،«ملاقات با بانوي سالخورده» كاراستاد سمندريان و شايد نمايشهاي ديگري در اندازه هاي«افرا»،«نوك زبان»و«غولتشنها» را درببينم.به هر حال تماشاي كارهاي جشنواره با پايان «غولتشنها» براي من نيز پايان يافت.و اين پاياني نيك بود.
***يكي از شعارهاي جشنواره اين بود« تئاتر براي همه»،اصلي كه هرگز معناي واقعي خود را نيافت.گرچه ازنظر گستردگي اجراها ومكانهاي نمايش، فراهم كردن شرايط تماشاي مطلوب براي تماشاگر،تنوع فراوان كارها،نظم نسبي، جشنواره پيشرفتهاي كرده بود، ولي چند سوال دارم.از چه كسي؟ نمي دانم.
چرا تا چشم كار مي كرد كساني كه در جشنواره به عنوان نويسنده، كارگردان، بازيگرو... حضور داشتند، خود از برنامه ريزان، صاحبان طرح و ايده جشنواره بودند؟ چرا عده اي نيزكه داور،بازبين،بازخوان در بخشهاي مختلف بودند وهستند،خودشان هم كار دارند؟ چرا كساني كه آن حوالي چرخ مي زنند،همواره در جشنواره حضور دارند؟ چرا بسياري از كارهاي سزاوارتهراني و شهرستاني پشت سد فجر بنا به دلايلي متوقف مي شوند؟ چرا شهرستانيها در بخشها وسالنهايي اجرا مي روند، كه فنا مي شوند؟چرا بايد نمايشهاي افتضاحي- كلمه ي «افتضاح» بهترين كلمه است،نمونه اي را مثال زدم.- كه هزينه شان معادل 10برابر نمايشهاي شهرستاني است در جشنواره حضور دارند؟ اين «سد تئاتر فجر» را چه كساني بنا كرده اند؟ و....
جمعه دوازدهم بهمن 1386
یک بعدازظهر به یادماندنی با- افرا یاروز می گذرد-نوشته ی:رضا بهارلو
گفتم: چرا اينجا گفتگو نيست؟ چرا اينقدر تك گويي؟
گفت: فرهنگ ما فرهنگ تك گويي است.

شنبه بيست ودوم دي ماه هزاروسيصد وهشتاد وشش كه برف زمستاني سرتاسر پايتخت رو چون نوعروسي سپيد بخت، سپيد پوش كرده بود،مصادف شد با روزاجراي ويژه افراي استاد بيضايي- براي هنرمندان،دانشجويان و...- به هر زحمتي كه بود وارد تالار وحدت شديم. به سختي مي شد صندلي خالي در سالن وبالكن هايش پيدا كرد.بالاخره دربالكن اول مستقر شديم.
لطفاً تلفن هاي همراه خود را خاموش كنيد وپس از آن موسيقي ونوري موضعي بر روي نويسنده- رحيم نوروزي- ونمايش شروع شده بود. نمايشي سراسر تك گويي،تك گويي ها آغاز شد.درابتدا افرا سزاوار،خانم معلم- مژده شمسايي- وآخرينش شازده چُلمن ميرزا- افشين هاشمي- كه درمجموع نُه مونولوگ با صلابتي آنچنان كه انتظارش مي رفت گفته وديده شد.
سوالهاي متعددي به ذهنم خطور كرده بود وبدنبال جوابي درخور برايشان مي گشتم.گفتم: چرا اينجا گفتگو نيست؟چرا اينقدر تك گويي؟ گفت: فرهنگ ما فرهنگ تك گويي است.(عين جمله ي استاد در يكي از مصاحبه هايش) گفتم: عجيب است، اينجا هيچكس با هيچكس حرف
نمي زند ولي همه دارند باهم حرف مي زنند وخصوصاً با ماي تماشاگر.
آيا تعزيه است؟ چرا كه تمامي اصول تعزيه درش گنجانده شده،مثلاً، قصابي كه با لباس قصابي وگرفتن قاب شيشه اي با نوشته ي قصابي در دست،قصابي را نمايان
مي كند.همچنانكه خياطي و....نيز همينگونه نمايش داده مي شوند.

صحنه در نگاه اول هيچ كجا نيست ولي باز در نگاه اول مي بينيم كه همه جاست؛از مدرسه گرفته تا فروشگاه تا دوچرخه سازي تا خانه ي شازده تا....محل وگذر.
