تبليغاتX
تو هرگز نخواهی کُشت

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

.............

نمايشگاهِ...

 

بالاخره هرطور كه بود، موفق شد دو روز مرخصي رو به همراه بليط رفت وبرگشت رديف كنه، ولي تااومد وسايلش رو جمع وجور كنه متوجه شد كه خيلي دير شده و امكان داره از پرواز جا بمونه.سرويس كه اومد دنبالش يه نگاه به ساعت انداخت وپي برد كه شانس رسيدن به پروازخيلي پايين اومده وموقعي كه وارد فرودگاه شد اون يه مقدار اميدش نيز ديگه رنگ باخت،چون با توجه به فاصله ي بسيار كم هواپيما وسالن انتظار مشاهده كرد آخرين مسافرها نيز در حال سوار شدن هستند.با نااميدي درخواست گرفتن كارت پرواز نمود وبا ناباوري كارت پرواز روتوي دستاش ديد وصدايي كه مي گفت: آقاسريعتر الان درها بسته مي شه، تنها موسيقي حاكم برصحنه بود كه سبب شد سرعت واندازه ي گام هاش رو دو چندان كنه ويك لحظه كه به خود آمد يقين حاصل كرد به عنوان آخرين مسافر روي صندليش جا گرفته.فرداي آن روز به همراه سعيد وارد مصلي شدند.انبوهي از آدم هاي گوناگون،طفل شيرخواره اي در آغوش پدر،چيپس وپفك هايي در دست مادر آن طفل،پيرمردي درحال چرت با نان برنجي هاي مقابلش،كولي در نقش فالگيرو...همه با هم اجتماعي عظيم را نشان مي دادند.هضم ديدن اينهمه كتابخوان يا كتاب دوست يا حداقل دوستار نمايشگاه در كشوري كه طبق آمار از نظر كم مطالعه كردن جايگاهي درجهان دارد، برايش دشوار بود.وارد سالن ها كه شدند كثرت جمعيت مجال هيچ چيزرا نمي داد، نه مجال راه رفتن راحت،نه مجال برسي كنب وحتي نه مجال نفس كشيدن.حتما مي بايست از قبل كتاب هاي مورد نظر را انتخاب كرده و بعد وارد مي شدند.مدتي به همين منوال گذشت تا صبر وطاقتش سر آمد وليست خود را بيرون كشيد و از خير بررسي ها گذشت ويكراست به سوي كتاب هاي از قبل انتخاب شده خود رفت.خيلي ها موجود بودندوآنها را خريد وخيلي هاي ديگر هم يافت نشدند.فرداي آن روز در هواپيما نشسته بود ومنتظر پروازبرگشت ونمايشگاه را براي خود حلاجي مي كرد وچيزي شبيه شعر-اصلا ادعاي شعر نوشتن ندارد- به ذهنش خطور كرد، اما آن اصلا شعر نبود تنها اقباسي آزاد از كلمات جاري شده به عنوان شعر مهران مديري بود.باخود زمزمه اش كرد اينگونه:

 

كتاب هاي گران

پرسه هاي ارزان

يك دختر براي چند نفر

و

يك پسر براي همه

تخفيف در كار نيست

كتاب هاي خوب تمام شده

گرسنه ام،ساندويچ بخورم يا كتاب بخرم؟!

بستني بديد آقا

و

چيپس بدون ماست موسير!

كتاب مي خرند

خواندنش با خدا!

وديگر هيچ!  

 

***ضمنا عکس های نمایش آلبرت(چند پست پایین تر) دچارمشکل شده بود که برطرف شد.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 13:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

استاد عبید زاکانی قزوینی

 

نقش خداوند در کشف جرایم

 

در خانه ی جحی را دزدیدند.او رفت ودر مسجدی را کند وبه خانه آورد.

گفتند: چرا در مسجد را می کنی؟

گفت: در خانه مرا دزدیده اند و صاحب این در دزد را می شناسد، دزد را به من معرفی کند تا در خانه اش را به او بدهم.

 

 

خنده ی فقیرانه

 

دزدی به خانه ابوبکر ربانی رفت. هر چه گشت چیزی پیدا نکرد.چون خواست از خانه بیرون رود ابوبکر خندیدو بادی رها کرد.

دزد گفت: خیلی اوضاع روبه راهی داری که می خندی؟

 

 

فقیرانه

 

دزدی در شب خانه ی فقیری را می گشت.

فقیر گفت:آنچه تو در شب تاریک دنبالش می گردی ما در روز روشن می گردیم وپیدا نمی کنیم.

 

 

دزد بی گناه

 

اسب طلحک را دزدیدند.

یکی گفت: گناه توست که مواظب اسب نبودی.