درافرا، خانم معلمي را مي بينيم كه مورد احترام تمام اهل محل است.مادري دارد بيمار،افسر خانم- سهيلا رضوي- برادري كه در كلاس پنجم شاگردش است،بُرنا سزاوار- محمدرضا زادسرور- وخواهري كوچكتر كه حضور فيزيكي ندارد ولي مي بينيمش.افرا كه به ناچار معلم سرخانه اي چُلمن ميرزا را پذيرفته است.در اولين اقدامش به چُلمن ميرزا چگونه امضا كردن را مي آموزد.خانم شازده بدرالملوك- مرضيه برومند- براي بقاي خاندان رو به زوال خود،از افرا مي خواهد كه همسري چُلمن ميرزا رابپذيرد.افرا اين پيشنهاد شرم آور را رد كرده وبدنبال بهانه اي جهت رد درخواست مي گردد.براي رهايي از اين منجلاب پسر عموي مهندس خيالي خود راعلم مي كند.پسر عمويي كه فقط يك موضوع انشا بيش براي شاگردانش نبوده است.- نامه اي به پسر عموي خود بنويسيد.- پسرعمويي كه تمام شاگردان براي نوشتن انشا مي بايست،نامه اي برايش بنويسند،كه بُرنا نيز يكي از آنهاست.
شازده بدرالملوك چون در مي يابد كه افرا حاضر به ازدواج باچُلمن ميرزا نيست،توطئه اي طرح ريزي مي كند وگم شدن لوازم فروشگاه آقاي اقدامي- حسن پورشيرازي- را به گردن افرا مي اندازد.سركارخادمي،گروهبان- هدايت هاشمي- كه آخرين روزهاي قبل از بازنشستگي را سپري مي كند.مامور رسيدگي به پرونده افرا مي شود.سركار خادمي كه افرا را چون فرزند خود مي داند،برايش احترامي بس فراوان قايل است.
شازده بدرالملوك كه خود درگم شدن اجناس فروشگاه نقش داشته است به اين دليل كه تمامي اهل محل به آن مقروضند وصاحب تمامي املاك- درگذشته ومقداري هم در حال- مي باشد.به عنوان شاهد شهادت برگناهكار بودن افرا مي دهد.تمام مدارك مبني برگناهكار بودن افرا جمع آوري مي شود.اهل محل او را هو مي كنند وسخت تر از همه آنكه دوچرخه ساز - مهردادضيايي- عاشق پيشه كه هر روز خود رابه اميد وصال افرا به شب مي رسانده است وجهت مخارج عروسي پول ذخيره مي كرده است-همه ي اهل محل ماجراي اين عشق يكطرفه را مي دانند، بجزافرا- آنگاه كه مي داند افرا پسرعموي مهندسي دارد،شاگردان افرا راگرد مي آورد.پولهاي جمع شده رابه آنها انعام مي دهد تا كه افرا را هو كنند.
افرا هو مي شود،بُرنا كتك مي خورد،مادر زجر مي كشد واكنون افرا در پشت ميله هاي زندان است كه چُلمن ميرزا راز توطئه مادر را نزد ارزياب،آقاي نوع بشري- بهرام شاه محمدلو- فاش مي سازد.ارزياب كه مسئوليت ارزيابي املاك شازده بدرالملوك رانيز بعهده دارد،نوشته اي تنظيم مي كندوچُلمن ميرزا پاي آن نوشته را امضا مي كند واين سند آزادي افراست.افرا شادمان از اينكه چُلمن ميرزا بالاخره امضا را ياد گرفته از زندان مرخص
مي شود.- سكوت هاي معنا دار افرا چه در زمان بيان تهمت ها چه در هنگام بازداشت،جاي بسي تامل را دارد.-
سركار خادمي كه ارزشمندترين كار خود را در طول سي سال خدمت، رهايي افرا از زندان،البته با كمك ارزياب وچُلمن ميرزا مي بيند،جهت خداحافظي نزد افرا و مادرش
مي رود.مادر افرا مدال افتخار پدر را كه درجنگ با اشرار كشته شده است را جهت سپاس وبه يادگار به سركار خادمي مي دهد.
گمان بر اين است كه نمايش به پايان رسيده كه ناگهان سروكله ي نويسنده نمايان مي شود و مي گويد:اين نمي تواند پايان شايسته اي براي نمايش باشد.اعتراف مي كند كه در هنگام نوشتن عاشق افرا شده است.به جاي پسر عموي مهندس وارد نمايش مي شود ونزد افرا
مي رودواين پايان نمايش است.
با ديدن «افرا»،اجراي نمايش«كارنامه ي بُنداربيد خش» برايم زنده مي شود، بُنداربيدخش تك گويي هاي است كه با دونفراجرا شد- مهدي هاشمي وپرويز پورحسيني- وافرا تك گويي هايي است كه با چندين نفر اجرا مي شود. درهردو راويان هستند كه قصه را روايت مي كنند.در هر دو هيچكس با ديگري گفتگو ندارند و گفتم: گفت:، در هردو نمايان است.گرچه در بُنداربيدخش استاد صحنه را به دو نيم تقسيم مي كند و در افرا صحنه همه چيزش با هم است.گرچه بنداربيدخش روايتي است اسطوره اي پيرامون جم پادشاه وبندار دانشمند وافرا روايتي است بسيار امروزي تر كه چون اكثر كارهاي استاد به موضوع زن مي پردازد و قهرمانش زن است، ولي به نگاه من اين دو كار مكمل يكديگرند.حداقل در نوع نوشتن وشيوه ي اجرا.

سالها پيش كه متن افرا را مي خواندم به عنوان كسي كه تخصصم كارگرداني است،بدنبال بهترين شيوه ي اجرايي اين نمايشنامه بودم تا اينكه بالاخره بهترين شيوه را تماشا كردم.متني پرقدرت كه بر پايه ي تك گويي استوار است.كارگرداني درخشان كه اصول تئاتر ايراني را بخوبي در خود گنجانده است.طراحي صحنه ،نورولباس درخور و متناسب با شيوه ي اجرا واما بازيهاي درخشان بازيگران كه گويي چاره اي جز خوب بازي كردن ندارند، بازيهاي چنان دلچسب وارزنده ويكدست كه نمي توان گفت چه كسي بهتر بود- بااحترام به تمامي بازيگران،بازي افرا بسيار به دلم نشست ودگرگونم كرد-دست به دست هم مي دهند تا شايد بتوان به جرات گفت كاملترين تئاتر ايراني افراست.براستي مگر نه اينكه كاملترين نويسنده وكارگردان ايران استاد بيضايي است،پس مي توان جز اين چيزي ديگر انتظار داشت؟
اكنون ديگر نمايش پايان پذيرفته است. بيرون سالن هستيم. بروشور افرا را نگاه مي كنم،بروشور بيست صفحه اي كه در صفحه ي اول آن نوشته شده است«افرا يا روز مي گذرد- پيشكش به پيشگاه اكبررادي-» من ودوست شاعرومحققم رضا طاهري منتظر استاد هستيم.همه ي بازيگران وعوامل مي آيند،بازار عكس يادگاري شلوغ است.سرماي شديدي حكمران است.اكنون جمعيت پراكنده شده اند واز آن جمعيت 800،900نفري 40،50 نفري بيش باقي نمانده است كه استاد به همراه همسرش مژده شمسايي از سالن خارج مي شوند.به سويش مي رويم.استادخسته است اما با صلابت ايستاده وبا خوشرويي پاسخ عاشقانش را مي دهد.دستش را مي گيرم و بر آن بوسه مي زنم،به پاس آنكه تا هفتادسالگي اش به عشق اين مرزوبوم قلم زده است.مي گويد:نكنيدآقا،تو رو خدا از اين كارها نكنيد.خانمي مسن مي گويد:چرا نكنيم مگر تئاتر اين مملكت چندتا مثل شما دارد؟
دوست شاعرو محققم پيرامون كتاب ريشه هاي درخت كهن استاد چند دقيقه اي با وي هم كلام مي شود.تا نزد 206مشكي كه پشت آن افرا«مژده شمسايي» نشسته است.همراهي اش مي كنيم.سوار شده ومي روند.
اكنون وجه تشابهي ميان سكوت هاي پرمعناي افرا وسكوت هاي خود استاد تصوير وار جلوي چشمم رژه مي روند.(با سپاس از تصاویر رضا معطریان وحسین اینانلو)
جمعه بیست و یکم دی 1386
نقد وبررسی سه برخوانی استادبهرام بیضایی(قسمت دوم ازهفت)
دوازده خرداد1379،دفتر مجله كارنامه(ماهنامه كارنامه،مهرماه1379،شماره13)
برخواني جعل مطلق است وساخته ي من است،ولي ضمناً جعل مطلق نيست.