دیگری گفت: گناه نگهبان است که در طویله را باز گذاشته.

طلحک گفت: با این حساب دزد بی گناه است.

 

 

پلورالیسم

 

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند وبه راهروی کلیسا انداخته بودند.

طلحک می گفت: سبحان الله، من خودم مسلمانم وکفشم مسیحی است.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 14:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

یه داستان واقعی

سهراب جني

 

اينبار قرارداد اجاره ي خونه مون بدموقعي تمام شده بود.فكر كنم اوايل يك ترم دانشگاهي زوج و ما به ناچار مجبور شديم اتاقي ازهفت هشت اتاق دوره اي آقا كامبيز-دانشجويي كه درآمدش اجاره كردن خانه وسپس اجاره دادن آن به بهايي بيشتر به دانشجويان بود.-را در محله ي خواجه هاي بوشهر كرايه كنيم.من وافشين وداود،كه با رفتن داود،ساشا نيز به ما به ما ملحق شد،هم اتاق شديم.در آن هنگام مشغول كار روي نمايش*خرس* نوشته ي*حميدامجد* جهت شركت درجشنواره پانزدهم سراسري تئاتر دانشجويي بودم.

اوايل ترم بود و كلاسها تق ولق ،كه جون مي داد براي رفتن به شهرهامون وعشق وحال و...ولي من مجبور بودم براي تمرينها ي كارمون بمونم و موندم.

حالا لازم مي دونم پيرامون اون ساختمان عجيب ودهشتناك- محل سكونتمان- وساكنينش توضيحاتي بيان كنم: محيطي به وسعت تقريبي سه چهار هزارمتر-مثلاً شصت در هفتاد- بازير بنايي از عهد دقيانوس واتاق هاي كه دور تا دور حياط را احاطه كرده بودند.دو اصله نخل ،چون تيرهاي برق سر كوچه،استوار وبلند وپرحجم كه بعدها يقين حاصل كردم،موجوداتي درآن روزگار مي گذرانند كه فقط در شرايطي خاص مي توان آنها را باچشم مشاهده كرد.با يك دستشويي وحمام كه هنگام ورود به آنها احساس مي كردي كساني هستند كه دارندتورا مشاهده مي كنند كه توشايد هرگز نبينيشان-اينها رانيزبعدها پي بردم.-يك نكته را فراموش كردم بگويم اينكه نيمه هاي شب انسان ترجيح مي داد خود راخيس كرده ولي گذرش به آن دستشويي نيافتد.

اما ساكنينش در يك جمله، گونه هاي مختلف انساني كه يكجا گردآمده بودند،يادشان به نيكي.

 شب بود وسياهي،گمان كردم امشب نيز چون شب هاي ديگر است.غافل از اينكه هرشب براي خود شبي است وهرسياهي، براي خود سياهي.محكوم به بيدار ماندن بودم،چرا كه تا اجرا فرصت بسيار كم بود.شب هاي ديگر تا روشنايي صبح درگير روتوش كردن ميزانسن ها،حركت ها و...بودم ولي امشب ديگر پلك هايم ياريگر نبود.نگاهي به ساعت انداختم،چهار بود.وسايل اطرافم را تا آنجا كه جايي براي خوابم باشد به كناري زدم واما، آخرين عملم را نيز كه طبق روال رفتن به دستشويي بود،انجام دادم.نگفته بودم،دستشويي در انتهاترين نقطه ي بنا قرار داشت.از دستشويي كه برگشتم خواستم دست هايم را بشورم.شايد سوال شود مگر در دستشويي چكار مي كردي،كه حالا مي خواهي دست هايت رابشوري.پس از توالت،مستراح،WCو...چه مي دونم، بگذريم از همونجا برگشتم.دستشويي-جايي كه دست را مي شورند.-به فاصله ي سه متري اتاق ما قرار داشت. در حال شستن دست هايم بودم كه به ناگاه متوجه حضور سهراب- يكي از هم خانه اي ها ودوست بسيار خوب ومحترمم-شدم كه در فاصله ي دومتري ام به ستوني تكيه زده و سيگاري به لب داشت.

گفتم: سلام سهراب.وجوابي نشنيدم.تعجب كردم،چون اطمينان داشتم صدايم را شنيده است.پس چرا پاسخ نداد؟ يك آن متوجه سيگارش شدم،آخر او نه تنها سيگار نمي كشيد،بلكه حس نصيحت كردنش كه گل مي كرد،ديگران را نيز ازاستعمال منع مي كرد.گفتم: سهراب تو كه سيگار نمي كشيدي؟ جوابي نداد.گفتم: مشكلي پيش آمده؟.جوابي نداد وهمچنان سربه زيروسيگار به دست و روي لب بود.به خود گفتم حالا كه مايل به صحبت كردن نيست،پافشاري بيش از حد سزاوار نيست.گفتم: شب بخير وبه سوي اتاق خيز برداشتم.دو قدم،فقط دو قدم حركت كردم.دو قدم به طور معمول چقدر زمان مي برد؟!گفتم: سهراب وهمزمان برگشتم.نبود!سهراب نبود!به خود گفتم: چقدر سريع به اتاقش رفت! ووارد اتاق خودم شدم.خواب به طور كلي از سرم پريده بود.سوال هاي عجيب والبته كمي هم غريب به سراغم آمدند.چرا سهراب جواب سوالم را نداد؟!چرا سهراب با من حرف نزد؟!آيا سهراب مشكلي داشت؟! و مهمتر از همه ،چرا به اين سرعت ناپديد شد.درسته سهراب آني ناپديد شده بود واين باورش سخت بود.سخت تر از همه اينكه،ناگهان يادم آمد كه اصلاً سهراب اينجا نيست واو به مسافرت رفته!باور كنيد جرات بيرون رفتن از اتاق را نداشتم، موي تنم سيخ شده بود وعرق بر پيشاني ام نقش بسته بود.آيا چنين حالتي را تجربه كرده ايد؟خواب كه ديگر بيشتر شبيه به يك جوك مي مانست تا ابزاري براي فرار از موقعيت خلق شده.

هوا روشن شده بود ومقداري از ترس را با خود برده بود كه ناگاه در اتاق به شدت باز شد وكسي شايد چيزي هجوم آورد،قلبم نزديك بود بايستد.افشين بود .زد زير خنده وگفت: تا حالا بيداري؟!گفتم: مگه مرض داري اينجوري داخل مي شي؟گفت:ترسيدي؟ ماجرا را برايش تعريف كردم.گفت: نكنه مي خواهي بگي جن ديدي؟وادامه داد: خرافاتي.

 گفتم:بريم اتاق سهراب؟ گفت: بريم.رفتيم و هر چه در زديم فايده اي نداشت.در را كوبيديم فايده اي نداشت.

 افشين گفت: خواب نديدي؟گفتم:چي مي گي تو؟

 در دانشگاه،خوابگاه وهر كجاي ديگر كه عقلمان مي رسيد سراغ سهراب را گرفتيم.كساني كه از او اطلاع داشتند گفتند به سفر رفته. و من فقط صبر كردم.كار ديگري از دستم بر نمي آمد.

 چند روز گذشت وسهراب با ساكي در دست نمايان شد.سر تاپايش را خوب نظاره كردم.متعجب پرسيد: چرا اينگونه نگاه مي كني؟گفتم تمام آنچه را كه گذشته بود.خنديد وگفت: غير از تو هر كه ديگر اين ماجرا راتعريف مي كرد فكر مي كردم خل شده ودوباره خنديدوگفت: چي پوشيده بودم آقا رضا!؟

 در اتاقش را باز كرد،لباس هاي را ديدم كه چند شب قبل تن آن سهراب ديده بودم.گفتم: اينها رو.

گفت: داداش گفتم كه خواب ديدي.نه تنها اونشب بلكه چند روز قبل وچند روز بعدش من حدودپانصدكيلومتر از اينجا فاصله داشتم.مگر اينكه طي طريق كرده باشم!وهيچ دليلي براي دروغ گفتن نداشت.

 آن سهرابي را كه من ديدم كه بود!؟يكي گفت: جن ديدي! گفتم:جن!؟ ديگري گفت:آره جن!گفتم: شايد!آن ديگري گفت:چشماش رو هم ديدي!؟گفتم: نه،آخه در تمام مدت سرش پايين بود.يكي بجز آن ديگري گفت: سم هم داشت!؟

گفتم: مي دانستم كسي باور نمي كند!

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 7:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

کرنشی سه گانه به بامداد - بهرام بیضایی-

 

1

اينجا بود!

ميان چهار و هفتاد و نه

ازقرن چهارده خورشيدي.

رنج برد مثل بسياري

فرياد كرد مثل خودش!

از او ماند عشق به كوچه

وشعر گردنكشي!

2

مرگ را هم خريده اند!

با غارتيان كارش نيست؛

صاف به وجدان كوچه مي زند.

درمرگ هاي زنجيره اي

به چشم عادت مي نگريم؛

با غرشي ميان دندان ها

و لباني به توصيه خاموش!

3

آنجا نشسته خدنگ

در عرشِ زندگان؛

به ما مي انديشد!

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم اسفند 1386

آهاي با توام آقاي نويسنده!