علي محمد حق شناس:درمورد واژه *برخواني* در سيستم اصطلاح شناسيٍ من،جايي نمي توانم برايش پيدا كنم.واژه اي،مترادفي،تعريفي؛كه روشن بشودكه برخواني يعني چه؟ديگر اينكه زبان شما زبان نشانه داري است.آيا اين نشانه داري زبان در آثار شما نقش مند است؛يعني جزئي از هنرشماست.چون من درجاهاي ديگرهم ديدم مثل مرگ يزدگرد و...سومين سوال،يك كم توضيح مي طلبد:تعارضي است كه در طرح اين اسطوره هايي هست كه شما طرح مي كنيد ووضعيت فرهنگي ما.روايت شما ازاين اسطوره ها حتي الان هم كه اشاره كرديد،روايت خاص فردي است كه غالباً متعارض است باروايت اصلي.اين چگونه ما را متوجه اسطوره ها مي كند ونقشي كه اين اسطوره ها در زندگي ما پيدا مي كنند؟اگر اسطوره است وجزيي ازفرهنگ است به همان روايت سنتي مي تواند موثرباشد در زندگي ما.يعني ضحاك بد،فريدون خوب.جم خوب وديگران هم همين طور.ولي وقتي اسطوره ها برعكس مي شوند ويك روايت تازه اي مي شوند،ديگر نمي توانند مبين حيات فرهنگي ما باشد.اگرنمي توانندواگر حرف من درست است،مبين چه مي توانندباشند؟
بهرام بيضايي:من فكر مي كنم كه حيات فرهنگي ما متوقف نشده.حيات فرهنگي ماادامه داردوما اسطوره ها را نمي توانيم دريك جايي متوقف كنيم.آنچه شما درمورد اسطوره ها مي فرماييد درست است؛ولي اينها در يك لحظه ي معين ودر يك جايي از تاريخ اين جوري ثبت شده وازآن به بعد ديگر دست نخورده.در كمي پيشتر از آن،اينها اين جوري نبوده و درآن جايي كه ثبت شده باتعقل آن دوره ثبت شده.يعني آنچه درشاهنامه هست باتعقل دوره ي فردوسي وبا تعقل شخصي او در واقع ثبت شده وبه همين شكل به ما رسيده.در حقيقت اسطوره ها شكل جامد ندارد.اسطوره ها در واقع با تحولات اجتماعي تجديد نظر مي شوندو مي شود گفت كه زندگي مي كنندمثل بشر.در نسخه هاي بسيار قبلي اين اسطوره ها كه در دسترس نيستنداحتمالاً بسيار چيزها بوده كه ما نشانه هايش راهنوز داريم.آرش خوب است ولي درباره ي او چه مي دانيم؟هيچي.تنها چيزي كه ما ازراجع به آرش مي دانيم همان است كه نهايتش توي منظومه ي سياوش كسرايي است.اين نهايت چيزي است كه ما مي دانيم.اما وقتي امروز نمايش كار مي كنيم،شخصيت سازي مي خواهيم،موقعيت شناسي مي خواهيم،ديگر مي خواهيم آن شكل كلي ومبهم را كنار بزنيم وآرش راچون يك شخصيت مطرح كنيم؛آن وقت نياز داريم به بازانديشي،به بررسي روايت هاي اسطوره اي پيش از آن وبررسي اسطوره ها دردوره اي كه باثبت شدنش به شكلي قطعي،ودورشدن مردم ازبازسازي مكررآنها،به دلايل تاريخي،به اين صورت به ما رسيده.من فكر مي كنم اسطوره هاي ما به اسطوره هاي هند مربوطندوبزرگترين خطايي كه تا امروز شده اين است كه اسطوره هاي هند در ايران كار نشده،ترجمه نشده وبررسي نشده.من فكر مي كنم آرش وجهي ازشخصيت آرجوناي مهابهاراتا هست.آرجونا كماندار است و يكي از پنج برادرپاندووا است كه هنرش دركمان است.وقتي در نسخه هاي قبلي آرش،آرشن است وآرجونا هم آرجن،به اين فكر مي افتيم كه اصلاً شاهنامه دربهترين بخش آن يعني بخش اول،طرحش همان طرح مهابهاراتا است؛بخش جنگهاي ايران وتوران يعني همان جنگ دراز مدت پسرعموها.