درود به دوستانم.یه اسباب کشی و یه آزمون استخدامی و یه مشت نوشته ی روتوش نشده ویه تولد-که خیلی ها فراموشم کرده بودند- سبب شد که دیر بیام.خیلی ببخشید! 

 

بعد ها كه بزرگتر شدم، يه روز مي شينم ويه نگاهي به پشت سرم مي كنم. دلم مي خواد نگاهم اين لحظه ها، لحظه هايي كه با سرعتي مثل سرعت نور مي رند رو خوب ببينه.اما مي ترسم، مي ترسم از اينكه مبادا چشمهام كم سو شده باشند، چون مجبورم اون يه مقدار پولي رو كه واسه ي كفن ودفن جمع وجور كردم، خرج دوا ودكتر بكنم.- اين رو تو يكي از مجلات خوندم.-

ترس خيلي قشنگه،تازه وقتي هم كه ندوني واسه چي مي ترسي قشنگتر مي شه! اون آدمهايي كه نمي دونند ازچي مي ترسند ديوونه اند؟ نه!عاقلِ عاقلند، فكرشون خوب كار مي كنه. اما مردم مي گند فلاني بالاخونه رو داده اجاره! به كي؟ نمي دونم.ماهي چقدر هم نمي دونم. شايد هم رهن داده باشه! مردم اند ديگه!

به خدا گاهي وقتها از اين كه قلم بر مي دارم وسپيدي برگه رو با تمام ناجوانمردي سياه مي كنم از خودم بدم مي آد. چرا؟ چون مي بينم زورم به هيچكي نرسيده جز اين قلم وكاغذ بي زبون.قلم هر چي مي خواد بچرخه وبدو بيراهش رو به من بگه، نمي ذارمش.

الان،آره همين الان، عنان قلم رو رها كردم كه هرچي دلش مي خواد حرف بزنه، اما انگار كه خرس شده! نه اون خرسهاي كوه وجنگل آ، نه يعني لال شده. بي زبون، طفلي، دلم براش كباب مي شه، ولي يكي نيست كه دلش واسه ي ما كباب بشه. منم دوست ندارم دل كسي رو كباب كنم، اما دل خودم رو به سيخ كشيدن و الان كبابِ، اون هم از نوع مفتش.

حالا كه اين حرفها رو مي زنم، نه يه وقت خيال كنيد كه زده به كله م، نه به خدا حالم خوبِ خوبِ، مثل هميشه كه چه عرض كنم، بهتر از هردفعه كه فكر كني. ساعت هم كه انگاري سگ دنبالش كرده،عينهو يه يابوي وحشي مي دوه، لگد هم پرتاب مي كنه. خدا نكنه يكيش به ما بخوره. اون وقته كه بايد برام الفاتحه خوند و يه سوم ويه هفته وچهلم رو هم كه بدين تموم مي شه. مثل آب خوردن، مثل ماست. چرا مي گَند مثل ماست؟مگه ماست چشه؟ خيلي هم خوشمزه س. تازه مقوي هم هست. اما راست مي گند آدمها، خيلي شُله، آدم روهم خواب مي كنه. من از اين خصلتش خيلي خوشم مي آد، چون مي خوابم و هرچي رو كه دوست داشتم توخواب مي بينم. اما تو خواب هم بهم پيله مي كنند .هر وقت ساعت يك ظهر كلاس دارم- اين رو هفت،هشت سال پيش نوشتم- دلم مي خواد با ناهار ماست بِدَن تا سر كلاس همه ش تو خواب باشم. به كسي برنخوره، منظورم با هيچكي نيست، منظورم با خودمه.

آدمهايي كه مي نويسند، يه جورايي مريضند. فكر مي كنم كرم دارند، يه كرم سي، چهل متري. آخه مي آن تمام عمرشون رو صرف سياه كردن سپيدي مي كنند. من از اين آدمها بدم مي آد، بيزارم، اگه مي تونستم همه شون رو خفه مي كردم. ولي حيف كه نمي تونم. آخه اونها ميان درداشون رو مي نويسند. يه صفحه ي پاك روپليد مي كنند. اونا روپرازدرد مي كنند. ازكثيفي متنفرم، چون مي تونه به ديگرون هم سرايت كنه.شايد بگي به دَرَك، ولي مي گم نه، چرا به دَرَك؟ چرا بايد آدمهايي پيدا بشند كه بدبختيهاي ما نصيبشون بشه؟

دلم مي خواد اوني كه نوشت:« دلم مي خواد يه كفتر بشم، پر بكشم تو آسمون، تو ابرها، تو بادها، بالاي بازو بارون خوردم رو با ناز بازكنم...» رو مي ديدم، مي كوبيدم توي گوشش. ولي حالا اون مُرده، مرد بزرگي هم بوده، خدا بيامرزتش. ولي چرا حسرت به دل بود؟ چرا مي نوشت كه حسرت به دلم؟ هستي كه باش، براي خودتي. تو رو صننم كه بقيه چي مي كشند؟ تو كه رسيدي به فيتيله،همون بهتر كه فكر زمستون باشي. ولي آدم خوبي بوده. دلم نمي آد. دوست دارم بود ومي گرفتمش تو بغل و تا مي تونستم مي بوسيدمش. چونكه حالا ماهم رسيديم به فيتيله. حال ديگه نمي تونم فكر زمستون باشم، پائيز خلاصم مي كنه. دلم نمي خواد زمستون رو ببينم، چونكه بايد تو فكرش باشم، تو فكر بدبختي.

حالا بعضي ها واسه خودشون اينقدر آدم شدن، كه ديگه نمي شه بهشون بگي، هي مَشتي بالاي چشمت ابروست!كه بهشون بر مي خوره، بهشون نمي شه بگي احمدك ...... رو بپوش!انگار بهشون فحش ناموسي دادي،فحش ناموسي.

به امام زمان قسم كه حرفها درست وحسابي نمي تونه زده بشه. پشت سرت حرف در مي آرن. مردم اند ديگه! امان از حرف مردم! امان از حرف بعضيها! بعضيها يه كلوم كه مي گَند،اون يه كلوم از جاي درستي بيرون اومده.اما بعضي هاي ديگه نمي دونند كه از كدوم سوراخي بايد حرف بزنند.

اينه كه ديگه آدم دلش تنگ مي شه.دلم مي خواست هرچي رو كه می دیدم ومي شنيدم،روي اين ورق قي كنم.شايد هم كردم و خودم نمي دونم.

اما سیاه کردن سپیدی وپلید کردنش، برای نشون دادن سپیدی رخت بسته،كار هر كسي نيست وهنر مي خواد.چرا كه بايد از راه معكوسش وارد شد.حالاآيا شما هم فكر مي كنيد اونايي كه مي نويسند،مريضند؟اونها درد خودشون رو مي نويسن يا ديگرون رو؟ يا دردها همه درد است و نه يك گونه؟چي مي تونه سپيدي رو...؟   

 

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 12:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم اسفند 1386

حکایاتی از عبید زاکانی

 شاعرقرن هشتم، عبيد زاكاني- املح الشعرا- از مردان زاده قزوين است. شهري كه بيشترين طنزگويان وطنزسرايان وطنز نويسان ايران در آن ديار به بار آمده اند. درود بر روح بلندش.

هدف من آشنايي بيشتر عزيزان با اين شاعر نامي است.بدين منظور هر ازگاهي از اين بزرگوار سخناني را بيان مي كنم، باشد كه...... انتخابات زير از حكايات عربي ايشان در«رساله دلگشا»ست.

 

٭بلاتشبيه

 

به مردي گفتند: پسرت به تو شباهتي ندارد.

گفت: اگر همسايگان به ما كاري نداشته باشند، فرزندانمان به ما شبيه خواهند شد.

 

٭حلال وپاك

 

پيرزني به شوهر خود مي گفت:خجالت نمي كشي كه با زنان ديگر رابطه داري، در حالي كه در خانه زني حلال وپاك مانند من داري؟

شوهر گفت: حلال بودنش درست است، اما از پاك بودن چه بگويم.

 

٭پاسخ مبهم

 

از كنيزكي پرسيدند: باكره هستي؟ گفت: خدا از گناهانم بگذرد،بودم.

 

٭شباهت ضروري

 

مزيد مردي زشت رو بود.زنش حامله بود.روزي به شوهر خود نگاه كرد وگفت: واي بر من اگر فرزندم شبيه تو شود.

مزيد گفت: واي بر تو! اگر شبيه من نشود.

 

٭پاسخ دندان شكن

 

مردي به زني گفت: مي خواهم با تو باشم تا ببينم تو بهتري يا زن خودم؟

زن گفت: اين را از شوهرم بپرس كه هم با من بوده، هم با زن تو.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 9:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

آن قصه شنیدی ....(هفته بعد یه مطلب پیرامون جشنواره بیست و ششم تئاتر دارم.)