آرش، نوشته ي من يك گفتگوي فرهنگي است با آن صورت باستاني،وهمچنين آنچه درآرش كسرايي است،با كمال احترامي كه نسبت به هردو دارم.ولي قضيه اين است،شما اصلاً اسطوره ها رادر نسخه هاي مختلف پيدا مي كنيد.اسطوره ها دراصل نه رستم،نه اژدهاك و نه اسفنديار داشته.اينها در نسخه هاي قديمي،بايد شكل انساني يافته ي خيلي اوليه وبدوي يك انديشه ي جهان كشاورزي بوده باشد.واژه رستم احتمالاً با رستن به علاوه ي تخمه يعني دانه مربوط است.سودابه ورودابه با آب،گشتاسب با اسب وغيره.اما نسخه هايي كه ما داريم،نسخه هايي است كه در زمان فردوسي ثبت شده.يعني سه ونيم قرن بعد از تسلط اسلام.همچنان كه بسياري از متن هاي پهلوي بارنگ اسلام گرفتن ثبت شده اند،اينها هم همين طور.به هر حال فردوسي خوشبختانه مرد بلند نظر وروشني بود واينها رادرآن لحظه ثبت كرد ونشانه هاي هم از شكلهاي قبلي آنها جاگذاشت.ولي اين را بگويم كه اصلاًمعلوم نيست روايت يكي دوهزارقبل ضحاك همين باشد كه ما داريم.واين را من براثرنظريه ي آقاي شاملو وآقاي حصوري نمي گويم؛ ونشانه اش هم اينكه نوشته ي من مال سي سال پيش ازطرح ونظريه ي اين دو بزرگوار است؛ومن هم اصلاً باآن نظريه موافق نيستم.ولي واقعيتي است كه اسطوره ها يا حتي روايت يزدگرد كه اسطوره نيست وتاريخ است هيچ سندي ندارد.آيا لازم نيست كه با تعقل امروزي،و دانش امروزيمان كه-به هر حال شايد زماني در اختيار فردوسي نبوده وحالا كمي اش در اختيار ماست-به اسطوره نگاه كنيم؟ فكر مي كنم ناچاريم به نتيجه برسيم كه همانطور كه اسطوره ها با تعقل دوره ي فردوسي باز نوشته شده اند،با تعقل دوره ي ماهم مي توانند نوشته شوند.واصلاًدليل زنده بودن اسطوره ها همين است.هيچ اسطوره اي متوقف نشده.هنوز بسياري ازآيين ها واسطوره ها را زندگي مي كنيم منتهي به شكل امروزي،يعني عادت شده ونينديشيده.
توي اين صدسال،متفكران،كساني كه شك كردند،كساني كه زيرورو كردند،ما رادر نوري قرار دادند كه در پرتو آن ما مي توانيم يك جور ديگري همه چيز را ببينيم.درفرنگ هم اديپي كه امروز مي نويسند فرق مي كند با اديپي كه سوفكول نوشت؛واين يعني زندگي نو شونده ي اسطوره.آرش را هم من اولين كسي نيستم كه نوشتم.غير از شعر سياوش كسرايي،وشعر مهرداداوستا،وداستان نادر ابراهيمي،آقاي ارسلان پوريا نمايشنامه اش را نوشت كه حتماً خوانده ايدنمايشنامه اي به سبك يوناني.و يكي از اولين سوالهاي زندگي من بود كه چرا ما –چون يونانيان-نماشنامه نداريم.بعداً متوجه شدم كه چون گفتگو نداريم.فرهنگ ما فرهنگ تك گويي است.آن وقت بود كه اين برخواني ها را نوشتم.يعني اين تك گويي ها را.
درمورد خصوصيات زبان،باز اين را بايد كسان ديگر بگويند.من فقط مي دانم كه از بچگي نسبت به زبان كنجكاو بودم.در واقع در داستانهايي كه پدرم تعريف مي كرد،متوجه اهميت تعريف كردن وچگونه تعريف كردن شدم.ما قصه هاي مادربزرگ راديوانه وار گوش مي داديم وشايد كلمه به كلمه حفظ مي كرديم؛دفعه ي بعد كه تعريف مي كردو كلمه را جور ديگري مي گفت،مي گفتيم بارقبل اين جور گفتي و او فكري مي كردوبه نفع تاثير داستان،ما يا خودش را تصحيح مي كرد؛ومن مي فهميدم يك كلمه چقدر مهم است در نتيجه ي كار.