 

اين نوشته را پيشكش مي كنم به تمامي اعضاي گروه نمايشي ام،كه حد فاصل سالهاي 78و79 به مدت يكسال در نمايش «آن قصه شنيدي...» با اينجانب همكاري داشتند.ازتمامي عزيزاني كه اين متن را مي خوانند و نظرات خود را بيان مي نمايند كمال تشكر را دارم.- رضا بهارلو-

 

 

آن قصه شنيدي،سه نقطه؟

 

 

مانده ايم توي جنگل نور كه بد جوري تاريك است. مواظبيد؟ يك وقت گم نشويد! بعد بايد خدا خدا كنيد تا خودتان را پيدا كنيد. ما خيلي وقت گذاشتيم، برگ برگ درختان را جمع كرديم تا سه نقطه،كه حالا خيلي دير شده بود، خيلي دير. قرار نبود دست جمعي بگذاريد وبرويد، كه گذاشته ايد.مي بينيد هم دير شده،هم دور،خيلي ديرودور،والا هر جوري بود مي آمديد.مثل ساعت ها قبل با همان تيك تاك هاي تكراري.

انگار از اول بخت ما اين جور بوده كه اين جور باشيم واين جور يعني همان چيز يا چيزهايي كه نبايد،سه نقطه.

آقا،خانم؛ سلام، من فلاني هستم به اضافه ي چند كارو به همراه يك جين سه نقطه آمده ام.

عليك سلام آقا،ما از همين حالا آماده ايم تا اين سه نقطه.

به ابوالفضل اين حرفها جاي خودشان را گم كرده اند،چند سطر بالاتر بايد مي آمدند،درست سر جاي خودشان وما چاره اي نداريم جز ادامه.

سه نقطه،پشت كلي رنگ وبرگ درختان.

پس يا علي بگو

ما يا علي گفتيم آقا.

بسم ا...

خُب،اول دستمان را پاك مي كنيم، پاك نه اينكه با صابون فلان بشوريم.كه شما جلو مي آييد وگرم مي شويم، گرم نه اينكه با بخاري فلان گرم شده باشيم،نه يعني سه نقطه.

اما باران مي بارد ودرختان رنگ مي پاشند روي پلك مان،روي نگاهمان،شايد اشك مي آمد به جاي رنگ يا رنگ به جاي اشك كه از چند شيار پيشاني مان مي چكيد.اصلاً اينها اشك نبود،رنگ نبود،سايه هم نبود.اينها برگ اند كه يكي يكي افتاده بود.

من مي گم نه،شرط هم مي بندم،شرط آبكي.

مي گوييد قرار نبود مسئله ي رياضي حل كنيد.مسئله ي مهم تر جلوتر اتفاق مي افتد،كه حل شدنش تيك تاك زيادي مي خواهد.

مگر چند دقيقه پيش نگفتيد يا علي، ما هم گفتيم علي يارتان باشد؛يا علي خودت مدد كن.

مي خواهيم برويم،يواش يواش اما تيك تاك ها تند مي روند وجا مي مانيم.قرار نبود تند بروند.ما به نرمي نم نم قدم برداشته ايم تا برويم،از اين خاك غريب كه بي آب وعلف است ومي خشكاند برادرانم را،خواهرانم را.بعد همه مي شوند عينهو مترسك،چوبي وخشك.

به خدا خوب است!خيلي خوب! كه يكسال وقت گذاشته ايم!آن زير كلي دانه ريزودرشت كاشتيم!جايي كه تاريك است و مرطوب!گفته بوديم چند ماه بعد ثمر مي دهند!بعد شراب مي نوشيم،مستانه مي رقصيم وشما بوي صحنه مي گيريد!عين همان صحنه هاي چند لحظه قبل.كه سه نقطه ليز مي خوريم وپشتمان را كژدم مي گزد واز پشت سه نقطه!      

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم بهمن 1386

حکایتی ازرساله ی دلگشای عبید-مطلب جمعه ی بعد نقدی است بر <افرا>نوشته ی :رضا بهارلو-

                                      انشاء الله

روزي جحي به بازار مي رفت تا خري بخرد.مردي اوراديد واز او پرسيد:

-         كجا مي روي؟

-         گفت: به بازار مي روم كه خري بخرم.

-         گفت: بگو انشاء الله.

-         گفت: چه نيازي است به انشاء الله، وقتي كه خر در بازار است وپول در جيب من؟

وقتي به بازار رفت، پولش را دزديدند. وقتي بر مي گشت همان مرد با او روبرو شدوپرسيد:

-         از كجا مي آيي؟

-         گفت: انشاء الله از بازار مي آيم، انشا ء الله پولم را دزديدند،انشاء الله خري نخريدم، انشاء الله بدون پول به خانه بر مي گردم، انشاء الله.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 11:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم بهمن 1386

داستان کوتاه(نوشته ی :رضا بهارلو)

                        بُزموزيسين، سايه اي كه حرف مي زد ومهتاب

 

بچه ها جمع شده بودن كه طبق قرار براي كوه پيمايي وگشت وگذار راهي كوهي بشيم،كه شناخت چنداني ازمسيرش نداشتيم.البته اين جمع شدن با چند ساعتي تاخير-طبق روال موجود- صورت گرفته بود.مطمئن شديم نمي تونيم قبل از اينكه خورشيد چشماش رو ببنده،اطراق كرده وبساطمون رو پهن كنيم.چه كنم ها؟ وچه كنيم ها؟ شروع شده بود.من براي تموم كردن بحث گفتم:بسه ديگه بچه ها تمومش كنيد،بريم  تا دير نشده.واز آنجا كه سن وسالم به علاوه تجربه كوه رفتنم،بيشتر از بقيه بود،گروه شش نفره ي ما بحث را تعطيل كرده وبه راه افتاد.

حدسمان درست بود،اواسط راه بوديم كه خورشيد چشماش روبست وسياهي ترسناك، سفره ي خودش رو گشود.به زحمت مي تونستيم جلوي پايمان را ببينيم.هيچ خبري هم از مهتاب نبود.باور كنيد نبودش.شايد خوابش برده بود.شايد هم رفته بود مهموني-مگه اون دل نداره؟- مهتاب رو صدا زدم،گفتم:مهتاب اون بالايي كو؟ گفت: مگه نمي دوني هركي مسئول اعمال خودشه؟

به سه گروه دونفره تقسيم شده بوديم وبا فاصله ي كمي ازهم حركت مي كرديم.هم قدم من هم مهتاب بود.محسن ورعنا،حميد ونرگس هم گروههاي ديگه روشكل داده بودند.

اكنون ازمكاني كه ماشين رو پارك كرده بوديم خيلي دورشده بوديم ولي هنوز به مكان موردنظر نرسييده بوديم.

من قبلاً يكبار اين مسير رو اومده بودم وقصدم اين بود كه بچه ها رو به اون محل دل انگيز ببرم،ولي يواش يواش احساس كردم راه رو اشتباه اومديم.نگاهي به ساعت انداختم،خيلي دير وقت بود وتنها روشنايي ما چراغ قوه اي بود كه روي پيشونيم تعبيه ش كرده بودم.خداييش ترس هم داشت به سراغمون مي اومد.آخه رو محيط شناخت كافي نداشتيم.

رعنا،مهتاب رو صدا زد براي گپ زدنهاي زنونه ومن هم پشت سر گروه درحال حركت بودم.ناگهان صدايي هراسناك ميخكوبم كرد.صدا از پشت سرم بود.به راهم ادامه دادم. صدانيز همراهم بود. به خود جرات دادم،سريع برگشتم ولي هيچي نبود. به راه ادامه داديم. صدا ول كن قضيه نبود.برگشتم، ديدمش، سايه اي بود،كه هيچ چيز نبود ولي همه چيز بود.احساس كردم سايه مي خواهد حرف بزند.وحرف زد.ديگر صدايش هراس آور نبود.او داشت حرف مي زد ومن نمي شنيدم ولي مي شنيدم اما نه با گوش.آنچه فهميدم اين بود كه چند متري جلوتر دوراهي است،كه براي رسيدن به مقصد بايد سمت راست را برگزيد.بچه ها را صدا كردم،گفتم: دوراهي درپيش رويمان است و بايد سمت راست را برگزيد-درست عين جمله سايه بود.-مدتي كوتاه گذشت وبه دوراهي رسيديم.واقعاً تعجب آور بود،چرا كه مطمئن شدم راه را نادرست آمده ايم. گفتم: بچه ها بايستيد.ايستادند.ماجراي سايه را تعريف كردم،هيچكس باور نكرد جز مهتاب.

راه راست را برگزيديم وپس از بيست دقيقه به محل مورد نظر رسيديم.چادرهايمان را برپا كرديم.غذايي ساده خورديم وخوابيديم.

خورشيد چشمهايش را بازوبسته كرد وسياهي ترسناك سفره ي خود را كه تاريكتر از هميشه بود پهن كرد.هيچ خبري از مهتاب نبود.شايد حضور مهتاب من سبب شده بود كه ديگر مهتابي نباشد.مهتاب من در كنارم بود ونورش را فقط من مي ديدم.مهتاب بود ونبود.ناگهان صدايي شنيدم.چرا تاريكي با خود وحشت مي آورد؟ اينبار صدا را همه مي شنيديم.نور را به سوي منبع صدا گرفتم.همهمه اي به پا شد.گويا گله اي رميد و بسوي ما روانه شد.ما كنار چادرهايمان در انتهاي يك سراشيبي تند وبر بلنداي دره اي سكني گزيده بوديم.مهتاب فرياد زد:علي خاموش كن اون كوفتي رو ومن چراغ قوه را خاموش كردم.هنوز نمي دانستم كه علت رميدن چيست.همه ي بچه ها را به گوشه ي امني فرا خواندم.صداي مردي بلند شده بود.مدتي گذشت.يك گله بز در نزديكيهاي پرتگاه متوقف شده بودند.چوپاني كه سراسيمه اما چون غزالي آن سراشيبي تند را راپيموده بود،نفس زنان گفت:مگه نمي دونيد بزها توي شب از نور مي ترسد.ومن واقعا نمي دانستم.بخير گذشته بود وهيچ حادثه اي رخ نداد.