من به زبان فكر مي كردم ونمي خواستم هم شاعر بشوم؛يعني آنچه پدرم و پدرانش بودند.فكر مي كردم چيزهايي كه من مي خواهم بگويم،چيزهاي مثل پرسش واعتراض،شعر ملايمش مي كند وزهرش را مي گيرد.به هر حال شايد اينجوري،اين زبان پيدا شده.نوشته ام،نوشته ام،وتصحيح كرده ام!ضمناً من هرگز به فكراينكه مطلقاً فارسي بنويسم نبودم.البته خوشوقتم كه سه برخواني فارسي است.خوشوقتم،ولي مي گويم كه اصلاً در آغازبه اين فكر نبودم كه بخواهم فارسي سره بنويسم.اينها خود به خود پيش آمده است.
راجع به برخواني.برخواني جعل مطلق است وساخته ي من است،ولي ضمناً جعل مطلق نيست.برخواني هم به معني از برخواندن است،هم به معني بلند خواندن وبراي جمع خواندن.توي متون ادبي هست كه فلان چيز را برخواند.يعني به صورت بلند براي جمع خواند.پس اين برخواني جعل من در واقع جعل نيست،ازاين دو منبع مي آيد.هم از بر مي خوانند وهم به صداي بلند براي جمع مي خوانند.برخواني رامن به جاي نقالي گذاشتم.برخواني به جاي روايت و برخوان به جاي راوي....(ادامه دارد)
سه شنبه هجدهم دی 1386
این تصویر با مطلب<یه تکراری که تکرا نیست> چه ارتباطی می تونه داشته باشه؟
یکشنبه شانزدهم دی 1386
افرای استادبیضایی-با سپاس از امیر پورمند-
یکشنبه شانزدهم دی 1386
افرای استاد بیضایی-با سپاس از امیر پورمند-
جمعه چهاردهم دی 1386
نقد وبررسي *سه برخواني* نوشته استاد بهرام بيضايي (قسمت اول)
دوازدهم خرداد۱۳۷۹دفتر مجله ی «کارنامه»(ماهنامه کارنامه-شماره۱۳-مهرماه۱۳۷۹)
*منوچهر آتشي(يادش گرامي باد.):من هميشه دغدغه ي خودم اين بود كه ما با اين ادبيات غني گذشته و اين اسطوره ها وحماسه ها چكار كرديم؟ اينكه صرفاً رستم و اسفندياري داريم،يا مثلاً آرشي يا اژدهاكي در اسطوره هاي ما هست،خوب مي شود اينها را درشاهنامه هم خواند.من فكر مي كنم انگيزه ي آقاي بيضايي بايد اين بوده باشد كه اسطوره ها راآميزشي بدهد باذهنيت امروزي ما.وقتي سه برخواني را مي خوانيم فوراًحس مي كنيم كه با يك وضعيت ديگر روبرو هستيم.مثلاً اگر من استنباطم درست باشد،اژدهاك در بند است وبعد نگاه مي كند به پائين دماوند كه چه دارد مي گذرد بر اين مملكت.باز جمشيد هست؛ولي جمشيد ديوانه دورشده از فرهي.درهرحال صحبتي كه من بصورت سوال از جنابعالي مي كنم اين است كه اين لحن سراسرحماسي كه دراين نوشته ها هست مي تواند اسطوره وادراكش را امروزي كند؟
*بهرام بيضايي:جواب اين را شما بايد بدهيد نه من.من فقط دراين راه آزمايشي كرده ام نا آنچه را توي ذهنم بوده منتقل كنم يا اينكه براي خودم كشف كنم واصلاًبفهمم آنچه در ذهنم مي گذرد چه هست.موقعي كه من اژدهاك را مي نوشتم خيلي جوان بودم.آن موقع همه چيز جامعه اي كه تويش زندگي مي كرديم برايم سوال بود و مي توانم بگويم كه امروز هيچ ازسوالهايم كم نشده.چون سالهايي كه من اينها را مي نوشتم،ضمناً سالهايي كه متوجه مي شدم كه چه جوري تعصب ها وداوري هاي خشن درهمه مان هست وآن وقت ضمناً همه مان بااستبداد مخالفيم ولي خودمان ريشه ي آن،پرورش دهنده ي آن،وفشرده ي آنيم؟در اين نوشته ها،جاهايي است كه اين«چطور»يك جوري دارد سعي مي كند راهِ گفتنش را پيداكندوشايد انديشه هاي من به دنبال شكلي براي گفته شدن،به اين صورت درآمد.آن موقع من فكر مي كردم همه چيز را از نو بايد كشف كرد.تنه بخش قابل رويت يك درخت است؛ريشه ها را ما نمي بينيم.من سعي كردم و فكر مي كنم ضرورت مرا برد به جاهايي كه دنبال اين ريشه ها بگردم؛و اگر من شروع كردم روي اسطوره ها كار كردن،كه در واقع زبانش را هم با خودش آورد،شايد به دو دليل بود:يكي كنجكاوي وترديدم نسبت به قالليت زبان،وهم ترديدم در توانايي خودم،و دوم شايد دنبال پاسخ اين«چطور» مي گشتم كه برايم آن موقع خيلي گنگ بود.بنابراين من فقط جستجويي در ريشه ها كردم.ولي درمورد نتيجه اش داوري نمي توانم بكنم. [ادامه دارد.]
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
آرشیو
نمايش *آن قصه شنيدي...* نويسنده:عبدالرضا سواعدي كارگردان: رضا بهارلو مشاور كارگردان: رضاطاهري
بازيگران:افشين گرمسيري،احسان عبدي پور،سعيد وفايي،مسعود رضايي،مهدي مينويي،ادريس اميرسليمي،اعظم غلامعلي زاده،آزاده اكبريان،مژگان حسن زاده،امين كرمي شعار
ياريگران: صديقه صداقت،هادي مظلومي،حسن نوربخش،سيناخليلي،سولمازمشايخي،سيدمحسن نبوي،امين تقوي،داود دريس،فرزانه زارع،اعظم پالوانه
اجراء:سالهاي 1378و1379
- به جرات مي توان*آن قصه شنيدي...* را نقطه عطف تئاتر دانشگاه خليج فارس بوشهر دانست.گرچه نمي توان به سادگي از ارزشهاي انكارناپذير نمايشهاي*قرق دريا*و*از آدم تا آدم* نوشته خدادادرضايي كه درنخستين جشنواره هاي بين المللي دانشجويي خوش درخشيدند وحائز رتبه شدند گذشت ولي اين اعضاي گروه*آن قصه شنيدي...*كه پس از كسب مهارت وآموزشهاي لازم درحين تمرين براي اجرا توانستند نيروي تئاتري دانشگاه را براي چند سال متوالي تامين كنند.
- *آن قصه شنيدي...* به عنوان تنها نماينده تئاتردانشگاهي بوشهر ازميان خيل عظيم گروههاي نمايشي استان(بيست واندي كار)به سيزدهمين جشنواره سراسري تئاتر دانشگاهي ايران-تهران راه پيدا مي كند وپس ازاجراههايي موفق در تالار هنر تهران با كسب دو عنوان بازيگري زن(اعظم غلامعلي زاده)وطراحي صحنه(حسن نوربخش) به بوشهر برمي گردد.لازم به ذكر است كه در دوازده دوره ي قبل اين جشنواره هيچ گروهي از تئاتر دانشگاهي بوشهر موفق به كسب جايزه از اين جشنواره نشده بود.
- حضور درخشان اين نمايش در دهمين جشنواره استاني سوره وكسب نه رتبه برتر جشنواره وراهيابي به جشنواره سراسري گرگان را مي توان از ديگر افتخارات اين نمايش دانست.
- واما يك طنز:*آن قصه شنيدي...* به گرگان اعزام مي شود اما با يكسري سنگ اندازيهاي عجيب وغريب مسئولين جشنواره مواجه مي گردد،كه مثلاً :چرا تعداد بازيگران اين اينقدر زياد است؟ شما به اندازه تمامي گروههاي ديگر جشنواره نفر داريد،ما جا نداريم آقا خوش آمديد.(در چه عصري زندگي مي كنيم.)كارگردان تصميم مي گيرد اجرا نكند،گروه نيز مي پذيرد وهمين اتفاق مي افتد.
- اگر اسم شخصي از اعضاي گروه ازقلم افتاده من را ببخشد وحتماً يادآوري كند.