چوپان خود را به صرف چاي دعوت كرد وما با كمال ميل پذيرفتيم.

بزها درهم مي لوليدند وسروصدا ره انداخته بودند.گفتم: اينها خواب ندارند و چوپان خطاب به آنها گفت:بخوابيد.

 ومن ديدم بزي زنگوله دار با قامتي استوار چون موزيسيني توانا به پا خواست.چه عظمتي،چقدر صداي زنگوله اش هارمونيك بود.چه آهنگ موزوني مي نواخت. شروع به چرخيدن كرد.من ديدم كه مي نوازد.اين زيباترين آهنگي بود كه به گوش مي شنيدم.گويا اين موسيقي حكم لالايي را براي گله داشت وهمه را خواباند.

من از چوپان شنيدم قصد دارد گله را براي فروش وقرباني كردن به شهرببرد.پرسيدم آيا اين بز هنرمند را هم خواهي فروخت؟!او در حالي كه مي خنديد وازعبارت بزهنرمند چيزي دستگيرش نشده بود.گفت: ازشهر تنها اين بز برمي گردد؛آخر رئيس گله ي ماست.ومن ازته دل خرسند شدم.

درمسير برگشت ماجراي بز موزيسين را تعريف كردم،هيچكس باور نكرد،جز مهتاب.   

         

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 8:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم دی 1386

یه تکراری که تکرار نیست!(نوشته ی رضا بهارلو)

                               اين مطلب رو براي فردا نوشتم.هر وقت خواستيد بخونيد!

چرا مي گن تكرار بده؟ چرا مي گن تكراري مي شه؟ چرا مي گن اَه بازم تكرار؟چرا خيلي ها از چيز تكراري بدشون مي آد؟اين لباس تكراري شده.مگه چند بار مي شه اين كفش تكراري رو پوشيد؟رنگ موهام تكراري شده.لنزم تكراري شده؛يه لنز ديگه مي خوام كه تكراري نباشه.دماغم تكراري شده،كه ديگه خيلي تكرار شده؛بايد دوباره عمل بشه.رفتارت تكراري شده.اوف حوصله ام سر رفت از اين همه تكرار.

حالا بالا به كنار و پايين رو بخون.

هميشه يه چيزهايي هست كه تكرارشون نه تنها بد نيست؛بلكه لذت بخش هم هست.مثلاً؟مثلاً....يه فيلم خوب؛يا يه تئاتر خوب.چي؟ آهان،مثل كدوم فيلم وتئاتر؟مثل«مرگ يزدگرد» استاد بيضايي،اگه بعد از دفعه ي اول هم صد بار تكرارش رو ببيني تكراري نيست.مسخره كردي تكراريه ولي تكراري نيست ديگه چه صيغه ايه؟ صبركن.گوش كن.يعني هربار كه مي بينيش يه جور ديگه س.اين يه نوع تكرار لذيذه،خيلي لذيد.گونه هاي ديگري هم داريم.مثل؟ مثل عيدها،سالگردهاي ازدواج،سالگرد واقعه هاي خوش،تولدها. حالا درست رسيديم به همونجا كه مي خواستيم.تولد هرساله تو يه تاريخ مشخص رخ مي ده يا تكرار مي شه؛ولي باسال قبلش فرق داره،حداقلش اينه كه سال قبل مثلاً بيست ويك تموم شده وامسال بيست ودوم تموم مي شه و سال ديگه23.ديدي حداقل عددها عوض مي شن.عوض شدن،نه به معناي تغير يافتن كامل.يه ذره به آرامش بيشتر رسيدن،بيشتر از يه ذره خوشگلتر شدن والبته يه ذره كم پيرتر شدن.

شما از اين بالا وپايين چيزي دستگيرتون شد؟اميدوارم همه ي تكراريها براتون لذت بخش باشه.براي من كه امروز يه تكرار فراموش نشدنيِ.

عذر مي خوام بالاوپايينِ تون كردم.

نوشته شده توسط رضا بهارلو در 9:48 |  لینک ثابت   •