چهارشنبه دوازدهم دی 1386
قسمت های ازنمایشنامه×ببخشید!×نوشته رضا بهارلو (به مناسبت هفته خوابگاههای دانشجویی)
(8)
مرد: شما خوابگاهي هستيد؟
زن: بله
مرد: چه بد!
زن: شما چيزي گفتيد؟!
مرد: عرض كردم شب تا ساعت چند مي تونيد بيرون باشيد؟
زن: نُه
مرد: شب هم مي تونيد بيرون باشيد؟
زن: اگه لازم باشه
مرد: بايد فرم پُر كنيد؟
زن: اگه لازم باشه
مرد: بايد كسي مثل عمويي،خاله اي،عمه اي،پسرخاله اي ضمانت كنه؟
زن: اگه لازم بشه
مرد: عذر مي خوام خانم،من مي تونم عموي شما بشم؟!
زن: شما چيزي گفتيد؟!
مرد: ببخشيد!
(11)
زن: به نظر تو خوابگاه پسرا بهتره يا خوابگاه دخترا؟
مرد: بهتر نيست بگيد خوابگاه خواهران يا برادران؟
زن: چه فرقي مي كنه؟
مرد: والا هيچي؟
زن: حالا كدومش بهتره؟
مرد: اين پرسيدن داره؟ خوابگاه خواهران
زن: چرا؟
مرد: چون.... ببخشيد!
(18)
مرد: يه سوال،يه سوال،مي گم مگه تو خوابگاه شما آب حوض خالي مي كنن؟!
زن: نه،چطورمگه؟
مرد: آخه بعضي ازخانمها پاچه هاشون تااينجاست.[بادست نشان مي دهد.]
زن: ببخشيد!
(19)
زن: مي گم مگه پسرا آرايشگاه نمي رن؟
مرد: چطور مگه؟
زن: آخه بعضي ها موهاشون تا اينجاست.[با دست نشان مي دهد.]
مرد: ببخشيد!
(30)
[زن موبايل را پس مي دهد.]
زن: من براي پر كردن وقتم با شما وارد گفتگو شدم،ديگه كاري نداريد؟
مرد: ببخشيد!
(31)
مرد: مي تونم يه چيزي بگم؟
زن: بگو
مرد: كار منم فقط يه شرط بندي بود.
زن: باكي؟
مرد: با دوستام
زن: كه چي؟
مرد: كه 10دقيقه با شما حرف بزنم،يعني در واقع مُخ ت روبخورم.
زن: واقعا" كه..
مرد: ببخشيد!
(32)
زن: اينا دوستاي تو اند؟
مرد: آره، اونها هم كه دوستاي تواند
زن: آره
مرد: [با تماشاگر]همه ي اين بازي فقط بخاطر اين بود كه بدونيم، آيا مي تونيم كاري انجام
بديم كه اين بچه ها واقعا" باهم دوست بشن[رو به زن] يعني مي تونيم؟
زن: نمي دونم
مرد: ببخشيد!
زن: ببخشيد!
هردو: ببخشيد!
[نور مي رود و تمام]
ارديبهشت ماه 1382بوشهر
دوشنبه دهم دی 1386
آرشیو
-بدنبال تاسیس کانون نمایش دانشگاه خلیج فارس بوشهر درسال۱۳۷۷ توسط جمعی از هنرمندان خودجوش که می توان به نامهایی چون خدادادرضایی/رضابهارلو/احسان عبدی پور/سعید وفایی/شقایق زنگویی و...اشاره نمود.دونمایش قرق دریا کار خداداد رضایی وبچه گنجشکهاکار رضابهارلو همزمان با هم تمرینات خود را آغاز نمودند.اجرای این دونمایش آغازگر دوران درخشان نمایش دراین دانشگاه بود.
-بچه گنجشکها با استقبال کم نظیر دانشگاهیان مواجه گردید به گونه ای که سالن ۲۰۰نفری آمفی تئاتر دانشگاه نتوانست پاسخگوی استقبال علاقه مندان شود.
-این نمایش علی رغم میل باطنی کارگردان وبنا به خواست مسئولین دانشگاه درنهمین جشنواره استانی سوره بوشهر شرکت نمودومورد تحسین واقع شد. که البته درچندبخش بازیگری ونویسندگی نیزحائز رتبه گردید.
-این نمایش در چند شهر استان نیز اجرای عموم داشت.

